My professor
My professor
Part:44
روشو کمی سمتم چرخوند و از نیم رخش تشخیص دادم اخم کرده
تهیونگ:نه.
رفت و منو با اون بار بزرگ رو دوشم تنها گذاشت....
چه ارتباطی بین آژیر،تلفن،آب،پنجره و سرنگ وجود داشت...؟!
امکان نداشت بتونم حدس بزنم....تهیونگ بهش گفت تقصیر تو نیست...
امکان نداشت بتونم بفهمم ربط این جملات به هم دیگه چیه...
سرما باعث شد به خودم بیام و از بالکن برم بیرون....یعنی الان کجا بود....حالش خوب بود؟ چرا تهیونگ تنهاش گذاشته بود؟
دو دل و نگران رفتم سمت آزمایشگاه و از صدای قدمای محکم و سرو صدایی که میومد تونستم تشخیص بدم هنوز داخله و احتمالا داره اوضاع رو سر و سامون میده....
تو چارچوب در که هیچی نمیتونستم ببینم وایسادم و آروم گفتم:
هیزل:میتونم....بیام داخل استاد؟
سرو صدا قطع شد و حدس زدم صدامو شنیده. اما ساکت موند و هیچی نگفت کمرمو به دیوار کتابخونه تکیه دادم.... میدونستم اونم مثل من بی حرکت مونده و تو افکارش غرق شده....شاید کلافه و ناراحته از اینکه جلوی من همچین اتفاقی براش افتاده.... صورتمو سمت چارچوب چرخوندم.
هیزل:تا ساعت ده یکم وقت مونده،فکر کنم بتونم یکم آرومترتون کنم...
سرمو انداختم پایین
هیزل:اجازه میدین....براتون پیانو بزنم؟
وقتی سکوتش طولانی شد با خودم گفتم زیادی خوش بین بودم!
همین یکم پیش داشت زمین و زمانو به هم میدوخت....حالا ازش انتظار داشتم کنارم آروم بشینه که براش پیانو بزنم؟
قلبم دوباره از غم درد گرفت....
با وجود سن و سال کمم،تو ذوقیا و در گوشیایی از زندگی خورده بودم که هیچوقت انتظار نداشتم اون طور که میخوام بشه...وقتی توقعی نداشته باشی دردت کمتره...من همیشه برای اینکه دنیا با تمام قدرتش یه سیلی بخوابونه تو گوشم آماده بودم...ولی اینکه در رابطه با مرد مورد علاقت،واقعیت زمین تا آسمون با خیالت متفاوت باشه،مهلک تر از تمام تو گوشیای زندگیم بود....
اونقدر درد داشت که دلم به حال خودم میسوخت...
دستام عرق کرده بود،دستکشای آزمایشگاهو درآوردم و تو جیبم گذاشتمشون.
کمرمو به دیوار سرد کتابخونه فشار دادم....با فکر کردن به اینکه اونم الان بی حرکت و غرق تو افکارش مونده و منتظره تنهاش بزارم،حس کردم نفسم تنگ تر شد...
سرمو به دیوار تکیه دادم و نفس دردناکمو ول کردم....
یهو متوجه کالبد بی حرکتی شدم و قلبم از جا کنده شد...
اونقدر ناگهانی تو میدان دیدم ظاهر شده بود که یه لحظه از جا پریدم..
این پسر روح بود؟!
چطور صدای قدماشو نشنیده بودم ؟؟
کف دستشو به چارچوب در تکیه داده بود و رو به من ایستاده بود...
فقط نصف صورتش رو میتونستم ببینم...قاب در،نصف دیگه ی صورتشو میپوشوند...
داشت یه نقطه ی کور رو نگاه میکرد و چند ثانیه بعد از اینکه متوجهش شدم مردمک چشماشو سمتم چرخوند...
ریتم نفسام از ترس تند شده بود
هیزل:بهتر شدین؟
سرشو کج کرد و چشمامو بی حرکت نگاه کرد....
سعی کردم تو نگاهم نبینه که متوجه یه سری چیزا دربارش شدم...اما مطمئنم مثل همیشه چشمام دار و ندارمو لو دادن...
بهم نزدیک شد و بازم تو فاصله چند سانتی متریم وایساد...از این چشم به اون چشمشو نگاه میکردم...
بازم اخم کرده بود...تک تک اجزای صورتمو با چشماش چک کرد و یهو نگاهش رو گونه ام ثابت موند....دستشو اورد بالا و لمسش کرد و جای لمسش یه کوچولو سوز داد....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه🍊
اگر غلط املایی یا تایپی داشت ببخشید 😭😭
#فیکشن #رمان #فیک
Part:44
روشو کمی سمتم چرخوند و از نیم رخش تشخیص دادم اخم کرده
تهیونگ:نه.
رفت و منو با اون بار بزرگ رو دوشم تنها گذاشت....
چه ارتباطی بین آژیر،تلفن،آب،پنجره و سرنگ وجود داشت...؟!
امکان نداشت بتونم حدس بزنم....تهیونگ بهش گفت تقصیر تو نیست...
امکان نداشت بتونم بفهمم ربط این جملات به هم دیگه چیه...
سرما باعث شد به خودم بیام و از بالکن برم بیرون....یعنی الان کجا بود....حالش خوب بود؟ چرا تهیونگ تنهاش گذاشته بود؟
دو دل و نگران رفتم سمت آزمایشگاه و از صدای قدمای محکم و سرو صدایی که میومد تونستم تشخیص بدم هنوز داخله و احتمالا داره اوضاع رو سر و سامون میده....
تو چارچوب در که هیچی نمیتونستم ببینم وایسادم و آروم گفتم:
هیزل:میتونم....بیام داخل استاد؟
سرو صدا قطع شد و حدس زدم صدامو شنیده. اما ساکت موند و هیچی نگفت کمرمو به دیوار کتابخونه تکیه دادم.... میدونستم اونم مثل من بی حرکت مونده و تو افکارش غرق شده....شاید کلافه و ناراحته از اینکه جلوی من همچین اتفاقی براش افتاده.... صورتمو سمت چارچوب چرخوندم.
هیزل:تا ساعت ده یکم وقت مونده،فکر کنم بتونم یکم آرومترتون کنم...
سرمو انداختم پایین
هیزل:اجازه میدین....براتون پیانو بزنم؟
وقتی سکوتش طولانی شد با خودم گفتم زیادی خوش بین بودم!
همین یکم پیش داشت زمین و زمانو به هم میدوخت....حالا ازش انتظار داشتم کنارم آروم بشینه که براش پیانو بزنم؟
قلبم دوباره از غم درد گرفت....
با وجود سن و سال کمم،تو ذوقیا و در گوشیایی از زندگی خورده بودم که هیچوقت انتظار نداشتم اون طور که میخوام بشه...وقتی توقعی نداشته باشی دردت کمتره...من همیشه برای اینکه دنیا با تمام قدرتش یه سیلی بخوابونه تو گوشم آماده بودم...ولی اینکه در رابطه با مرد مورد علاقت،واقعیت زمین تا آسمون با خیالت متفاوت باشه،مهلک تر از تمام تو گوشیای زندگیم بود....
اونقدر درد داشت که دلم به حال خودم میسوخت...
دستام عرق کرده بود،دستکشای آزمایشگاهو درآوردم و تو جیبم گذاشتمشون.
کمرمو به دیوار سرد کتابخونه فشار دادم....با فکر کردن به اینکه اونم الان بی حرکت و غرق تو افکارش مونده و منتظره تنهاش بزارم،حس کردم نفسم تنگ تر شد...
سرمو به دیوار تکیه دادم و نفس دردناکمو ول کردم....
یهو متوجه کالبد بی حرکتی شدم و قلبم از جا کنده شد...
اونقدر ناگهانی تو میدان دیدم ظاهر شده بود که یه لحظه از جا پریدم..
این پسر روح بود؟!
چطور صدای قدماشو نشنیده بودم ؟؟
کف دستشو به چارچوب در تکیه داده بود و رو به من ایستاده بود...
فقط نصف صورتش رو میتونستم ببینم...قاب در،نصف دیگه ی صورتشو میپوشوند...
داشت یه نقطه ی کور رو نگاه میکرد و چند ثانیه بعد از اینکه متوجهش شدم مردمک چشماشو سمتم چرخوند...
ریتم نفسام از ترس تند شده بود
هیزل:بهتر شدین؟
سرشو کج کرد و چشمامو بی حرکت نگاه کرد....
سعی کردم تو نگاهم نبینه که متوجه یه سری چیزا دربارش شدم...اما مطمئنم مثل همیشه چشمام دار و ندارمو لو دادن...
بهم نزدیک شد و بازم تو فاصله چند سانتی متریم وایساد...از این چشم به اون چشمشو نگاه میکردم...
بازم اخم کرده بود...تک تک اجزای صورتمو با چشماش چک کرد و یهو نگاهش رو گونه ام ثابت موند....دستشو اورد بالا و لمسش کرد و جای لمسش یه کوچولو سوز داد....
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه🍊
اگر غلط املایی یا تایپی داشت ببخشید 😭😭
#فیکشن #رمان #فیک
- ۱۷۶
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط