این یه عشقه بیب

این یه عشقه بیب
پارت : 38

بعد اینکه جونگکوک بلیط هارو گرفت اومد دستمو صفت چسبید که یه وقت گم نشم
تقریبا همه وسایل هارو سوار شدیم جونگکوک داشت سیگارشو روشن میکرد منم نکاهم به ماشک ها جلب ضد با ذوق بچه‌گونه‌ای سمت ماسکا رفتم
برگشتم تا به جونگکوک بگم یه دونه از ماسکا بخره که دیدم نیس
یکم دنبالش گشتم اما نبود زدم زیر گریه ترسیده بودم از وقتی پیش جونگکوک بودم اخلاقم بچه‌گونه شده
همه جارو گشتم اما انگار اب شده رفته تو زمین یه جوشه نشستم و زانوهامو جمع کردم و مشغول گریه کردن شدم
( جونگکوک)
سیگارمو روشن کردم و برگشتم ببینم جنی هس یا نه اما نبود همه جارو گشتم اما انگار نیس صدای یه گریه تو گوشم پیچید به سمت صدا رفتم که دیدم جنی یه گوشه نشسته داره گریه میکنه
سمتش رفتم و دستمو روی شونش گذاشتم که ترسیده سرشو بلند کرد
( جنی )
یه دستی روی شونم قرار گرفت ترسیده سرمو بلند کردم جونگکوک بود یه لبخند کوچیکی رو لباش بود بلند شدم و محکم رفتم تو بغلش و بلند بلند گریه کردم
موهامو نوازش میکرد و گفت
_ هیششش دیگه تموم شد حالا من اینجام
از بغلش اومدم بیرون و بریده بریده گفتم
+ بربم خونه
سرشو به علامت تایید تکون داد و ذستمو گرفت و رفتیم و سوار ماشین شدیم
دیدگاه ها (۰)

این یه عشقه بیبپارت : 39دلم نمیخواست شبو تو اتاق خودم بخوابم...

این یه عشقه بیب پارت : 40تهیونگ و دوستاش همه اینجا بودن جیمی...

این یه عشقه بیبپارت : 37جونگکوک گردنشو خاروند و گفت _ اینو گ...

این یه عشقه بیبپارت.: 36از اتاقم اومدم بیرون جونگکوک به لباس...

ویو آتاگه دیر تر میومد می‌تونستم بفرستمش جهنم هوفی کشیدم و ...

بیب من برمیگردمپارت : 93تو راه که داشتیم میرفتیم کلی بگو بخن...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط