{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند

می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در آیینه، خود این را نمی داند!

 می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد

آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

 می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد

کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویمش می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم

 حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

 آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند 

 

# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

دارم تظاهر می کنم که: بردبارمهرچند تاب روزگارم را ندارمشاید ...

از زندگی، از این همه تکرار خسته اماز های و هوی کوچه و بازار ...

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست اینسان نمی یابی ز من ح...

من زنده بودم اما انگار مرده بودماز بس که روزها را با شب شرمد...

در وسعت این جهان، روح رنجورم جز میان سطرهای نوشته‌هایم پناهی...

نمی داند دل تنها، میان جمع هم تنهاستمرا افکنده در تُنگی، که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط