جلوی آینه ایستادم؛

جلوی آینه ایستادم؛
به‌خودم گفتم حوصله کن!
قرار نیست که تا ابد همین‌طور بماند؛
درست می‌شود!

بعد
سرم را پایین انداختم؛ رفتم.
و از خود پرسیدم:
آیا بابت دروغی که گفتم، خودم را خواهم بخشید؟

👤 عباس ناظری
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: هشتمن که کلا توی شوک بود...

جونگ کوک از خواب بلند شدم دیدم ات کنارم نیست و رفتم پایین دی...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 021"""""""""""""""""""""""""""""""...

اجبار به بدبختی پارت۱۷

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_91لباس مشکی رنگ کوتاهی که قس...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

رمان اسیر خان پارت ششم ۶

مهمونی خطرناکپارت=20ویو ات:بعد از اینکه براش توضیح دادم جلو ...

پارت دهم《حساب شده》《Custom kiss》 ×چیشد؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط