پارت سوم ( اخر )
پارت سوم ( اخر )
جیمین آروم گفت:
– «بیا بریم یهجایی که راحتتر باشیم. فقط تو و من.»
با هم رفتن سمت ماشین جیمین.
توی سکوت، فقط دست همو گرفته بودن.
لحظاتی بعد توی خونهش، نور ملایم بود، و یه رایحهی خنثی توی هوا پخش شده بود.
ات نشست روی کاناپه.
جیمین رفت کمی نوشیدنی آورد، نشست کنارش.
اینبار خودش خم شد، بو*سهی دوم رو شروع کرد. طولا*نیتر. عمی*قتر.
دستهاش آروم شونههای ات رو لمس کردن، از روی لباس. ات نفس*ش رو آهسته بیرون داد. دست خودش هم روی عضلات زیر تی*شرت جیمین حرکت کرد.
لباسهاشون یکییکی روی زمین افتاد.
جیمین همه چیزو با صبر و احترام انجام میداد. هر بو*سهاش، یه جملهی نگفته بود:
«میفهممت... میخوا*مت... عجله ای ندارم.»
نف*سها تند شد. تم*اس پوس*ت به پوس-ت، داغ و آغ*شته به حسی بین ش*هوت و عشق.
اون شب، ات و جیمین فقط همدیگه رو نداشتن؛ همدیگه رو پیدا کرده بودن.
پایان
جیمین آروم گفت:
– «بیا بریم یهجایی که راحتتر باشیم. فقط تو و من.»
با هم رفتن سمت ماشین جیمین.
توی سکوت، فقط دست همو گرفته بودن.
لحظاتی بعد توی خونهش، نور ملایم بود، و یه رایحهی خنثی توی هوا پخش شده بود.
ات نشست روی کاناپه.
جیمین رفت کمی نوشیدنی آورد، نشست کنارش.
اینبار خودش خم شد، بو*سهی دوم رو شروع کرد. طولا*نیتر. عمی*قتر.
دستهاش آروم شونههای ات رو لمس کردن، از روی لباس. ات نفس*ش رو آهسته بیرون داد. دست خودش هم روی عضلات زیر تی*شرت جیمین حرکت کرد.
لباسهاشون یکییکی روی زمین افتاد.
جیمین همه چیزو با صبر و احترام انجام میداد. هر بو*سهاش، یه جملهی نگفته بود:
«میفهممت... میخوا*مت... عجله ای ندارم.»
نف*سها تند شد. تم*اس پوس*ت به پوس-ت، داغ و آغ*شته به حسی بین ش*هوت و عشق.
اون شب، ات و جیمین فقط همدیگه رو نداشتن؛ همدیگه رو پیدا کرده بودن.
پایان
- ۱۱.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط