پارت
پارت ۱۰
ا.ت: خب بریم دیگه
رفتیم و سوار ماشین شدیم راه افتادیم
ویو ا.ت:
(پرش زمانی موقع رسیدن به مرکز خرید)
وقتی که رسیدیم با جونگین رفتیم طبقه دوم تا خواستیم بریم داخل مغازه لباس فروشی دوست بچگیهام جیمین و دیدم اونم منو دید و بدو بدو رفتم سمتش و محکم بغلش کردم
جیمین: وای خیلی دلم برات تنگ شده بود پشمک جونم🥹
ا.ت: منم همینطور جوجه کوچولو🐣
جیمین: ا.ت این آقای خوشتیپ و معرفی نمیکنی؟
ا.ت: خب ایشون پس...(جونگین حرفشو قطع کرد)
جونگین: دوست پسرشم مشکلیه؟(عصبی)
ا.ت: 😳😳😳
جیمین: خیلی خب باشه بابا چرا عصبی میشی😅منم پارک جیمین دوست بچگی ا.ت هستم
جونگین: ....
ا.ت: عه خب جیمین بعداً دوباره میبینمت☺️
جیمین: اوکی کوچولو خدافظی😉
ا.ت: هم قدیم خدافظ😏
وقتی برگشتم سمت جونگین با عصبانیت داشت به من نگاه میکرد انقدر عصبی بود که کل صورتش قرمز شده بود و از چشاش آتیش میبارید اصن این چیکاره منه که یکدفعه غیرتی شد😐🙄😒 خلاصه رفتیم داخل مغازه و من چندتا لباس خفن و باکلاس انتخاب کردم و حساب کردم بعدش رفتیم مغازه کفش فروشی اونجا هم چندتا کفش و انتخاب کردم حساب کردم و از مرکز خرید اومدیم بیرون
ویو جونگین :
از پاساژ که اومدیم بیرون خریدای ا.ت رو گذاشتم تو صندوق و شروع کردم به رانندگی از بس به خاطر اتفاقاتی که تو پاساژ افتاد عصبانی بودم که فقط داشتم از عصبانیت گاز میدادم و میخواستم هر چی زودتر برسیم خونه تا ا.ت را به فا.ک بدم😈
ا.ت: آرومتر برون بابا الان به کشتنمون میدی من هنوز خیلی واسه مردن جوونم(نگران نباش تا کلی بلا سرت نیارم نمیذارم بمیری😂🤣)
جونگین: ساکت شو بیب چون به نفعته(ای جان ددی جونگین وارد میشود😎)
ا.ت: م...من...منظورت چیه؟
جونگین: به زودی خودت میفهمی(نیشخند)
(پرش زمانی به موقعی که رسیدن خونه)
به بادیگاردا گفتم تا خریدها رو بیارن بالا خودمم دست ا.ت رو کشیدم و بردم داخل اتاق خواب
ویو ا.ت:
از حرفایی که تو ماشین زد واقعا ترسیدم بعد اینکه رسیدیم دستمو محکم کشید و برد طرف اتاق خودش و پرتم کرد رو تخت...
با کمک army508bts@
ا.ت: خب بریم دیگه
رفتیم و سوار ماشین شدیم راه افتادیم
ویو ا.ت:
(پرش زمانی موقع رسیدن به مرکز خرید)
وقتی که رسیدیم با جونگین رفتیم طبقه دوم تا خواستیم بریم داخل مغازه لباس فروشی دوست بچگیهام جیمین و دیدم اونم منو دید و بدو بدو رفتم سمتش و محکم بغلش کردم
جیمین: وای خیلی دلم برات تنگ شده بود پشمک جونم🥹
ا.ت: منم همینطور جوجه کوچولو🐣
جیمین: ا.ت این آقای خوشتیپ و معرفی نمیکنی؟
ا.ت: خب ایشون پس...(جونگین حرفشو قطع کرد)
جونگین: دوست پسرشم مشکلیه؟(عصبی)
ا.ت: 😳😳😳
جیمین: خیلی خب باشه بابا چرا عصبی میشی😅منم پارک جیمین دوست بچگی ا.ت هستم
جونگین: ....
ا.ت: عه خب جیمین بعداً دوباره میبینمت☺️
جیمین: اوکی کوچولو خدافظی😉
ا.ت: هم قدیم خدافظ😏
وقتی برگشتم سمت جونگین با عصبانیت داشت به من نگاه میکرد انقدر عصبی بود که کل صورتش قرمز شده بود و از چشاش آتیش میبارید اصن این چیکاره منه که یکدفعه غیرتی شد😐🙄😒 خلاصه رفتیم داخل مغازه و من چندتا لباس خفن و باکلاس انتخاب کردم و حساب کردم بعدش رفتیم مغازه کفش فروشی اونجا هم چندتا کفش و انتخاب کردم حساب کردم و از مرکز خرید اومدیم بیرون
ویو جونگین :
از پاساژ که اومدیم بیرون خریدای ا.ت رو گذاشتم تو صندوق و شروع کردم به رانندگی از بس به خاطر اتفاقاتی که تو پاساژ افتاد عصبانی بودم که فقط داشتم از عصبانیت گاز میدادم و میخواستم هر چی زودتر برسیم خونه تا ا.ت را به فا.ک بدم😈
ا.ت: آرومتر برون بابا الان به کشتنمون میدی من هنوز خیلی واسه مردن جوونم(نگران نباش تا کلی بلا سرت نیارم نمیذارم بمیری😂🤣)
جونگین: ساکت شو بیب چون به نفعته(ای جان ددی جونگین وارد میشود😎)
ا.ت: م...من...منظورت چیه؟
جونگین: به زودی خودت میفهمی(نیشخند)
(پرش زمانی به موقعی که رسیدن خونه)
به بادیگاردا گفتم تا خریدها رو بیارن بالا خودمم دست ا.ت رو کشیدم و بردم داخل اتاق خواب
ویو ا.ت:
از حرفایی که تو ماشین زد واقعا ترسیدم بعد اینکه رسیدیم دستمو محکم کشید و برد طرف اتاق خودش و پرتم کرد رو تخت...
با کمک army508bts@
- ۱.۴k
- ۱۴ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط