{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت قبل او روی صندلی ماشین بغض کرده بود و گر

ادامه پارت قبل.... او، روی صندلی ماشین، بغض کرده بود و گریه می‌کرد.

«یعنی… یعنی مادرم… اون زن… اون زن که امروز دیدم… اون…»

«اون زنده بود، ات. اما پدرت، جک، اون شب، همه چیز رو طوری ترتیب داد که انگار اونها مرده بودن. اون مادرت رو فراری داد. و به تو گفت که اونها تو رو رها کردن. همه این کارها رو کرد تا تو رو از دنیای خطرناک ما دور نگه داره. اما… اون نتونست. تو، قوی‌تر از اون بودی. و در نهایت، راهت رو به سمت مافیای قدرتمند پیدا کردی.»

ماشین در سکوت به حرکت ادامه می‌داد. ات، در کنارم، فقط گریه می‌کرد. بغضش، سنگین و دردناک بود. من، فقط می‌توانستم تماشا کنم. نمی‌توانستم کاری کنم. فقط می‌توانستم شاهد فرو ریختن دنیای او باشم. دنیایی که بر پایه‌ی دروغ ساخته شده بود.
پس… پس کوک… تو… تو کی هستی؟» ات، با صدایی لرزان پرسید. «تو… اون کسی که…»

«آره، ات.» سرم را تکان دادم. «من، پسر اون کسی هستم که اون شب، باعث مرگ پدر و مادر تو شد. پسر کسی که با پدرت، سال‌ها دشمنی داشت. اما حالا… حالا اینجاییم. هر دو، قربانیان گذشته. هر دو، با زخمی که هیچ‌وقت خوب نمی‌شه.»

دستانم را روی فرمان مشت کردم. گذشته، سنگین و خفقان‌آور بود. اما باید با آن روبرو می‌شدیم. من و ات.

«ولی یه چیز هست که هنوز نمی‌دونم، ات.» ادامه دادم. «اون محموله‌ی اسلحه که امروز گم شد… اون دست کی افتاد؟ و چرا؟»
ات، که کمی آرام‌تر شده بود، سرش را بلند کرد. «نمی‌دونم. ولی… اون زن… مادرم… انگار که از اون معامله خبر داشت. شاید… شاید اون…»

«شاید اون، یا کسی که پشتشه، داره سعی می‌کنه انتقام بگیره؟» حرف ات را کامل کردم. «شاید داره سعی می‌کنه از ضعف ما استفاده کنه؟»

ات، سرش را به تایید تکان داد. «شاید. ولی چرا؟ چرا الان؟»

«نمی‌دونم.» گفتم. «ولی باید بفهمیم. قبل از اینکه دیر بشه. قبل از اینکه همه چیز نابود بشه.»

به سمت عمارت جک رانندگی کردم. ات، هنوز ساکت بود، اما می‌دانستم که ذهنش درگیر هزاران سوال است. سوالاتی که جوابشان، کلید آینده‌ی هر دوی ما بود. آینده‌ای که حالا، بیش از همیشه، با گذشته گره خورده بود.
دیدگاه ها (۰)

ویو ات نمی‌دونم الان باید مادرم رو مقصر بدونم یا جک رو اما ب...

جک:ات گوش کن خانوادت اونطور که فکر می‌کنی نبودن پدرت به شدت ...

پارت ۱۳ویو کوکوقتی ات را از انبار بیرون آوردم، رنگش پریده بو...

۱۲ویو اتقلبم در سینه‌ام می‌کوبید. باورم نمی‌شد. زنی که سال‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط