پارت

پارت ۴
با چان رفتم اتاق
ـ تو چقدر خوش شانسی پرنسس
+ چرا
ـ چون قرار بود به ف.ا.ک.ت بدم و مامانت نجاتت داد
+😟( نمیدونه خودش گفته بچم)
ـ قیافتو اینجوری نکن پرنسس بریم
لباسامون رو عوض کردیم
ویو چان:
فهمیدم که ا.ت به مامانش گفته برای همین امشب تو خونه پدر و مادرش کارم رو میکنم تا اون باشه زرنگی نکنه ، همه رفتن بخوابن من و ا.ت هم رفتیم بخوابیم رفتیم تو از کمرم ا.ت گرفتم و پرتش کردم رو تخت
+ چانی چیکار می‌کنی؟
ـ همون کاری که قرار بود بکنم
+ چییییی؟
ـ هیسسس به نفعت آروم ناله کنی که صدات بیرون نره 😈
+ولی چان ....
لبامو گذاشتم رو لباش که دیگه نتونست حرف بزنه

....................سانسور....................


فردا صبح:
ویو ا.ت:
با دل درد شدیدی از خواب بیدار شدم دیدم چان خوابه خیلی کیوت بود دلم میخواست بخورمش،دستم رو رو موهاش کشیدم که بیدار شد
ـ بیداری پرنسس ( با صدای خواب آلود)
+ اوهوم ( چون قهر سرد رفتار می‌کنه)
ـ بیبی من قهر نکن دیگه میخواستی لج و زرنگی نکنی که آنقدر بهت سخت نگیرم
+ چه ربطی داره
ـ دیگه
ا.ت رو بغل می‌کنه و بوسش می‌کنه
ـ ببخش دیگه ( با حالت کیوت )
+اگر خانوادمون شنیده باشن چی؟
ـ خب شنیده باشن اونا هم همین کار رو کردن که ما به دنیا آمدیم باید درک کنن
+ چان ما فرق داریم
ـ چه فرقی داریم؟من شوهرتم باباهامون هم شوهر بودن اونا هم همه چی مارو تجربه کردن ا.ت ی کوچولو فکر کن
+اوف چان
ـ باشه باشه من تسلیمم
+😂😂
خلاصه این دوتا هم بخوبی خوشی پیش هم زندگی کردن ( گشادی تمام )
پایان
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۱ (اسمات) و روم خیمه زد که گفتم ا.ت: داری چیکار می‌کنی...

پارت ۱۲ (پرش زمانی به ساعت ۶:۳۰ عصر) با دل درد شدید از خواب ...

پارت ۱۰ ا.ت: خب بریم دیگه رفتیم و سوار ماشین شدیم راه افتادی...

پارت ۳#اسمات کمبعد از شام چان بهم گفت بیا بریم طبقه بالا کار...

موضوع:لج بازی نکن پرنسس...علامت ها : بنگ چان ـ ، ا.ت + ، مام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط