سپیده هنوز نزده بود. هوا خاکستریِ نیمهتاریکی داشت که نه
سپیده هنوز نزده بود. هوا خاکستریِ نیمهتاریکی داشت که نه شب بود، نه روز. سکوت خونه فقط با صدای ضعیف تیکتاک ساعت دیواری میشکست.
سوآ، مثل دیروز، بیدار شده بود. ساعت روی پاتختی عدد ۵:۱۰ رو نشون میداد. بدون صدا از تخت پایین اومد، عینکش رو زد، موهاشو بست و یونیفرم مرتبش رو پوشید.
مقابل آینه چند لحظه ایستاد. نفس کشید. امروز هم باید دوام میآورد.
رفت سمت آشپزخونه. نون تُست ساده، شیر. یه برگه تمرین ریاضی که از دیشب باز مونده بود، جلوی خودش گذاشت. در سکوت صبحگاهی، شروع کرد به حل مسئلهها.
در همین حین، صدای آهستهی قدمهای سنگین پشت سرش اومد. سوآ بدون برگشتن گفت:
سوآ: صبح بخیر.
جوابی نیومد.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در یخچال. شوگا لیوانی برداشت، شیر رو پر کرد، نشست پشت میز.
بدون حتی یک کلمه.
سوآ مکث کرد، بعد برگهاش رو جلو کشید. دودل بود، اما گفت:
سوآ: سوال پنج... به نظرم راهحلش درسته، ولی مطمئن نیستم...
شوگا بدون اینکه نگاه کنه گفت:
شوگا: گفتم سوال نپرس.
سوآ سریع سر تکون داد.
سوآ: ببخشید.
چند لحظه سکوت گذشت. شوگا شیرش رو خورد. بعد به سمت در رفت، بدون خداحافظی، بدون حتی یه نگاه.
سوآ، تنها موند. مثل همیشه.
ده دقیقه بعد، کولهش رو برداشت، کیفش رو بست، و از خونه بیرون زد. هوا هنوز سرد بود، انگار بارون دیشب نمنم مونده بود روی زمین.
با خودش زمزمه کرد:
سوآ: امروز... فقط یه نفر باهام حرف بزنه... فقط یه نفر...
ولی میدونست احتمال این اتفاق، خیلی کمه.
سوآ، مثل دیروز، بیدار شده بود. ساعت روی پاتختی عدد ۵:۱۰ رو نشون میداد. بدون صدا از تخت پایین اومد، عینکش رو زد، موهاشو بست و یونیفرم مرتبش رو پوشید.
مقابل آینه چند لحظه ایستاد. نفس کشید. امروز هم باید دوام میآورد.
رفت سمت آشپزخونه. نون تُست ساده، شیر. یه برگه تمرین ریاضی که از دیشب باز مونده بود، جلوی خودش گذاشت. در سکوت صبحگاهی، شروع کرد به حل مسئلهها.
در همین حین، صدای آهستهی قدمهای سنگین پشت سرش اومد. سوآ بدون برگشتن گفت:
سوآ: صبح بخیر.
جوابی نیومد.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در یخچال. شوگا لیوانی برداشت، شیر رو پر کرد، نشست پشت میز.
بدون حتی یک کلمه.
سوآ مکث کرد، بعد برگهاش رو جلو کشید. دودل بود، اما گفت:
سوآ: سوال پنج... به نظرم راهحلش درسته، ولی مطمئن نیستم...
شوگا بدون اینکه نگاه کنه گفت:
شوگا: گفتم سوال نپرس.
سوآ سریع سر تکون داد.
سوآ: ببخشید.
چند لحظه سکوت گذشت. شوگا شیرش رو خورد. بعد به سمت در رفت، بدون خداحافظی، بدون حتی یه نگاه.
سوآ، تنها موند. مثل همیشه.
ده دقیقه بعد، کولهش رو برداشت، کیفش رو بست، و از خونه بیرون زد. هوا هنوز سرد بود، انگار بارون دیشب نمنم مونده بود روی زمین.
با خودش زمزمه کرد:
سوآ: امروز... فقط یه نفر باهام حرف بزنه... فقط یه نفر...
ولی میدونست احتمال این اتفاق، خیلی کمه.
- ۱۸.۳k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط