{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

۱۲

۱۲

ویو ات

قلبم در سینه‌ام می‌کوبید. باورم نمی‌شد. زنی که سال‌ها در کابوس‌هایم او را می‌دیدم، حالا روبروی من ایستاده بود. با همان چشم‌های سرد و بی‌رحمی که در خاطرم مانده بود.

«تو… تو اینجا چیکار می‌کنی؟» صدایم می‌لرزید. سعی کردم آن را پنهان کنم، اما می‌دانستم که فایده‌ای ندارد. تمام احساساتم، پشت این ظاهر سرد، در حال فرو ریختن بود.

مادرم، لبخندی تلخ زد. «اومدم که مال خودم رو پس بگیرم، ات.»

«مال خودت؟» با ناباوری خندیدم. «تو چی رو می‌خوای پس بگیری؟ تو که هیچ‌وقت چیزی رو نداشتی. تو من رو رها کردی!»

«اینطور نیست.» صدایش کمی بلند شد. «اون شب، جک مجبورم کرد که این کار رو بکنم. اون همه چیز رو از من گرفت. زندگیم رو، دخترم رو…»

«دروغ می‌گی!» فریاد زدم. «تو خودت من رو تو پارک رها کردی! رفتی پی زندگیت! من هیچ‌وقت تو رو نمی‌بخشم!
اشک در چشمانم جمع شده بود. اما اجازه نمی‌دادم بریزند. «تو فقط اومدی که دوباره من رو اذیت کنی؟ اومدی که با این حرف‌ها، من رو دیوونه کنی؟»

مادرم به سمتم قدم برداشت. «نه، ات. من اومدم که حقیقت رو بهت بگم. حقیقت در مورد اون شب. حقیقت در مورد جک.»

«حقیقت؟» با خشم گفتم. «من حقیقت رو می‌دونم. حقیقت اینه که تو یه مادر بی‌مسئولیت بودی! تو هیچی نیستی جز یه خاطره‌ی تلخ!»

همان لحظه، صدای پیامک گوشی‌ام را شنیدم. از طرف کوک بود: «جایی که هستی امن نیست. سریع بیا بیرون.»

نگاهم را از مادرم گرفتم و به سمت در ورودی دویدم. مادرم، مرا صدا زد: «ات! منتظرم باش! هنوز حرفم تموم نشده!»

اما من، دیگر گوش نمی‌دادم. باید از اینجا دور می‌شدم. قبل از اینکه خودم را از دست بدهم. قبل از اینکه دوباره تبدیل به همان دختربچه‌ی ترسیده و رها شده بشم

وقتی به بیرون رسیدم، ماشین کوک را دیدم که جلوی انبار پارک شده بود. با عجله سوار شدم.

«چی شده بود اون تو؟» کوک با نگرانی پرسید.

«هیچی.» با لجاجت جواب دادم. «فقط… یه نفر بود. یه آدم قدیمی.»

کوک، نگاهی به صورتم انداخت. می‌دانست که دارم دروغ می‌گویم. اما چیزی نگفت. فقط ماشین را روشن کرد و گاز داد.

«فکر کنم باید همه چیز رو بهت بگم، ات.» کوک، بعد از سکوتی طولانی گفت. «در مورد اون شب. در مورد پدرت. و در مورد خودم.»

نگاهش کردم. دیگر آن نگاه سرد و بی‌تفاوت نبود. چیزی در چشمانش بود که مرا به شنیدن دعوت می‌کرد. شاید… شاید وقتش رسیده بود که داستان واقعی را بشنوم. داستان پشت «روز مرگ سیاه».
دیدگاه ها (۰)

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

پارت ۱۹ 🖤مین‌سو لبخند کوتاهی زد.— «قبل از اینکه بترسی، فقط م...

dark life = 34سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیو...

پارت نهم ات. همه رو دعوت کردم از اوزو مافیا تا خواننده کارت ...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۵«مهمان ناخوانده» 👤🔥صدای قدم‌ها توی ر...

part²⁶ات ویوکوک برگشت و برای همه شراب می‌گرفت اما برای من نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط