زنگ اول که خورد، صدای جمعیت مثل موجی توی سالن پیچید. بچه
زنگ اول که خورد، صدای جمعیت مثل موجی توی سالن پیچید. بچهها توی گروههای چندنفره، با خنده و شلوغی، از این کلاس به اون کلاس میرفتن. اما سوآ تنها بود.
یونیفرمش تمیز و اتوشده بود، موهاش مرتب، عینکش برق میزد. اما همون چند قدم اول، نگاهها روش قفل شد.
زمزمهای از پشت سر:
دختر ۱: این جدیدهست؟ خیلی ساکته.
پسر ۱: قیافهش عجیب نیست؟ عینکیهها...
دختر ۲: خوندماغ میشه وقتی میترسه، شنیدم!
سوآ حرفی نزد. حتی برنگشت نگاهشون کنه. فقط سعی کرد قدمهاش رو منظم برداره و دفتر کلاسش رو محکمتر بگیره.
تو کلاس، معلم معرفیاش کرد.
معلم: بچهها، ایشون سوآ هستن. از این هفته با ما هستن. لطفاً باهاش مهربون باشید.
اما کسی چیزی نگفت. فقط چند سر با بیحوصلگی تکون خورد. بعد همه برگشتن به کار خودشون.
سوآ آروم نشست روی صندلی آخر کلاس. هیچکس سمتش نیومد. زنگ تفریح، همه رفتن توی حیاط، ولی اون نشست سر جاش و یه تمرین ریاضی رو از جلو مطالعه کرد. حتی یادداشت برداشت.
ظهر، وقت ناهار، سالن غذاخوری شلوغ بود. سوآ گوشهای نشست. ظرف غذای سادهای که با خودش آورده بود رو باز کرد.
دختر ۳ (پچپچ): ببین تنهایی نشسته. عجیبه واقعاً.
سوآ وانمود کرد نمیشنوه. لقمههاش کوچیک بود، آرام. اما قورتش سخت بود. گلوش گرفته بود، ولی گریه نکرد. فقط تمرکز. فقط درس.
وقتی زنگ آخر خورد، بدون هیچ حرف یا دوستی، وسایلش رو جمع کرد و از مدرسه بیرون زد. آسمون ابری بود. هوا خنک.
قدمزدن تو خیابون خیس، با اون کولهپشتی کوچیک، شاید تنها بخش آرامِ روزش بود.
و وقتی رسید خونه، کفشهاش رو درآورد، کلید انداخت تو قفل و در رو باز کرد... همهچی مثل همیشه ساکت بود.
شوگا روی مبل نشسته بود، لپتاپ جلوش، هدفون توی گوش.
بدون اینکه نگاه کنه گفت:
شوگا: برگشتی.
سوآ: آره.
شوگا: چرا دیر کردی؟ زنگ مدرسه دو بوده.
سوآ: قدمزدم. کمی آرومتر بود از مدرسه.
شوگا سرشو بالا آورد. نگاهش دقیق، سرد، بیاحساس.
شوگا: مدرسه جای آروم شدنه نیست. درس بخون، نه قدم بزن.
سوآ: باشه... امروز کسی باهام حرف نزد. ولی... تمرین ریاضی رو کامل انجام دادم.
شوگا: نمیپرسم چی شد. من معلم نیستم. فقط انتظار دارم تو کاری که باید رو درست انجام بدی.
سوآ سری تکون داد.
سوآ: انجام میدم.
شوگا دوباره هدفون رو گذاشت تو گوشش. برگشت سمت لپتاپ. انگار حضور سوآ هیچوقت اتفاق نیفتاده.
سوآ رفت سمت اتاقش، آروم. کیفش رو گذاشت زمین، نشست پشت میز کوچیکش، کتاب ریاضی رو باز کرد.
مثل همیشه، در سکوت، با خودکار نازکی که تهش جوهر کمی مونده بود، شروع کرد به حل کردن مسئلهها.
بیدوست، بیهمکلام. ولی باهوش و متمرکز.
یونیفرمش تمیز و اتوشده بود، موهاش مرتب، عینکش برق میزد. اما همون چند قدم اول، نگاهها روش قفل شد.
زمزمهای از پشت سر:
دختر ۱: این جدیدهست؟ خیلی ساکته.
پسر ۱: قیافهش عجیب نیست؟ عینکیهها...
دختر ۲: خوندماغ میشه وقتی میترسه، شنیدم!
سوآ حرفی نزد. حتی برنگشت نگاهشون کنه. فقط سعی کرد قدمهاش رو منظم برداره و دفتر کلاسش رو محکمتر بگیره.
تو کلاس، معلم معرفیاش کرد.
معلم: بچهها، ایشون سوآ هستن. از این هفته با ما هستن. لطفاً باهاش مهربون باشید.
اما کسی چیزی نگفت. فقط چند سر با بیحوصلگی تکون خورد. بعد همه برگشتن به کار خودشون.
سوآ آروم نشست روی صندلی آخر کلاس. هیچکس سمتش نیومد. زنگ تفریح، همه رفتن توی حیاط، ولی اون نشست سر جاش و یه تمرین ریاضی رو از جلو مطالعه کرد. حتی یادداشت برداشت.
ظهر، وقت ناهار، سالن غذاخوری شلوغ بود. سوآ گوشهای نشست. ظرف غذای سادهای که با خودش آورده بود رو باز کرد.
دختر ۳ (پچپچ): ببین تنهایی نشسته. عجیبه واقعاً.
سوآ وانمود کرد نمیشنوه. لقمههاش کوچیک بود، آرام. اما قورتش سخت بود. گلوش گرفته بود، ولی گریه نکرد. فقط تمرکز. فقط درس.
وقتی زنگ آخر خورد، بدون هیچ حرف یا دوستی، وسایلش رو جمع کرد و از مدرسه بیرون زد. آسمون ابری بود. هوا خنک.
قدمزدن تو خیابون خیس، با اون کولهپشتی کوچیک، شاید تنها بخش آرامِ روزش بود.
و وقتی رسید خونه، کفشهاش رو درآورد، کلید انداخت تو قفل و در رو باز کرد... همهچی مثل همیشه ساکت بود.
شوگا روی مبل نشسته بود، لپتاپ جلوش، هدفون توی گوش.
بدون اینکه نگاه کنه گفت:
شوگا: برگشتی.
سوآ: آره.
شوگا: چرا دیر کردی؟ زنگ مدرسه دو بوده.
سوآ: قدمزدم. کمی آرومتر بود از مدرسه.
شوگا سرشو بالا آورد. نگاهش دقیق، سرد، بیاحساس.
شوگا: مدرسه جای آروم شدنه نیست. درس بخون، نه قدم بزن.
سوآ: باشه... امروز کسی باهام حرف نزد. ولی... تمرین ریاضی رو کامل انجام دادم.
شوگا: نمیپرسم چی شد. من معلم نیستم. فقط انتظار دارم تو کاری که باید رو درست انجام بدی.
سوآ سری تکون داد.
سوآ: انجام میدم.
شوگا دوباره هدفون رو گذاشت تو گوشش. برگشت سمت لپتاپ. انگار حضور سوآ هیچوقت اتفاق نیفتاده.
سوآ رفت سمت اتاقش، آروم. کیفش رو گذاشت زمین، نشست پشت میز کوچیکش، کتاب ریاضی رو باز کرد.
مثل همیشه، در سکوت، با خودکار نازکی که تهش جوهر کمی مونده بود، شروع کرد به حل کردن مسئلهها.
بیدوست، بیهمکلام. ولی باهوش و متمرکز.
- ۱۸.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط