{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part20#

part20#
اردلان گاز بزرگی به ساندویچش زد و نیم نگاهی به
من انداخت.
هنوز توی شوک این زندگی بودم. سرم رو پایین
انداختم و خودمو با انگشت های دستم مشغول کردم. اردلان صبحانه اشو که خورد؛ کنارم دراز کشید و سرمو
روی بازو های بزرگش گذاشت.
دماغشو روی موهام گذاشت و چند نفس عمیق کشید.
همین که لبش به سمت الله گوشم رفت به خودم
لرزیدم و ناخوآگاه توی بغلش مچاله شدم.
هیچ پناهی جز همین عضله های ورزیده برای من وجود
نداشت؛ میترسیدم باز بخواد باهام وارد رابطه بشه!
لیسی به الله گوشم زد و همون جا زمزمه وارگفت:
هیییشششش توله خوشگلم، کاری ندارم باهات...
دست گرمش روی کمرم نشست و کنار شقیقه ام رو
آروم بوسید.
_ من باید برم، خیلی گرفتارم شبهم نمیام!
سرمو باال آوردم و بهش نگاه کردم.
چی بهتر از این؟ اینکه حداقل امروز دیگه نیازی به
تحمل کردنش نداشتم.
دوباره صورتم رو بوسید و از جا بلند شد. ملحفه رو تا
گردنم باال کشیدم و به لباس پوشیدنش نگاه کردم.
پیراهن یشمی رنگی پوشید و کمربندشو توی شلوارش
گذاشت.
وقتی پوشید نگاه تیزی بهم انداخت و از در بیرون
رفت.
کم داشت انگار...!
همین که رفت؛ خودمو روی تخت رها کردم و از ته دل
نفس کشیدم.
آخییییش!
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت 215هوا تاريك شده بود ولي بلند نشدم. هرچی زمان بیش...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part45میخواست ازم فاصله بگیره کهمحکم بغلش کرد...

کپشننننننننننن لطفااا😌🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و شش +باشه لبخندی ...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط