{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگهان موجی تیز از درد در پاش پیچید چهرهاش در هم آمیخت و اخمی ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵¹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


ناگهان. موجی تیز از درد، در پاش پیچید، چهره‌اش در هم آمیخت و اخمی عمیق ابروهاش رو در هم کرد.
دهانش رو باز کرد تا داد بزنه، اما به جاش لبش رو گزید، و تنها سرش رو انداخت پایین و زیر لب، زمزمه کرد:

_ فاک!

لوسیا فحش زیر لبی جونگکوک رو که شنید، با یه نیشخند پیروزمندانه، به پشتی صندلیش تکیه داد، انگار که حرصش الان کاملا فرو کش کرد، لبخند محوی روی لباش نشست.
چشماشو بست و با تمسخر رو به جونگکوک گفت:

_ چیه؟....دردت اومد؟!

جونگکوک نگاهش رو به سرعت سمت لوسیا چرخوند، لوسیا نگاه سنگینش رو ‌که حس کرد، گوشه‌ی چشمش رو آروم باز کرد، و با نگاهی نیمه باز بهش خیره شد..اما بر عکس تصورات لوسیا که قرار بود جونگکوک از خشم و عصبانیت بهش بتوپه، با یه لبخنده عجیب بهش زل زده بود.
لوسیا چشماشو کامل باز کرد، سرش رو کمی کج کرد و گفت:

_ چیه؟!

جونگکوک زبونش رو داخل لپش چرخاند، و با یک تک خنده گفت:

_ وحشی، و عصبی‌.....

نگاهش رو دقیق روی چشمای لوسیا قفل کرد، کمی نزدیک‌ تر رفت، و ادامه حرفش رو گفت:

_ دقیقا تایپ خودم!

دختر از تعجب چشماش باز تر شد، تا خواست جوابش رو بده، صدای توقف اتوبوس در جاده پیچید.

مسافرا کم کم داشتن پیاده میشدن، که لوسیا بی تفاوت و سعی در نشنیده گرفتن حرفاش، از جاش بلند شد و جلو تر از جونگکوک قدم گذاشت.
اما یهو جونگکوک به سرعت از کنارش رد شد تا زود تر پیاده بشه، انگار که حسابی داخلِ اتوبوس جون به لب شده بود.
لوسیا خواست صداش بزنه، اما جلو تر راننده بلند گفت:

_ هی، پسر جون پوله کرایه رو ندادی!

جونگکوک با شنیدن جمله اش، با خونسردی برگشت سمتش، دستش رو داخل جیبش فرو برد و یه صد یورو ئی بیرون آورد و گرفت سمت راننده.

لوسیا از تعجب نگاهی بین راننده و جونگکوک رد و بدل کرد، که راننده با اخم دست جونگکوک رو پس زد و گفت:

_ الان دیگه پول نقدی نمیدن! کارتِ اتوبوس نداری؟! در ضمن این پول خیلی زیاده! کرایه یک یوروئه!

جونگکوک خواست جوابش رو بده، اما لوسیا سریع جلو رفت و دست جونگکوک رو آروم پایین آورد و کارتِ اتوبوسش رو به راننده داد و با لبخند گفت:

_ ایشون با منه، دو نفریم لطفا حساب کنید!

راننده یه نگاه چپ به جونگکوک و بعد به لوسیا انداخت و کارت رو کشید و بعد گرفت سمت لوسیا:

_ به سلامت.

لوسیا یه لبخند سرسری دیگه ای بهش تحویل داد و مچ دست جونگکوک رو به سرعت گرفت و از اتوبوس پیاده شدن.

با اخم برگشت سمت جونگکوک و خواست بهش کلی حرف بار کنه که دید جونگکوک به پایین خیره شده.
مکثی کرد و بعد ردِ نگاهش رو گرفت که روی دست قفل شده شون توقف کرد، با تعجب سریع دست جونگکوک رو ول کرد و با یه « اهم» کوتاه، گفت:

_ میشه این کار های عجیبت رو تموم کنی و برگردی به اون عمارتِ بزرگ و مجلل خودت؟!

جونگکوک نفس عمیقی کشید و دستاش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و گفت:

_ نمیرم، هر جا بری منم میام.

لوسیا از گیجی و حرص چنگی به موهاش زد و با گفتن « هر کاری میخوای بکن» از جونگکوک جلو افتاد و شروع به تند راه رفتن کرد.

اما جونگکوک که انگار از اون لمسِ کوچیک و گرم، باز حس کرد عجیب شده، ابروهاش در هم رفت کرد. گرمایِ جای دست لوسیا هنوز روی پوستش میخزید، اما سرش رو تکون داد و افکارش رو پس زد، و دنبال دختر راه افتاد.


ادامه دارد....
یه شرط کوچولو..
لایک ۴۰ کامنت ۳۰
دیدگاه ها (۷)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨کمی بعد، اتوبوس با صدایی کشید...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا چشم غره ای رفت و گفت:_ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط