پارت دوم
پارت دوم
بعد از مهمونی، دوربینها خاموش شدن. ات داشت از سالن خارج میشد که صدای قدمهای کسی رو پشت سرش شنید.
– «ات… وایسا.»
جیمین بود.
نفسنفس میزد.
وقتی به ات رسید گفت :
– «من اولش اشتباه فکر کردم. فکر کردم تو از اونایی هستی که فقط دنبال توجهان. ولی تو... تو فرق داری. وقتی امشب دیدمت، حس کردم دارم کسیو از دست میدم که هنوز حتی نشناختمش.»
ات برگشت و گفت:
– «شاید بهتر بود زودتر اینو میفهمیدی.»
جیمین لبخند زد. قدمی نزدیکتر شد.
– «اگه بهت فرصت بدم... میذاری بشناسمت؟»
چشماش برق میزد.
فاصلهشون کم بود.
صدای نفسهاشون قاطی میشد.
***
هوای بیرون خنک بود. بوی عطر شب و بارون زدهشده روی آسفالت میاومد. صدای سئول تو شب کمرنگتر شده بود.
ات برگشت سمتش.
جیمین نزدیکتر اومد، طوری که فاصلهشون فقط چند سانتیمتر بود. نگاهش ثابت بود، نه جسور، نه خجالتی، دقیق، و با یکجور حس کشف و احترام.
– «میتونم نزدیکتر بیام؟»
ات چیزی نگفت، اما نگاهش به معنی «آره» بود.
جیمین آروم دستشو بالا آورد. با پشت انگشتهاش، روی گونهی ات کشید. خیلی آهسته. نف*سش گرم بود و فاصلهشون هر لحظه کمتر میشد. با نوک بینیاش پوست صورتش رو لمس کرد. پیشونی به پیشونی.
– «امشب... یهجوری شدی که نتونستم چشم ازت بردارم. نه به خاطر لباست، نه فقط ظاهر. یه چیزی توی نگاهت بود... که صدام میکرد.»
ات لبخند محوی زد. نگاهش رو انداخت پایین.
جیمین چونهشو گرفت، صورتش رو بالا آورد.
اون لحظه... دیگه جایی برای کلمات نبود.
ل*بهاشون به هم رسیدن.
نرم، آهسته، مطمئن.
یه بو*سهی ساده، ولی از اون بو*سههایی که پوستت داغ میشه، و قلبت تندتر میزنه. بو*سهای که انگار اولین بار بود کسی واقعاً "لمست" میکرد، نه فقط پوستتو... روحتو.
دست جیمین رفت پشت گردن ات. بو*سهشون عمی*قتر شد. ات هم کمکم دستش رو روی س*ینهی جیمین گذاشت، بعد کشید پشتش. یه ک*شش داغ و آروم بینشون ایجاد شده بود. نه عجلهای، نه نیاز بیمارگونهای — فقط دو آدم که حس کردن لحظهشون رسیده.
ادامه دارد....
بعد از مهمونی، دوربینها خاموش شدن. ات داشت از سالن خارج میشد که صدای قدمهای کسی رو پشت سرش شنید.
– «ات… وایسا.»
جیمین بود.
نفسنفس میزد.
وقتی به ات رسید گفت :
– «من اولش اشتباه فکر کردم. فکر کردم تو از اونایی هستی که فقط دنبال توجهان. ولی تو... تو فرق داری. وقتی امشب دیدمت، حس کردم دارم کسیو از دست میدم که هنوز حتی نشناختمش.»
ات برگشت و گفت:
– «شاید بهتر بود زودتر اینو میفهمیدی.»
جیمین لبخند زد. قدمی نزدیکتر شد.
– «اگه بهت فرصت بدم... میذاری بشناسمت؟»
چشماش برق میزد.
فاصلهشون کم بود.
صدای نفسهاشون قاطی میشد.
***
هوای بیرون خنک بود. بوی عطر شب و بارون زدهشده روی آسفالت میاومد. صدای سئول تو شب کمرنگتر شده بود.
ات برگشت سمتش.
جیمین نزدیکتر اومد، طوری که فاصلهشون فقط چند سانتیمتر بود. نگاهش ثابت بود، نه جسور، نه خجالتی، دقیق، و با یکجور حس کشف و احترام.
– «میتونم نزدیکتر بیام؟»
ات چیزی نگفت، اما نگاهش به معنی «آره» بود.
جیمین آروم دستشو بالا آورد. با پشت انگشتهاش، روی گونهی ات کشید. خیلی آهسته. نف*سش گرم بود و فاصلهشون هر لحظه کمتر میشد. با نوک بینیاش پوست صورتش رو لمس کرد. پیشونی به پیشونی.
– «امشب... یهجوری شدی که نتونستم چشم ازت بردارم. نه به خاطر لباست، نه فقط ظاهر. یه چیزی توی نگاهت بود... که صدام میکرد.»
ات لبخند محوی زد. نگاهش رو انداخت پایین.
جیمین چونهشو گرفت، صورتش رو بالا آورد.
اون لحظه... دیگه جایی برای کلمات نبود.
ل*بهاشون به هم رسیدن.
نرم، آهسته، مطمئن.
یه بو*سهی ساده، ولی از اون بو*سههایی که پوستت داغ میشه، و قلبت تندتر میزنه. بو*سهای که انگار اولین بار بود کسی واقعاً "لمست" میکرد، نه فقط پوستتو... روحتو.
دست جیمین رفت پشت گردن ات. بو*سهشون عمی*قتر شد. ات هم کمکم دستش رو روی س*ینهی جیمین گذاشت، بعد کشید پشتش. یه ک*شش داغ و آروم بینشون ایجاد شده بود. نه عجلهای، نه نیاز بیمارگونهای — فقط دو آدم که حس کردن لحظهشون رسیده.
ادامه دارد....
- ۱۰.۴k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط