《 امتحان زندگی 》
فصل 2 ) p⁷⁸
اون حال تهیونگ خیلی نگرانش میکرد
چون شبیه به حمل عصبی بود کلافه چنگی به موهاش زد و نگاهی به صورت غرق در خواب تهیونگ انداخت که هنوز روی مبل نشست بود انداخت بخاطر تاریکی هوا و خاموش بودن چراغ ها
اتاق کاملا توی تاریکی بود
ا،ت به سمته تهیونگ رفت و روی صورتش خم شد و دستش رو کنار دست تهیونگ گذاشت و گوشیش رو به قفسه سینه اش نزدیک کرد و به صدای تبش های قلبش گوش میداد وقتی از خوب بودنش مطمئنم شد کمی سرش رو بلند کرد و از فاصله خیلی کمی به صورتش خیره شد بازم هم همون احساس عجیب به سراغش اون
ا،ت.....هر روز بیشتر از دیروز متوجه میشم دارم وابسته ات میشم ولی نمیخوام در حقت بیانصاف کنم
غرق در افکارش به چهره تهیونگ نگاه میکرد
که تهیونگ چشماش رو باز کرد و با دیدن چهره اون دختر توی چند سانتی متر صورتش بدون هیچ حرکتی فقد به صورتش نگاه میکرد
توی تاریکی اتاق چشمای اون دختر براش مثل الماس میدرخشیدن
و احساس میکرد هر لحظه ضربان قلبش بالای میره که
با صدای در ا،ت زود با دست پاچگی ازش فاصله گرفت و روبه در کرد
که خانم هان توی چهارچوب در ایستاده بود
خ/هان : خیلی ببخشید که مزاحم شدم اومدن بگم شام آمادست تشریف بیارید پایین
ا،ت : باشه الان میاییم
ا،ت دوباره روبه تهیونگ کرد
ا،ت : خوب..راستش من اومدم بودم که برای شام صدات کنم
تهیونگ از روی مبل بلند شد
تهیونگ : تو برو منم لباسم عوض کنم میام
.........
تهیونگ وارد اتاق شد و به سمته کمدش رفت با یادآوری احساس لحظه پیش دوباره احساس کرد قلبش تند تر میزنه
این حس براش نا آشنا نبود اما خیلی احساس خوبی داشت تا حدی که حمل عصبی چند ساعت پیش رو به کلی فراموش کرده بود
بعد از عوض کردن لباسش از اتاق خارج شد و به سمته میز غذا خوری رفت........نگاهی به ا،ت انداخت که با خانم هان مشغول حرف زدن بود
و لبخند زیبا روی لبش داد
صندلی اش رو عقب کشید و روش نشست خانم هان تعظيم کوتاهی کرد
خ/هان : چیزه دیگه لازم ندارید
ا،ت : نه ممنون
بعد از رفتن خانم هان ا،ت نگاهی به تهیونگ انداخت
ا،ت.....یعنی در مورد حالش ازش بپرسم نه الان درست نیست بعد از شام ازش میپرسم
[ اسلاید ۲ میز غذا خوری ]
..........
بعد از خوردن شام توی سالن مشغول دیدن تلویزیون بودن که خانم هان
هات چاکلت تهیونگ جلوش روی میز گذاشت
و بعد از خداحافظی از اونجا رفت ا،ت که درحال نگاه کردن تلویزیون بود با دیدن توت فرنگی آروم زیر لب زمزمه کرد
ا،ت : وای..توت فرنگی
تهیونگ با شنیدن این به سمتش برگشت
تهیونگ : چیزی گفتی..
ا،ت : نه چیزی نگفتم
تهیونگ : ولی من خودم شنیدم گفتی توت فرنگی نکنه هوس کردی .....
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.