اگر چه اجبار بود
اگر چه اجبار بود
پارت شانزدهم ( فصل اول )
خ/ک = برای تولد کوک میخوای چیکار کنی ؟
میخواستم بگم هیچی ولی یادم افتاد سوتی بدم خونم پای خودمه ..
ولی باز بدیش اینه نمیدونم تولد این آقا کیه !
ات= اممممممم .... نمیدونم باید چیکار کنم میشه کمکم کنی ؟
خ/ک = خب برای همین ازت پرسیدم دیگه ... برای دو هفته دیگه کلی وقت داریم فعلا اول باید برات یه لباس خشگل مشگل بگیریم تا چشم همه دراد .
ات= وا ..... حالا از کجا یه همچین لباسی بیارم ؟
خ/ک = خودم برات سفارش میدم از پیج (خودتون یه اسمی براش بزارین ) یه لباسای خوشگل و نازی داره که اگه جنابعالی بپوشی عالی میشی !
ات= چه رنگی میخوای سفارش بدی حالا ؟
خ/ک = قرمز ... اینجوری کل جمع چشاشون دنبال توئه دیگه جونگ کوک بماند ... ( لبخند شیطانی )
ات = خجالتم خوب چیزیه ..... منحرف ( یکی محکم زدم پس کلش )
خ/ک = آخخخخخخخخخ ..... حالا چرا میزنی بیا و خوبی کن اه اه ....
ات = حالا لباس و ولش کوک تا ساعت ۹ و نیم شرکته چیکار کنیم اونوقت ...
خ/ک = اینو بسپار به من ...
بعد از دوساعت که داشتیم حرف میزدیم صدای در اومد که یعنی جونگ کوک اومده ...
همون لحظه اجوما ما رو صدا زد که بریم شام بخوریم منم که مثل چی گشنم بود رفتیم تو آشپز خونه و شام و میل کردیم و برگشتیم .
ساعت های ۱۲ شب بود که رفتیم تو اتاقامون .... به خاطر اینکه خواهر جونگ کوک اینجا بود من و کوک تو اتاق مشترک میخوابیدیم ، اون رو کاناپه میخوابید منم رو تخت 😎 هنوز سرم به بالشت نرسیده بود که خوابم برد .
صبح با صدای تلفن کوک از خواب پا شدم که جونگ کوک هم بیدار شد گوشی و ورداشت و شروع به صحبت کرد منم هر کار کردم دیگه خوابم نبرد به ساعت که نگاه کردم دیدم تازه ساعت ۷ صبحه .
با حرص بالشت و پرت کردم سمت در که همون لحظه جونگ کوک در و باز کرد و بالشت محکم خورد تو صورتش ...
ادامه دارد ❤️ ❤️
میدونم خیلی گند شد چیز دیگه ای به ذهنم نمیومد 🙃🙂
پارت شانزدهم ( فصل اول )
خ/ک = برای تولد کوک میخوای چیکار کنی ؟
میخواستم بگم هیچی ولی یادم افتاد سوتی بدم خونم پای خودمه ..
ولی باز بدیش اینه نمیدونم تولد این آقا کیه !
ات= اممممممم .... نمیدونم باید چیکار کنم میشه کمکم کنی ؟
خ/ک = خب برای همین ازت پرسیدم دیگه ... برای دو هفته دیگه کلی وقت داریم فعلا اول باید برات یه لباس خشگل مشگل بگیریم تا چشم همه دراد .
ات= وا ..... حالا از کجا یه همچین لباسی بیارم ؟
خ/ک = خودم برات سفارش میدم از پیج (خودتون یه اسمی براش بزارین ) یه لباسای خوشگل و نازی داره که اگه جنابعالی بپوشی عالی میشی !
ات= چه رنگی میخوای سفارش بدی حالا ؟
خ/ک = قرمز ... اینجوری کل جمع چشاشون دنبال توئه دیگه جونگ کوک بماند ... ( لبخند شیطانی )
ات = خجالتم خوب چیزیه ..... منحرف ( یکی محکم زدم پس کلش )
خ/ک = آخخخخخخخخخ ..... حالا چرا میزنی بیا و خوبی کن اه اه ....
ات = حالا لباس و ولش کوک تا ساعت ۹ و نیم شرکته چیکار کنیم اونوقت ...
خ/ک = اینو بسپار به من ...
بعد از دوساعت که داشتیم حرف میزدیم صدای در اومد که یعنی جونگ کوک اومده ...
همون لحظه اجوما ما رو صدا زد که بریم شام بخوریم منم که مثل چی گشنم بود رفتیم تو آشپز خونه و شام و میل کردیم و برگشتیم .
ساعت های ۱۲ شب بود که رفتیم تو اتاقامون .... به خاطر اینکه خواهر جونگ کوک اینجا بود من و کوک تو اتاق مشترک میخوابیدیم ، اون رو کاناپه میخوابید منم رو تخت 😎 هنوز سرم به بالشت نرسیده بود که خوابم برد .
صبح با صدای تلفن کوک از خواب پا شدم که جونگ کوک هم بیدار شد گوشی و ورداشت و شروع به صحبت کرد منم هر کار کردم دیگه خوابم نبرد به ساعت که نگاه کردم دیدم تازه ساعت ۷ صبحه .
با حرص بالشت و پرت کردم سمت در که همون لحظه جونگ کوک در و باز کرد و بالشت محکم خورد تو صورتش ...
ادامه دارد ❤️ ❤️
میدونم خیلی گند شد چیز دیگه ای به ذهنم نمیومد 🙃🙂
- ۳.۳k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط