رفتم سر شیشه ترشی رو باز کنم، از سرکه هاش ریخت رو لباسام،
رفتم سر شیشه ترشی رو باز کنم، از سرکه هاش ریخت رو لباسام، به مامانم میگم: سرکه ریخت روم... میگه: دیگه وقتشم هست برو تو دبه که باید ترشی بندازمت.
میبینیدچه مامان مهربونی دارم خیلی به فکرمنه والا همه مامانا که ازاین کاراواسه بچه هاشون نمیکنندکه مامان من نمونه است.
میبینیدچه مامان مهربونی دارم خیلی به فکرمنه والا همه مامانا که ازاین کاراواسه بچه هاشون نمیکنندکه مامان من نمونه است.
- ۱.۰k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط