PART

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ
#PART_183🎀•

دلبر كوچولو
_بریم؟

_آره بریم دیگه.

آروم حرکت کرد از همون راهی که اومده بودیم برگشت.
با دقت تمام مسیر رو تو ذهنم ثبت کردم تا اینجای قشنگ و همیشه به خاطر داشته باشم و بیام‌.

نزدیک عمارت که شدیم گفت:
_مهگل صبح میاد.

کلافه پوفی کشیدم و با غیض گفتم:
_میخواد بیاد چکار؟ این مگه شهر کار نداشت؟

نیشخندی زد و گفت:
_کار؟ درسته!

نچی کردم و تو دلم شروع کردم به بد و بیراه گفتن به مهگل.
عوضی نمیزاره آدم دو روز راحت باشه از دستش، هرچند با وجود مادرش تو عمارت هم نمی‌تونم راحت باشم.

با سوالی که به ذهنم رسید برگشتم سمت ارسلان و گفتم:
_ارسلان؟؟

_جان؟
قلبم افتاد تو پاچم، چه قشنگ میگه جان.

آب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم:
_مگه تو و امیر دوقلو نیستید؟

سری تکون داد.
_آره چرا؟

ابرویی بالا انداختم و دوباره گفتم:
_پس چرا آنقدر باهم تفاوت دارین از نظر ظاهری؟

برگشت طوری نگاهم کرد که انگار داره به یه معلول ذهنی نگاه می‌کنه.

_تا حالا اسم دوقلوهای ناهمسان به گوشت نخورده؟

آهان کشیده‌ای گفتم و باز پرسیدم:
_اگه دوقلویین پس چرا تو ارباب اصلی شدی؟

_چون بنده ده دقیقه از امیر بزرگ‌ترم.

چه جالب، بخاطر ده دقیقه فقط ارباب اصلی رو انتخاب کردن.
دیدگاه ها (۳۴)

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

زندانی کوچک از تراس به حیاط تاریک و درخت های درهم پیچیده نگا...

خدمتکاره عمارت ارباب پارت ۳

خون اژدها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط