عشق نه اجبار

عــشــق نــه اجــبــار
part 1
اسم من ات
بابای من یکی از بزرگترین تاجـ*ـرهای ماشین سئوله
منم دختر یکی یدونش هستم
_بابایی یه عطر یک میلیون دلا*ری توی یه آنلاین شاپ دیدم میشه سفارشش بدم؟
ب‌ات: البته دخترم امشب اومدم خونه برات سفارش میدم
_راستی بابا امروز با دوستام میخوام برم لباس بخرم پـ*ـول یادت نره بابایی
ب‌ات:چشم دختر گلم

از عمارت اومدم بیرون و سوار ماشین شدم آقای پارک (راننده ات) لطفا حرکت کن میخوام برم پاساژ مرکزی

رسیدیم
_سلام دخترا چطورین
◇سلام جیگرم
♡سلام چرا اینقدر دیر کردی
□سلام تو چطور

_پیش به سوی خریددددد
بعد خرید....

◇کاش منم مث ات پرنسس یه بابای پو*لدار بودم
♡دقیقا
□ات برای هممون مث یه شـ*ـوگر دد*یه، غیر از اینه؟

ات و بقیه زدن زیر خنده
گوشی ات زنگ خورد(♡baba)
ب‌ات: دخترم آقای پارک اومده دنبالت دم پاساژ منتظرته
_چشم بابا جون
♡کی بود
_رانندم بود اومده دنبالم من دیگه باید برم بای بای بیـ*ـبی های من فردا تو مدرسه میبینمتون
ات
رفتم خونه لباسایی که خریده بودم رو به مامان و بابام نشون دادم بابام همیشه در مورد لباس هام نظر میداد ولی معلوم بود اصلا حواسش نبود
با اینکه زیاد حالش خوب نبود ولی
دیشب اون عطر رو سفارش داد
م. ات: ات بلند شو
_چیه مامان ولم کن خستم
م‌ات: بلند شو فکر کنم یه اتفاقی برای بابات افتاده
_چی شده مگه
م‌ات:امروز صبح وقتی بیدار شدم که برم آب بخورم دیدم بابات توی اتاق استراحت روی مبل نشسته فقط هم داشت گوشه اتاق رو نگاه میکرد معلوم بود خیلی نگرانه
_وایی مامان هیچی نشده بزار بخوابم

بابای ات اومد...
م‌ات: من دارم میرم پیش بابات ببینم امروز صبح چش شده بود
مامانش رفت پیش باباش
م‌ات: ات بابات ورشـ*ـکست شده
_چیییییییییی، چجورییی یه شبه مگه میشه اصلا امروز صبح چش بوده

م‌ات: مثل اینکه صدتا ماشین پیش خرید کرده بوده ولی کسی که قرار بوده ماشین هارو براش بفرسته اونم ورشـ*ـکست شده
_مادر من مگه بچه بازیه بابای من کل عمرش سر ملـ*ـت رو کلاه گذاشته مگه میشه کسی سرش رو کلاه بزاره منکه باور نمیکنم

ب‌ات: وسایلاتون رو جمع کنید باید برید خونه عمه ساکورا
_چیپپپی

بابای ات رفت...
_مامان به نظرت عجیب نیست بابا یه شبه همچین اتفاقی براش افتاده
بابا کل بازار ماشین سئول زیر دستش بوده
۲۴۰ تا راننده برا ماشینا داشته مگه میشه اصلا
م‌ات: من جدیدا شک کرده بودم که اوضاع مالیش خوب نیست ولی نه در این حد
مامان ات رفت پیش بابا ات...
م‌ات: زنگ بزن به خواهر و برادرات اونا باید کمکت کنن

ب‌ات: اونا که هیچی ندارن
م‌ات: تا الان تو برای اونا زحمت کشیدی و کمکشون کردی الان نوبت اوناست که کمکت کنن
ب‌ات: شما فعلا تا وقتی که اوضاع یکم آروم بشه برید خونه ساکورا اونجا امن تا چند روز دیگه اوضاع آروم میشه میتونید برگردین
م‌ات: تو میمونی ؟
ب‌ات: من میمونم اینجا چند روز دیگه برمیگردن خیالتون راحت
به ات بگو آماده بشه به ساکورا زنگ زدم بیاد دنبالتون

ات و مامانش رفتن خونه عمه ساكورا ....

ات
الان دیگه سه روزه که اومدیم خونه عمه ساکورا، عمو هام با اینکه بابام خیلی کمکشون کرده هیچ کمکی به بابام نکردن ولی عمه هام هر کدومشون یکی از خونه هاشون رو فروختن مادر بزرگم هم همینطور بابام به داییم هم زنگ زد داییم هم قراره مقداری از طلب های بابام رو بده فردا هم قراره برگردیم خونه خودمون

ات
وسایل هامو جمع کردم با شوهر عمم رفتم پیش بابام
اون روز ناهار خونه عمم مهمون بودیم بعدش برگشتیم عمارتمون

فردا صبح
م‌ات: بلند شووووووو ، دوباره چیه مامان
م‌ات: من فکر میکردم بابات فقط ورشـ*ـکست شده ولی ات بابات همچی رو از دست داده هیچی دیگه نداره

_بابا بهت گفت؟ الان کجاست

م‌ات: صبح طلبـ*ـکارا با پلـ*ـیس اومده بودن دم در عمارت بابات یکی از نگاهبانا زودتر بهش گفت بابات هم از دیوار پشتی عمارت فرا*ر کرد وسایل هات رو جمع کن باید بریم خونه ساکورا بلند شو


(این پارت در کامنت پارت بعدی گذاشته میشه)
support please 💛

#فیک‌تهیونگ #فیکشن
دیدگاه ها (۸)

عــشــق نه اجــبــارpart 2ات وسایل هامون رو جمع کردیم عمه سا...

عــشــق نــه اجــبــارpart 3سوار لیمو*زین شدم بابا هنوز هم ا...

این فیکشن داخل همین پیج آپ میشه

رمان فیک پارت 14ن:عصبانی شدم خواستم مشت بزنم به طرف دستمو بل...

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط