خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۲۷
و همچنان بخواطر شرایط امتحان ها تیانا وقت نداره پارت بنویسه پس بنده نیکی نوشتم:)
اگه کمه ببخشید چون چیز زیادی ب ذهنم. نمیاد•-•💔
یه سوال بنظرتون خوب مینویسم؟!
از دید نیکی:
با داد وانیا دو متر پریدیم همه هوا:
وانیا:نــه،نیک هیچ کودوم از این کارارو انجام نمیده!
ودف...؟! این دختره زده ب سرش واقعا
این همه این خوشی کرد با بی تی اسِ بزرگ من نکنممم!!!!
پس اینجوریه وانیا خانم بچرخ تا بچرخیم
منم کم نیاوردم یه دفعه ب کره ای داد زدم:
-چرا نباید این کارو انجام بدم؟!
کپ کردم... قرار نبود الان بفهمن کره ای بلدم
وانیا و اعضا شوک زده نگام میکردن
حق دارن... یه دروغ دیگم رو فهمیدن... شانست رو جووون نیکی بدبخت!
وانیا: تو کره ای بلدی؟!
استرسی شدم با مِن مِن گفتم:آم.. چی.. چیزه همین*یه دفعه یه دروغی ب ذهنم رسید*ن بابا بلد کجا بود از توی همین کیدراما ها یاد گرفتم.. هه ارهه هاهاها
وانیا: پس چطور فهمیدی چی گفتم
-از واکنشت معلوم بود بدت اومده من باهاشون این کارا رو انجام بدم
وانیا قدم برداشت جلو خواستم فرار کنم ک نشست روی پاهام و شونه هامو توی دستاش گرفت:
وانیا: تو هرکی رو بتونی گول بزنی منو نمیتونی *گوشمو تو دستش گرفت از اون نگاه های ترسناکش رو ب چشمام دوخت و داد زد*راستشو بگو کره ای بلدی؟!!
یه لحظه گلاب ب روتون از ترس ب خودم شاشیدم
پسرا اومدن بیان ازم جداش کنن ک گفت:
وانیا:دستتون بهم بخوره من میدونمو شما...!!توام جوابمو بده بلدی یا نه؟!
-نه نههههه
وانیا:دروغگو اگه راستش رو نگی از اون راهی ک میدونی وارد میشم
ترسیده نگاهش کردم
نه دوباره نه دوباره اون وضعیت ترسناک رو نمیخوام تجربه کنم
-آره بلدم راحت شدی دختره روانی حالا برو اونور از من!
.
.
.
.
.
.
.
https://harfeto.timefriend.net/16342135598915
توی ناشناس حرفاتون رو بگین•-•♡
و همچنان بخواطر شرایط امتحان ها تیانا وقت نداره پارت بنویسه پس بنده نیکی نوشتم:)
اگه کمه ببخشید چون چیز زیادی ب ذهنم. نمیاد•-•💔
یه سوال بنظرتون خوب مینویسم؟!
از دید نیکی:
با داد وانیا دو متر پریدیم همه هوا:
وانیا:نــه،نیک هیچ کودوم از این کارارو انجام نمیده!
ودف...؟! این دختره زده ب سرش واقعا
این همه این خوشی کرد با بی تی اسِ بزرگ من نکنممم!!!!
پس اینجوریه وانیا خانم بچرخ تا بچرخیم
منم کم نیاوردم یه دفعه ب کره ای داد زدم:
-چرا نباید این کارو انجام بدم؟!
کپ کردم... قرار نبود الان بفهمن کره ای بلدم
وانیا و اعضا شوک زده نگام میکردن
حق دارن... یه دروغ دیگم رو فهمیدن... شانست رو جووون نیکی بدبخت!
وانیا: تو کره ای بلدی؟!
استرسی شدم با مِن مِن گفتم:آم.. چی.. چیزه همین*یه دفعه یه دروغی ب ذهنم رسید*ن بابا بلد کجا بود از توی همین کیدراما ها یاد گرفتم.. هه ارهه هاهاها
وانیا: پس چطور فهمیدی چی گفتم
-از واکنشت معلوم بود بدت اومده من باهاشون این کارا رو انجام بدم
وانیا قدم برداشت جلو خواستم فرار کنم ک نشست روی پاهام و شونه هامو توی دستاش گرفت:
وانیا: تو هرکی رو بتونی گول بزنی منو نمیتونی *گوشمو تو دستش گرفت از اون نگاه های ترسناکش رو ب چشمام دوخت و داد زد*راستشو بگو کره ای بلدی؟!!
یه لحظه گلاب ب روتون از ترس ب خودم شاشیدم
پسرا اومدن بیان ازم جداش کنن ک گفت:
وانیا:دستتون بهم بخوره من میدونمو شما...!!توام جوابمو بده بلدی یا نه؟!
-نه نههههه
وانیا:دروغگو اگه راستش رو نگی از اون راهی ک میدونی وارد میشم
ترسیده نگاهش کردم
نه دوباره نه دوباره اون وضعیت ترسناک رو نمیخوام تجربه کنم
-آره بلدم راحت شدی دختره روانی حالا برو اونور از من!
.
.
.
.
.
.
.
https://harfeto.timefriend.net/16342135598915
توی ناشناس حرفاتون رو بگین•-•♡
- ۱۷.۳k
- ۰۳ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط