این یه عشقه بیب

این یه عشقه بیب
پارت : 37

جونگکوک گردنشو خاروند و گفت
_ اینو گرفتم که هروقت پیشت نبودم با دیدن این گردنبند و دستبند یاد من بیوفتی
یه لبخندی زدم و بوسه کوچیکی رو لبش کاشتم
از حرکتم جا خورد و خجالتش ریخت به دستبند و گردنبند نگاه کردم و گفتم
+ این قشنگترین چیزی بود که دیدم حالا برگرد که گردنبند و برات بندازم
برگشت و گردنبند و براش انداختم و منم برگشتم و اونم گردنبندو برام انداخت
دستبند ها هم با ذوق به دستمون انداختم با جدیت گفتم
+ جونگکوک بخوای اینارو در بیاری باید قید منم بزنی
_ منظورت چیه
+ منظورم اینه که وقتی اینارو در بیاری یعنی دیگه منو دوست نداری
_ پس توهم قول بده که اینارو درنیاری
انگشت کوچیکمو سمتش گرفتم و گفتم
+ قول انگشتی میدن میدم
اونم با انگشت کوچیکش انگشت منو گرفت
از رستوران زدیم بیرون و قرار شد بریم شهر بازی
رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم
_ خب جنی تو اینجا وایسا من برم بلیط بگیرم بیام
سرمو تکون دادم و رفت
به دور و اطرافم نگاه کردم هیجانم داشت بیشتر و بیشتر میشد
دیدگاه ها (۰)

این یه عشقه بیبپارت : 38بعد اینکه جونگکوک بلیط هارو گرفت اوم...

این یه عشقه بیبپارت : 39دلم نمیخواست شبو تو اتاق خودم بخوابم...

این یه عشقه بیبپارت.: 36از اتاقم اومدم بیرون جونگکوک به لباس...

این یه عشقه بیبپارت : 35با جونگکوک به سمت خونه حرکت کردیم به...

پارت بیستو ششمصبح**ماری*چشامو باز کردم اونیکس داشت بهم نگاه ...

الماس من پارت ۳۷گوشیمو انداختم توی کیف و با یه کلافه از خونه...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵³نمیدونم چقد تو فکر بودم کهجونگکوک: دختر ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط