{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعاتی بعد بعد استراحتی حسابی بلند شد و روی تخت نشست چشماش هنور نیمه ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


ساعاتی بعد، بعد استراحتی حسابی، بلند شد و روی تخت نشست، چشماش هنور نیمه باز و خمار بود، چند باری پلک زد و به اطراف نگاه کرد، با دیدن ساعت دیواری که ۱۷:۹ رو نشون میداد، سریع از جاش بلند شد، وای نه! مادرش و پدرش که خونه نبودن تاکید کرده بودن ساعت 15:۰۰ واسه گرفتن خرید های مادرش به بازار بره!

کف دستش رو محکم روی پیشونیش کوبید و گفت:

_ لوسیا بدبخت شدی، مادرم میکشتم!

سریع سمت کمد دیواری اش رفت، و دنبال لباس گشت، کمی بعد، با پوشیدن کتی سیاه و شلواری هم رنگ آن، سریع برس هم برداشت و روی موهاش کشید، و همینطور باز ولشون کرد که روی شونه اش پخش شد.

به تندی از پله ها پایین اومد، و بعد برداشتن کلید خونه.
در رو باز کرد و از خونه خارج شد.

اما قدمی دور نشده بود که با دیدن کسی سر جاش خشکش زد.
اون جونگکوک بود، که با قیافه‌ی سوالی و گیج شده، یه نگاه به گوشیش می انداخت و یه نگاه دیگه به خونه‌ ی لوسیا.

لوسیا از تعجب گیج شده بود، بالاخره قدم هاش رو برداشت و سریع جلوش قرار گرفت.

جونگکوک ناگهان نگاهش رو چرخوند و با دیدن لوسیا سریع گفت:

_ خونه ات اینجاست؟

لوسیا یه تای ابروش رو بالا داد و دست به سینه گفت:

_ تو اینجا چیکار میکنی؟!

جونگکوک قدمی نزدیک رفت، لبخندی مرموز گوشه‌ی لبش را کشاند، و گفت:

_ پس درست اومدم!

لوسیا چند بار پلک زد و بعد با اخم گفت:

_ گفتم واسه چی پا شدی اومدی اینجا؟

جونگکوک شونه ای بالا انداخت و با لحنی نیمه صمیمی گفت:

_ اومدم یه سری بهت بزنم.

بعد یه چشمک کوچیک به لوسیا زد، که لوسیا قدمی عقب تر رفت:

_ خل شدی؟!

جونگکوک متقابل قدمی نزدیک تر رفت:

_ نه، تو چطور؟ از دیدنم خوشحال نشدی؟


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۹)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁵..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨آسوده خاطر خودش را روی تخت ان...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨مین‌وو لباش رو با زبانش خیس ک...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا آهسته سرش رو بلند کرد و...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ملافه اش رو آروم کنار زد، و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط