پارت ۱۳
پارت ۱۳
ویو کوک
وقتی ات را از انبار بیرون آوردم، رنگش پریده بود و چشمانش برق عجیبی داشت. میدانستم که چیزی او را به شدت تکان داده. وقتی در ماشین نشست، سکوتش گویای همه چیز بود. دیگر نمیتوانستم منتظر بمانم. زمان آن رسیده بود که ات، حقیقت را بداند. نه فقط در مورد مادرش، بلکه در مورد نقشی که من در گذشتهی او داشتم.
«ات،» شروع کردم. صدام آرام بود، اما قاطع. «میدونم که امروز مادرت رو دیدی. و میدونم که خیلی چیزها رو در مورد اون شب، «روز مرگ سیاه»، نمیدونی. جک، خیلی چیزها رو ازت پنهان کرده.»
ات، با تعجب به من نگاه کرد. «تو… تو از کجا میدونی؟»
«چون من اون شب اونجا بودم، ات.» نفس عمیقی کشیدم. «من اون شب، شاهد همهچیز بودم. و پدرت، جک، اون کسی نبود که فکر میکنی. اون شب، خیلی اتفاقات افتاد که زندگی تو رو برای همیشه تغییر داد. و من… من هم بخشی از اون داستان بودم.»
ات، با چشمانی گرد شده، به من خیره شده بود. انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد.
«تو… تو اونجا بودی؟» صدایش به سختی شنیده میشد. «یعنی… تو پدرم رو میشناسی؟»
«آره. پدرت، جک، و پدر من… سالها بود که با هم دشمنی داشتیم. اما اون شب… اون شب، همه چیز عوض شد. یه سری اتفاقات افتاد که باعث شد پدر من و پدر تو… مجبور بشن با هم همکاری کنن. یه اتحاد ناخواسته. و تو، ات… تو اون شب، نقش خیلی مهمی داشت
ساکت شدم. میدانستم که گفتن این حرفها، برای ات سخت خواهد بود. اما باید میگفتم. حقیقت، هرچقدر هم تلخ باشد، بهتر از دروغی بود که سالها زندگیاش را تحت تاثیر قرار داده بود.
«اون شب، قرار بود یه معاملهی بزرگ بین پدر من و جک انجام بشه. یه معاملهی اسلحه. اما یه باند دیگه، که از قبل با پدرم دشمنی داشتن، فهمیده بودن و میخواستن جلوی معامله رو بگیرن. اونها به انبار حمله کردن. پدرت، جک، و پدر من، هر دو اونجا بودن. درگیری شدیدی شروع شد. پدرم، برای اینکه بتونه از معامله محافظت کنه، مجبور شد…» مکث کردم. «مجبور شد از یه سلاح خیلی خطرناک استفاده کنه. سلاحی که خیلیها رو اونجا کشت. از جمله…»
ات، با چشمانی اشکبار، به من نگاه میکرد. «از جمله کی؟»
«از جمله… پدر و مادر خودت، ات.»
درسته، ات. حقیقت تلخه. اون شب، پدر و مادر تو، قربانی این درگیری شدن. و جک… جک، برای اینکه این موضوع رو پنهان کنه، و از تو محافظت کنه، مجبور شد همه چیز رو تغییر بده. اون گفت که پدر و مادرت تو رو رها کردن. اما حقیقت اینه که اونها… اونها کشته شدن. و جک، اونها رو بهت نداد. اونها رو ازت گرفت.»
ات، دیگر نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. اشکهایی که سالها در دلش جمع شده بود، حالا مثل سیلاب جاری شده بود......
ویو کوک
وقتی ات را از انبار بیرون آوردم، رنگش پریده بود و چشمانش برق عجیبی داشت. میدانستم که چیزی او را به شدت تکان داده. وقتی در ماشین نشست، سکوتش گویای همه چیز بود. دیگر نمیتوانستم منتظر بمانم. زمان آن رسیده بود که ات، حقیقت را بداند. نه فقط در مورد مادرش، بلکه در مورد نقشی که من در گذشتهی او داشتم.
«ات،» شروع کردم. صدام آرام بود، اما قاطع. «میدونم که امروز مادرت رو دیدی. و میدونم که خیلی چیزها رو در مورد اون شب، «روز مرگ سیاه»، نمیدونی. جک، خیلی چیزها رو ازت پنهان کرده.»
ات، با تعجب به من نگاه کرد. «تو… تو از کجا میدونی؟»
«چون من اون شب اونجا بودم، ات.» نفس عمیقی کشیدم. «من اون شب، شاهد همهچیز بودم. و پدرت، جک، اون کسی نبود که فکر میکنی. اون شب، خیلی اتفاقات افتاد که زندگی تو رو برای همیشه تغییر داد. و من… من هم بخشی از اون داستان بودم.»
ات، با چشمانی گرد شده، به من خیره شده بود. انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد.
«تو… تو اونجا بودی؟» صدایش به سختی شنیده میشد. «یعنی… تو پدرم رو میشناسی؟»
«آره. پدرت، جک، و پدر من… سالها بود که با هم دشمنی داشتیم. اما اون شب… اون شب، همه چیز عوض شد. یه سری اتفاقات افتاد که باعث شد پدر من و پدر تو… مجبور بشن با هم همکاری کنن. یه اتحاد ناخواسته. و تو، ات… تو اون شب، نقش خیلی مهمی داشت
ساکت شدم. میدانستم که گفتن این حرفها، برای ات سخت خواهد بود. اما باید میگفتم. حقیقت، هرچقدر هم تلخ باشد، بهتر از دروغی بود که سالها زندگیاش را تحت تاثیر قرار داده بود.
«اون شب، قرار بود یه معاملهی بزرگ بین پدر من و جک انجام بشه. یه معاملهی اسلحه. اما یه باند دیگه، که از قبل با پدرم دشمنی داشتن، فهمیده بودن و میخواستن جلوی معامله رو بگیرن. اونها به انبار حمله کردن. پدرت، جک، و پدر من، هر دو اونجا بودن. درگیری شدیدی شروع شد. پدرم، برای اینکه بتونه از معامله محافظت کنه، مجبور شد…» مکث کردم. «مجبور شد از یه سلاح خیلی خطرناک استفاده کنه. سلاحی که خیلیها رو اونجا کشت. از جمله…»
ات، با چشمانی اشکبار، به من نگاه میکرد. «از جمله کی؟»
«از جمله… پدر و مادر خودت، ات.»
درسته، ات. حقیقت تلخه. اون شب، پدر و مادر تو، قربانی این درگیری شدن. و جک… جک، برای اینکه این موضوع رو پنهان کنه، و از تو محافظت کنه، مجبور شد همه چیز رو تغییر بده. اون گفت که پدر و مادرت تو رو رها کردن. اما حقیقت اینه که اونها… اونها کشته شدن. و جک، اونها رو بهت نداد. اونها رو ازت گرفت.»
ات، دیگر نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. اشکهایی که سالها در دلش جمع شده بود، حالا مثل سیلاب جاری شده بود......
- ۵.۵k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط