و سفر خواهم کرد
و سفر خواهم کرد
سفری از سر ناچاری و بغض
از دیاری که زمستان لب خشکیده ی دوست
مثل پلک تر یک پنجره خیس خواهد خورد
می روم تا دور دست
می روم دورتر از تلخی حزن
تا نبینم که کسی
ساقه معرفتی را به ریا هدیه کند
و نبینم متلاشی شدن هرچه شعور
هر چه غرور
و نبینم که کبوتر در شهر
به دروغ می خواند
سفری از سر ناچاری و بغض
از دیاری که زمستان لب خشکیده ی دوست
مثل پلک تر یک پنجره خیس خواهد خورد
می روم تا دور دست
می روم دورتر از تلخی حزن
تا نبینم که کسی
ساقه معرفتی را به ریا هدیه کند
و نبینم متلاشی شدن هرچه شعور
هر چه غرور
و نبینم که کبوتر در شهر
به دروغ می خواند
- ۳۴۵
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط