کله پوک صورتی
کله پوک صورتی✨️
پارت ۶۴《فصل دوم پارت ۲۴》
یور داشت میدوید که یکدفعه زنی رو دید که داشت به پشتش نگاه میکرد و تند تند راه میرفت دستش کلی وسیله بود اون زن نقاب داشت
یور اون دید و اون زن یکدفعه داشت زمین میخورد یور جلوی اون زن و از زمین خوردن گرفت و وسیله هاش و هم گرفت 《عین صحنه ی یور و ملیندا تصور کنید》
نقاب اون زن افتاد
یور :شما حالتون خوبه خانم
یکدفعه سرباز ها از اون بشت که داشتن از اون دور مورا سمت ملیندا میومدن میگفتن :بانوی من لطفا به اقامتگاهتون برگردی
ملیندا سریعا دست یور و گرفت و اون برد پشت یک دیوار
ملیندا :کارتون فوق العاده بود خانمه
یور:خانم برای...یعنی فورجر صدام بزنید
ملیندا:بله خانم فورجر میخواهین باهم برویم کمی خو بگذرانیم؟
یور:اممم و....ولی
ملیندا:وای بس شما همراه من میایین این عالیه
آنها رفتن باهم به همراه ۳ تا دیگر از دوست های ملیندا چایی بنوشند
یکی از دوست ها ملیندا:اوع دختر من از سر نمره ی منفی اش یک رعد و برق《تونیتروس》گرفته
ملیندا:اوع
یور:رعد و برق ایشان توی مدرسه ی اشرافی والا مقام ادن درس میخوانن؟
یکی دیگه از دوستاش:اوع فرزند شماهم درآنجا درس میخواند؟سال جندمی است؟
یور :آره توی آنجا درس میخواند سال هفتمی است
یکی دیگر از دوست هایش :او بس همسن فرزند دوم بانو است
یور :بانو؟
ملیندا توی دلش:فورجر؟
یکی دیگر از دوستای ملیندا:توی جه کلاسی حضور دارن دخترتون؟
یور :کلاس سیسبل .
یکی دیگه:اوه خب همکلاس فرزند دوم بانو است
یور :بانو دیگه کیه؟
ملیندا:او بانو منم و معذرت میخواهم خودم را درست معرفی نکردم من بانوی اول هستم از سلسله ی دزموند همسر.....امپراطور
ملیندا دزموند
یور :اییی واییییی شما همسر امپراطور و ماد...مادر ارباب دامیان هستیننننن وای بابت بی ادبی دخترم از شما معذرت میخوام و باعث بخشش خانوادگی شما ممنونم ممنونم باید به زانو دربیام
ملیندا :او نه یور مشکلی نخواهد بود
《از اینجا شد که ملیندا بانوی اول بود》
همه رفتن به سمت قراری که با سیانا داشتن به حز دیترس که هنوز به دنیا نیومده بود
سیانا:خیله خب ممنون هستم از اعتمادتون
دامیان :خب الان باید جیکار کرد؟
سیانا:ای آسمان نورانی هااا بناب به خیزش انهاااا
و یک دفعه بوممممم
کتابخانه ی ادن:
آنها به هوش میان
دامیان :اینجا حه خبره
انیا :انیا جرا خوابیده بود
بکی :وای خواب دیدم دختر نخست وزیرم
سیانا یک دفعه غیب میشه
اونها دم در کتابخونه بودن
دیترس در و باز میکنه اون صحنه ی اومدن دیترس تکرار میشه
دیترس:عمو خانم معلم دوست خانم معلم ؟بیاین بریم زنگ خورده
بکی :جیییی عمو؟
دامیان :صددفعه گفتم جلوی کسی که نمیدونه من و عمو صدا نزن
بکی :اوووو بس تو برادر زاده ی دامیانی واو خیله خب اگه این راز مشترکتون من به کسی نمیگم اما واسه ی جی انیا میدونه و من نه ؟
دامیان :برای این که
دامیان میخواست بگه اما دیترس گفت
دیترس:بخاطر این که خانم معلم یک روز اتفاقی تو خونه مجردی عموم خوابید و نمیدونست عموم دامیانه و بعد یک دفعه صبح شد و عموم وارد شد و خانم معلم و دید و اون دوتا تعجب کردن و بعد عموم خانم معلم و با اردنگی بیرون کرد
دامیان :تیکه آخرش و داره دروغ میگه
بکی :آ....انیا جونممممم تو بیش یک بسر راهنمایی خوابیدی و بعد..
انیا:انیا که از قصد نخوابید رفتم بهش کاراته یاد بدم که یکدفعه...
دیترس :ایشون ساعت عموم شکستن و دادم درستش کنه
دامیان:هااااا مگه تو نشکسته بودی؟!!
دسترس،:ای وهی ببخشید خانم بخدا از دهنم برید
انیا :پسره ی دهن گشاد
اونها همینطور درحال بحث بودن که یکدفعه از زنگ ریاضی زنگ ورزش 《یکی مونده به اخر》خرد
خانه ی مجردی دامیان و دیترس:
دیترس:واییی امروز نه من مدرسه داشتم نه شما کلاس داشتین فقط امتحان دادین
دامیان:باشه
دامیان دستش و میکنه تو جیبش و اون نامه ای که در جای مخفی دوره امپراطور دزموند برداشته بود و از جیبش برمیداره ولی هیجی از اونجا یادش نیست
دامیان ،:این نامه دیگه چه زهر ماریه؟
دامیان نامه رو باز کرد و دید که نوشته.........
ویسگون نذاشت ادامش و بنویسم 🗿💔هییی
پارت ۶۴《فصل دوم پارت ۲۴》
یور داشت میدوید که یکدفعه زنی رو دید که داشت به پشتش نگاه میکرد و تند تند راه میرفت دستش کلی وسیله بود اون زن نقاب داشت
یور اون دید و اون زن یکدفعه داشت زمین میخورد یور جلوی اون زن و از زمین خوردن گرفت و وسیله هاش و هم گرفت 《عین صحنه ی یور و ملیندا تصور کنید》
نقاب اون زن افتاد
یور :شما حالتون خوبه خانم
یکدفعه سرباز ها از اون بشت که داشتن از اون دور مورا سمت ملیندا میومدن میگفتن :بانوی من لطفا به اقامتگاهتون برگردی
ملیندا سریعا دست یور و گرفت و اون برد پشت یک دیوار
ملیندا :کارتون فوق العاده بود خانمه
یور:خانم برای...یعنی فورجر صدام بزنید
ملیندا:بله خانم فورجر میخواهین باهم برویم کمی خو بگذرانیم؟
یور:اممم و....ولی
ملیندا:وای بس شما همراه من میایین این عالیه
آنها رفتن باهم به همراه ۳ تا دیگر از دوست های ملیندا چایی بنوشند
یکی از دوست ها ملیندا:اوع دختر من از سر نمره ی منفی اش یک رعد و برق《تونیتروس》گرفته
ملیندا:اوع
یور:رعد و برق ایشان توی مدرسه ی اشرافی والا مقام ادن درس میخوانن؟
یکی دیگه از دوستاش:اوع فرزند شماهم درآنجا درس میخواند؟سال جندمی است؟
یور :آره توی آنجا درس میخواند سال هفتمی است
یکی دیگر از دوست هایش :او بس همسن فرزند دوم بانو است
یور :بانو؟
ملیندا توی دلش:فورجر؟
یکی دیگر از دوستای ملیندا:توی جه کلاسی حضور دارن دخترتون؟
یور :کلاس سیسبل .
یکی دیگه:اوه خب همکلاس فرزند دوم بانو است
یور :بانو دیگه کیه؟
ملیندا:او بانو منم و معذرت میخواهم خودم را درست معرفی نکردم من بانوی اول هستم از سلسله ی دزموند همسر.....امپراطور
ملیندا دزموند
یور :اییی واییییی شما همسر امپراطور و ماد...مادر ارباب دامیان هستیننننن وای بابت بی ادبی دخترم از شما معذرت میخوام و باعث بخشش خانوادگی شما ممنونم ممنونم باید به زانو دربیام
ملیندا :او نه یور مشکلی نخواهد بود
《از اینجا شد که ملیندا بانوی اول بود》
همه رفتن به سمت قراری که با سیانا داشتن به حز دیترس که هنوز به دنیا نیومده بود
سیانا:خیله خب ممنون هستم از اعتمادتون
دامیان :خب الان باید جیکار کرد؟
سیانا:ای آسمان نورانی هااا بناب به خیزش انهاااا
و یک دفعه بوممممم
کتابخانه ی ادن:
آنها به هوش میان
دامیان :اینجا حه خبره
انیا :انیا جرا خوابیده بود
بکی :وای خواب دیدم دختر نخست وزیرم
سیانا یک دفعه غیب میشه
اونها دم در کتابخونه بودن
دیترس در و باز میکنه اون صحنه ی اومدن دیترس تکرار میشه
دیترس:عمو خانم معلم دوست خانم معلم ؟بیاین بریم زنگ خورده
بکی :جیییی عمو؟
دامیان :صددفعه گفتم جلوی کسی که نمیدونه من و عمو صدا نزن
بکی :اوووو بس تو برادر زاده ی دامیانی واو خیله خب اگه این راز مشترکتون من به کسی نمیگم اما واسه ی جی انیا میدونه و من نه ؟
دامیان :برای این که
دامیان میخواست بگه اما دیترس گفت
دیترس:بخاطر این که خانم معلم یک روز اتفاقی تو خونه مجردی عموم خوابید و نمیدونست عموم دامیانه و بعد یک دفعه صبح شد و عموم وارد شد و خانم معلم و دید و اون دوتا تعجب کردن و بعد عموم خانم معلم و با اردنگی بیرون کرد
دامیان :تیکه آخرش و داره دروغ میگه
بکی :آ....انیا جونممممم تو بیش یک بسر راهنمایی خوابیدی و بعد..
انیا:انیا که از قصد نخوابید رفتم بهش کاراته یاد بدم که یکدفعه...
دیترس :ایشون ساعت عموم شکستن و دادم درستش کنه
دامیان:هااااا مگه تو نشکسته بودی؟!!
دسترس،:ای وهی ببخشید خانم بخدا از دهنم برید
انیا :پسره ی دهن گشاد
اونها همینطور درحال بحث بودن که یکدفعه از زنگ ریاضی زنگ ورزش 《یکی مونده به اخر》خرد
خانه ی مجردی دامیان و دیترس:
دیترس:واییی امروز نه من مدرسه داشتم نه شما کلاس داشتین فقط امتحان دادین
دامیان:باشه
دامیان دستش و میکنه تو جیبش و اون نامه ای که در جای مخفی دوره امپراطور دزموند برداشته بود و از جیبش برمیداره ولی هیجی از اونجا یادش نیست
دامیان ،:این نامه دیگه چه زهر ماریه؟
دامیان نامه رو باز کرد و دید که نوشته.........
ویسگون نذاشت ادامش و بنویسم 🗿💔هییی
- ۸.۴k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط