پارت پرنسس من
[پارت²] "پرنسس من"
همه فامیل توی عمارت بزرگ جئون دور نیز نشسته بودن. بوی غذا توی هوا پیچیده بود. لونا بی حوصله با غذاش بازی میکرد.
بالاخره پدربزرگ، شروع به صحبت کرد با لحنی که جدی بود گفت.
خوشحالم که همتون اینجایید.
راجب موضوعی باید صحبت کنم
خاندان ما باید نسل به نسل ادامه پیدا کنه.حالا که همه تون به سن ازدواج رسیدید از شما میخوام که به فکر آینده این خانواده باشید
.لونا...دخترم .خیلی وقته به این موضوع فکر میکردم که ما باید نسل خودمان را ادامه بدیم.و ازدواج تو نقش مهمی توی این موضوع داره.
سوهو: درسته پدربزرگ بنظرم ما باید با خاندان خودمون ازدواج کنیم. خاندان جئون خاندان اصیلیه. نباید با غریبه ها فامیل بشیم.بنظرتون من مناسب لونا نیستم؟
لونا احساس کرد گونههاش داغ شده.
نگاهش ناخودآگاه به سمت کوک رفت
کوک اخم کمرنگی روی صورتش نشسته بود. دستشو مشت کرده بود و بند انگشت هاش سفید شده بود با نگاهی ترسناک به پسرعموهاش خیره شده بود. فکش رو به هم فشار میداد و برای چند لحظه نگاهش به لونا قفل شد
نگاهش عصبانی و پر از نگرانی و حسرت برای لونا بود چند نفر از فامیل که متوجه رفتار کوک شده بودند، با تعجب بهش نگاه میکردن و با هم پچ پچ میکردن کوک وقتی فهمید سریع نگاهش را برگردوند و به بشقاب غذاش خیره شد...
خب نظرتون رو برام بنویسید✨
ادامه بدم داستانو؟
همه فامیل توی عمارت بزرگ جئون دور نیز نشسته بودن. بوی غذا توی هوا پیچیده بود. لونا بی حوصله با غذاش بازی میکرد.
بالاخره پدربزرگ، شروع به صحبت کرد با لحنی که جدی بود گفت.
خوشحالم که همتون اینجایید.
راجب موضوعی باید صحبت کنم
خاندان ما باید نسل به نسل ادامه پیدا کنه.حالا که همه تون به سن ازدواج رسیدید از شما میخوام که به فکر آینده این خانواده باشید
.لونا...دخترم .خیلی وقته به این موضوع فکر میکردم که ما باید نسل خودمان را ادامه بدیم.و ازدواج تو نقش مهمی توی این موضوع داره.
سوهو: درسته پدربزرگ بنظرم ما باید با خاندان خودمون ازدواج کنیم. خاندان جئون خاندان اصیلیه. نباید با غریبه ها فامیل بشیم.بنظرتون من مناسب لونا نیستم؟
لونا احساس کرد گونههاش داغ شده.
نگاهش ناخودآگاه به سمت کوک رفت
کوک اخم کمرنگی روی صورتش نشسته بود. دستشو مشت کرده بود و بند انگشت هاش سفید شده بود با نگاهی ترسناک به پسرعموهاش خیره شده بود. فکش رو به هم فشار میداد و برای چند لحظه نگاهش به لونا قفل شد
نگاهش عصبانی و پر از نگرانی و حسرت برای لونا بود چند نفر از فامیل که متوجه رفتار کوک شده بودند، با تعجب بهش نگاه میکردن و با هم پچ پچ میکردن کوک وقتی فهمید سریع نگاهش را برگردوند و به بشقاب غذاش خیره شد...
خب نظرتون رو برام بنویسید✨
ادامه بدم داستانو؟
- ۱.۸k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط