کمی بعد اتوبوس با صدایی کشیده جلویشان توقف کرد جمعیت زیادی که حتی از ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁸.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
کمی بعد، اتوبوس با صدایی کشیده، جلویشان توقف کرد، جمعیت زیادی که حتی از پشت شیشه ها هم دیده میشد، که انگار زیاد بودن.
در های اتوبوس آهسته با صدایی کوچیک باز شد، لوسیا نگاهی کوتاه به جونگکوک انداخت، که دید متقابل نگاهش میکنه.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_ کار های عجیب غریبت رو تموم کن برگرد خونه ات.
جونگکوک قدمی سمت اتوبوس رفت و قبل از سوار شدن گفت:
_ اگه به موقع سوار نشی میمونی همینجا.
لوسیا نفسش رو پر صدا بیرون داد و زیر لب گفت:
_ آروم باش لوسیا، تحمل کن!
و بعد جلو رفت و سوار اتوبوس شد، و با انبوهی از جمعیت روبرو شد، بزاق دهنش رو بی صدا قورت داد و نگاهش رو چرخاند، تا بلکه جایی برای نشستن باشه، ولی خب اصلا جای سوزن انداختن نبود! قطعا تا بازار ایستاده بره پاهاش بشکنه، سرش رو تند تکون داد تا افکارش رو جمع کنه.
مردمک هاش رو چرخوند و دنبال جونگکوک گشت، اما نبود!
لوسیا: کجا غیبش زد؟
که ناگهان صدایی بلند از ته اتوبوس به گوشش خورد، کمی جلو رفت، چند نفری رو به سختی اونور هل داد که بالاخره جونگکوک رو دید، چیزی که تعجبش رو بیشتر کرد، این بود که روی یکی از صندلی ها نشسته بود!
کمی جلو تر رفت که جونگکوک گفت:
_ چقدر لفتش میدی؟
لوسیا با حرص چشم غره ای رفت و گفت:
_ چطوری جا پیدا کردی؟
جونگکوک خونسرد کمی در جایش جابجا شد، و با لبخندی پیروز مندانه انگشتش رو سمت گوشه ای اشاره گرفت.
لوسیا یه تای ابروش رو بالا داد، و ردِ انگشتِ جونگکوک رو دنبال کرد، که اونور تر، پیر زنی نشسته بود، و مستقیم با یه لبخنده گشاد به جونگکوک خیره بود.
کف دستش رو به آرومی روی پیشانیش کوبید و سمت جونگکوک برگشت.
و با دیدن اینکه پسر کاملا ریلکس کرده با حرص غرید:
_ یکم برو اونور تر منم بشینم!
جونگکوک یه نگاه به لوسیا، بعد یه نگاه به صندلیِ خالیِ کناره پنجره نگاه کرد و خشک گفت:
_ نمیخوام.
و بعد چشماشو بست و سرش رو چرخوند.
اما ناگهان یاد حرفای مینوو افتاد:
_ « مهم تر از همه یادت باشه که....باهاش مهربون باشی!»
اخمی ریز بین ابرو هاش شکل بست و بعد سرش رو آهسته سمت لوسیا چرخوند که با نگاهی عصبی و شاکی بهش خیره شده، لحظهای منصرف شد، اما با این حال یکمی دلش سوخت، و کمی در جاش جابه جا شد و صندلی رو برای لوسیا خالی کرد.
لوسیا که چهرهاش از تنفر فریاد میزد، با کارش یکمی بیخیال تر شد، حداقل شاید از کشتنش در ملاءعام منصرف بشه.
لبش رو از حرص به دندان گرفت و فورا نشست.
کمی بعد، بعدِ سوار کردن تعدادی دیگر از آدم ها، اتوبوس آهسته با صدایی نه چندان بلند شروع به حرکت کرد.
ادامه دارد...
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
کمی بعد، اتوبوس با صدایی کشیده، جلویشان توقف کرد، جمعیت زیادی که حتی از پشت شیشه ها هم دیده میشد، که انگار زیاد بودن.
در های اتوبوس آهسته با صدایی کوچیک باز شد، لوسیا نگاهی کوتاه به جونگکوک انداخت، که دید متقابل نگاهش میکنه.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_ کار های عجیب غریبت رو تموم کن برگرد خونه ات.
جونگکوک قدمی سمت اتوبوس رفت و قبل از سوار شدن گفت:
_ اگه به موقع سوار نشی میمونی همینجا.
لوسیا نفسش رو پر صدا بیرون داد و زیر لب گفت:
_ آروم باش لوسیا، تحمل کن!
و بعد جلو رفت و سوار اتوبوس شد، و با انبوهی از جمعیت روبرو شد، بزاق دهنش رو بی صدا قورت داد و نگاهش رو چرخاند، تا بلکه جایی برای نشستن باشه، ولی خب اصلا جای سوزن انداختن نبود! قطعا تا بازار ایستاده بره پاهاش بشکنه، سرش رو تند تکون داد تا افکارش رو جمع کنه.
مردمک هاش رو چرخوند و دنبال جونگکوک گشت، اما نبود!
لوسیا: کجا غیبش زد؟
که ناگهان صدایی بلند از ته اتوبوس به گوشش خورد، کمی جلو رفت، چند نفری رو به سختی اونور هل داد که بالاخره جونگکوک رو دید، چیزی که تعجبش رو بیشتر کرد، این بود که روی یکی از صندلی ها نشسته بود!
کمی جلو تر رفت که جونگکوک گفت:
_ چقدر لفتش میدی؟
لوسیا با حرص چشم غره ای رفت و گفت:
_ چطوری جا پیدا کردی؟
جونگکوک خونسرد کمی در جایش جابجا شد، و با لبخندی پیروز مندانه انگشتش رو سمت گوشه ای اشاره گرفت.
لوسیا یه تای ابروش رو بالا داد، و ردِ انگشتِ جونگکوک رو دنبال کرد، که اونور تر، پیر زنی نشسته بود، و مستقیم با یه لبخنده گشاد به جونگکوک خیره بود.
کف دستش رو به آرومی روی پیشانیش کوبید و سمت جونگکوک برگشت.
و با دیدن اینکه پسر کاملا ریلکس کرده با حرص غرید:
_ یکم برو اونور تر منم بشینم!
جونگکوک یه نگاه به لوسیا، بعد یه نگاه به صندلیِ خالیِ کناره پنجره نگاه کرد و خشک گفت:
_ نمیخوام.
و بعد چشماشو بست و سرش رو چرخوند.
اما ناگهان یاد حرفای مینوو افتاد:
_ « مهم تر از همه یادت باشه که....باهاش مهربون باشی!»
اخمی ریز بین ابرو هاش شکل بست و بعد سرش رو آهسته سمت لوسیا چرخوند که با نگاهی عصبی و شاکی بهش خیره شده، لحظهای منصرف شد، اما با این حال یکمی دلش سوخت، و کمی در جاش جابه جا شد و صندلی رو برای لوسیا خالی کرد.
لوسیا که چهرهاش از تنفر فریاد میزد، با کارش یکمی بیخیال تر شد، حداقل شاید از کشتنش در ملاءعام منصرف بشه.
لبش رو از حرص به دندان گرفت و فورا نشست.
کمی بعد، بعدِ سوار کردن تعدادی دیگر از آدم ها، اتوبوس آهسته با صدایی نه چندان بلند شروع به حرکت کرد.
ادامه دارد...
- ۴۶۶
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط