برادر ناتنی
[برادر ناتنی]
part-۴
نمی دونم چ مدت گذشت ولی وقتی چشمام رو باز کردم با یه پسر اخمو رو به رو شدم
میپرسی کی؟؟
الکس
-بیدار شدین شاهزاده خانم
+سرم درد میکنه
-اوخی لابد میخوای نازتو بکشم هااا
این هااا رو خیلی بلند گفت
-تو این وضعیت که معلوم نیست کدوم گورستونیم سر خانم درد میکنه
سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم
دوباره صدا شو برد بالا
-الان اگه به خاطر تو نبود من اینجا نبودممم
اعصابم خورد شد و داد زدم
+خفشووو تازه یه روزه اومدم تو این طویله بعد نرسیده منو دزدیدن بهتر همون چین میموندم
-نمیومدی خببب
+خفه میشی یا جیغ بزنم بفهمن بیدار شدیممم
چیزی نگفت ولی با ابرو های در هم ریخته و نگاهی ترسناک بهم خیره شد
دستش رو کرد تو جیبش و گوشیش رو در آورد
-الان زنگ میزنم به بچه ها
+بچه ها
-اره بچه ها به تو هم باید همه چی رو توضیح بدم؟؟
از الکس فاصله گرفتم
که یکهو گوشیشو پرت کرد
+چته حیوون
-آنتن ندارمم
+به عنم
-ببند اون دهنتو یا بیام ببندم
دیگه جدی حوصله این عوضی رو نداشتم ساکن شدم .
ساعت ها گذشت و هیچی معلوم نبود نه پنجره ای نه دری هیچی . منو اون عوضی تو یه ون و به چراغ کوچیک که فقط همو ببینیم .
بعد چند دقیقه ون وایساد
و در پشت سرم باز شد یکی دستم رو محکم گرفتم و پیادم کرد دقیقا همین کارو با الکس کرد
به دستامون دستبند زدن و ما رو وارد یه جای متروکه کردن
= قربان آوردمشون
بعد حرف این آدمایی که نمیشناهمشون یه صدای ترسناک گفت
@ باشه برو بیرون
= قربان فقط من؟
که یهو همون صدا اومد ولی این دفعه بلند تر
@ گفتم گمشو نشنیدییی؟؟
= بله قربان ببخشید
همه رفتن بیرون . من و الکس با یه آدم عجیب و گنده موندیم تو اون جای متروکه
@ خب خب خب آقای جئون الکس حالتون چطوره
الکس اهمیتی نداد
@اوو ببین یه دختر کوچولو هم اینجا داریم . پیامم رو دریافت کردی (بازی شروع شد)؟؟
-پیام ؟نکنه کار تو بوده دختره چشم سفید
+نه نه برای من فقط یه پیام اومد . بازی شروع شد بعد برقا رفت و ما تو این طویله ایم
@ اعع خانم کوچولو زبونم دارن
-چی میخوای
@اسناد
-نمیدونم کجان
که یهو عربده بلندی کشید
@ گفتم اسنادددد کجاسسسس
+با صداش کوشام صوت میکشید
چشمام داشتن بسته میشدن
چرا این جوری شد . وایسا وایسا من به بی هوشی حساسیت دارم ولی نه
@ چی شد دختره بی جون
به زور گفتم
+ م م م من حس حس حساسیت دارم به بی هو...
نتونستم حرفم رو کامل بگم که چشمام بسته شد و افتادم
@ چی؟؟؟
-کری؟ میگه به بی هوشی حساسیت دارهه
@ حساسیت . چه جالب . میرید تو یه اتاق هر موقع که خواستید حرف بزنید در رو باز کنید فهمیدیددد؟؟
@ پدر سگ بیا اینا رو ببر داخل اتاق فکر هاشون رو بکنن
|دید الکس|
لینا رو برداشتن و وارد یه اتاق کردن منم بلند کردن و هل دادن تو اتاق
لینا افتاده بود روی یه گوشه از اتاق
در رو محکم بستن و رفتن
من موندم با یه آدم بیهوش
اسناد اسناد اسناد می دونم کجان ولی چرا بگم؟
چند دقیقه بعد دیدم لینا داره تکون میخوره
-بیدار شدی
جواب نداد
دیدم ابرو هاش در هم رفته بود رگای دست کوچولوش بیرون زده بود
عصبی شده؟ چه بانمک عصبی میشه
دیدم داره دستش رو از پشت فشار میده
-داری چی کار میکنی
که یکهو دستبند پاره شد
صبر کن ببینم منی که این همه بازو دارم سعی کردم دستبند رو پاره کنم نتونستم این با این جسه کوچیکت چطوری تونست
بلند شد و روش رو تکوند
-میخوای چی کار کنی؟. اونا خطرناکن خون به مغزت نرسیده بشین حالا شاید خون رسید
زیر لب گفت
+خفشو
چیزی نگفتم و فقط خندم گرفت
+خنده داره؟؟؟
-خیلییی
اومد نزدیک و گفت
+بچرخ
-چی؟
+بچرخخ
چرخیدم سمتش که دستش رو برد سمت دستام دیتاشخیلی سرد بود با یه حرکت دستبندمو پاره کرد
-چه عجب به یه درد خوردی
+میخوام حمله کنم
-نه اونا اسلحه دارن
+همین که گفتم
بلند شد و با یه ضربه از پای راستش در رو شکوند...
#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
part-۴
نمی دونم چ مدت گذشت ولی وقتی چشمام رو باز کردم با یه پسر اخمو رو به رو شدم
میپرسی کی؟؟
الکس
-بیدار شدین شاهزاده خانم
+سرم درد میکنه
-اوخی لابد میخوای نازتو بکشم هااا
این هااا رو خیلی بلند گفت
-تو این وضعیت که معلوم نیست کدوم گورستونیم سر خانم درد میکنه
سرم رو انداختم پایین و هیچی نگفتم
دوباره صدا شو برد بالا
-الان اگه به خاطر تو نبود من اینجا نبودممم
اعصابم خورد شد و داد زدم
+خفشووو تازه یه روزه اومدم تو این طویله بعد نرسیده منو دزدیدن بهتر همون چین میموندم
-نمیومدی خببب
+خفه میشی یا جیغ بزنم بفهمن بیدار شدیممم
چیزی نگفت ولی با ابرو های در هم ریخته و نگاهی ترسناک بهم خیره شد
دستش رو کرد تو جیبش و گوشیش رو در آورد
-الان زنگ میزنم به بچه ها
+بچه ها
-اره بچه ها به تو هم باید همه چی رو توضیح بدم؟؟
از الکس فاصله گرفتم
که یکهو گوشیشو پرت کرد
+چته حیوون
-آنتن ندارمم
+به عنم
-ببند اون دهنتو یا بیام ببندم
دیگه جدی حوصله این عوضی رو نداشتم ساکن شدم .
ساعت ها گذشت و هیچی معلوم نبود نه پنجره ای نه دری هیچی . منو اون عوضی تو یه ون و به چراغ کوچیک که فقط همو ببینیم .
بعد چند دقیقه ون وایساد
و در پشت سرم باز شد یکی دستم رو محکم گرفتم و پیادم کرد دقیقا همین کارو با الکس کرد
به دستامون دستبند زدن و ما رو وارد یه جای متروکه کردن
= قربان آوردمشون
بعد حرف این آدمایی که نمیشناهمشون یه صدای ترسناک گفت
@ باشه برو بیرون
= قربان فقط من؟
که یهو همون صدا اومد ولی این دفعه بلند تر
@ گفتم گمشو نشنیدییی؟؟
= بله قربان ببخشید
همه رفتن بیرون . من و الکس با یه آدم عجیب و گنده موندیم تو اون جای متروکه
@ خب خب خب آقای جئون الکس حالتون چطوره
الکس اهمیتی نداد
@اوو ببین یه دختر کوچولو هم اینجا داریم . پیامم رو دریافت کردی (بازی شروع شد)؟؟
-پیام ؟نکنه کار تو بوده دختره چشم سفید
+نه نه برای من فقط یه پیام اومد . بازی شروع شد بعد برقا رفت و ما تو این طویله ایم
@ اعع خانم کوچولو زبونم دارن
-چی میخوای
@اسناد
-نمیدونم کجان
که یهو عربده بلندی کشید
@ گفتم اسنادددد کجاسسسس
+با صداش کوشام صوت میکشید
چشمام داشتن بسته میشدن
چرا این جوری شد . وایسا وایسا من به بی هوشی حساسیت دارم ولی نه
@ چی شد دختره بی جون
به زور گفتم
+ م م م من حس حس حساسیت دارم به بی هو...
نتونستم حرفم رو کامل بگم که چشمام بسته شد و افتادم
@ چی؟؟؟
-کری؟ میگه به بی هوشی حساسیت دارهه
@ حساسیت . چه جالب . میرید تو یه اتاق هر موقع که خواستید حرف بزنید در رو باز کنید فهمیدیددد؟؟
@ پدر سگ بیا اینا رو ببر داخل اتاق فکر هاشون رو بکنن
|دید الکس|
لینا رو برداشتن و وارد یه اتاق کردن منم بلند کردن و هل دادن تو اتاق
لینا افتاده بود روی یه گوشه از اتاق
در رو محکم بستن و رفتن
من موندم با یه آدم بیهوش
اسناد اسناد اسناد می دونم کجان ولی چرا بگم؟
چند دقیقه بعد دیدم لینا داره تکون میخوره
-بیدار شدی
جواب نداد
دیدم ابرو هاش در هم رفته بود رگای دست کوچولوش بیرون زده بود
عصبی شده؟ چه بانمک عصبی میشه
دیدم داره دستش رو از پشت فشار میده
-داری چی کار میکنی
که یکهو دستبند پاره شد
صبر کن ببینم منی که این همه بازو دارم سعی کردم دستبند رو پاره کنم نتونستم این با این جسه کوچیکت چطوری تونست
بلند شد و روش رو تکوند
-میخوای چی کار کنی؟. اونا خطرناکن خون به مغزت نرسیده بشین حالا شاید خون رسید
زیر لب گفت
+خفشو
چیزی نگفتم و فقط خندم گرفت
+خنده داره؟؟؟
-خیلییی
اومد نزدیک و گفت
+بچرخ
-چی؟
+بچرخخ
چرخیدم سمتش که دستش رو برد سمت دستام دیتاشخیلی سرد بود با یه حرکت دستبندمو پاره کرد
-چه عجب به یه درد خوردی
+میخوام حمله کنم
-نه اونا اسلحه دارن
+همین که گفتم
بلند شد و با یه ضربه از پای راستش در رو شکوند...
#رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
- ۸۴۳
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط