{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه بار رفته بودم دریا شنا کنم

یه بار رفته بودم دریا شنا کنم
متاسفانه اب مایو مو برد...


دیگه دیدم همه جا خلوته تا پلاژ هم راهی نیست سریع بدو بدو دویدم طرف پلاژ
یهو دیدم یه دختره اون گوشه نشسته داره کتاب میخونه
منم دیدم یه سطل بزرگ افتاده بود رو زمین جلو خودم گرفتم رفتم سمت پلاژ
دختره منو دید
گفتم حواسشو پرت کنم
پرسیدم دختر خانوم شما چه کتابی میخونید
گفت فلسفه
گفتم فلسفه یعنی چی؟
گفت :ثابت کردن چیز های که ما فکر میکنیم وجود داره ولی در حقیقت وجود نداره
گفتم:میشه یه مثالی بزنید
گفت:همین سطلی که شما جلو خود گرفته اید شما فکر میکنید سطل ته داره ولی نداره
دیدگاه ها (۱۹)

part ۷

وقتی درسش بد بودو ..

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

P20انیا از شدت خسته گی قش کرد رو تخت و همین طور دامیان فردا ...

شاهزاده دوست داشتنی من

پارت 3

★彡   Part 21 彡★ ناگهان، غریزه ای در وجودم من رو وادار به تاب...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

پارت ۵ ۱.....۲.....۳شروع کنییییید هممون دویدیم تهیونگ کنار م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط