عشقی بینهایت💓➿
عشقی بینهایت💓➿
پارت3️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی وارد میدان شد چون نویسنده هنوز دنبال ایده میگشت🗿🎀)
[همچنان عمارت پروانه🌸]
آئویی:*دست به کمر ایستاده بود.* خب، حالا که داروهاتونو خوردین، حق ندارین از تخت پایین بیاین.
اینوسکه: من الان پایین میام.🗿
آئویی: امتحان کن.😐
اینوسکه:*همین که خواست از تخت بپره پایین...*
{تق!}
اینوسکه:*پاش به لبه تخت گیر کرد و دوباره افتاد روی تخت.* آخخخخخ!🗿💔
زنیتسو:*شروع کرد به خندیدن.* گفتممممم!🤣
تانجیرو:*خندهش گرفت.* حالت خوبه اینوسکه؟
اینوسکه: تخت بهم حمله کرد...🗿💔
کانائو:*بیاختیار خندهی آرومی کرد.* 🤭
تانجیرو:*صدای خندهی کانائو رو شنید و نگاهش کرد.*
کانائو:*وقتی فهمید تانجیرو نگاهش میکنه، سریع ساکت شد و نگاهشو پایین انداخت.*
تانجیرو:*با لبخند گفت:* ...خندهتون قشنگه.
کانائو:*چشمهاش گرد شد.* هه...؟😳🌸*گونههاش کمکم صورتی شد.*
زنیتسو:*با چشمهای گرد به تانجیرو نگاه کرد.*
زنیتسو: تموم شد...🗿
اینوسکه: چی تموم شد؟🗿
زنیتسو: این دوتا دیگه رفتن تو یه دنیای دیگه...🗿✨
آئویی:*آروم دستشو روی پیشونیش گذاشت.*
آئویی:*تو ذهنش: نه...الان دیگه مطمئنم یه خبرایی هست...🗿💔*
تانجیرو:*وقتی متوجه شد چی گفته، از خجالت سرشو خاروند.* ا...اممم...😀💔
کانائو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.*
ادامه دارد...🥺🎀
نویسنده ✍️:خووووو🥹🍓بالاخره تانجیرو جرئت کرد از لبخند کانائو تعریف کنه🥹💖به نظرتون بعد از این، زنیتسو شروع میکنه تانجیرو رو اذیت کنه یا فعلاً فقط داره شک میکنه؟🗿😂نظرتون؟🤓🎀تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
پارت3️⃣
از زبان: نویسنده ✍️(بازم چاتی پاتی وارد میدان شد چون نویسنده هنوز دنبال ایده میگشت🗿🎀)
[همچنان عمارت پروانه🌸]
آئویی:*دست به کمر ایستاده بود.* خب، حالا که داروهاتونو خوردین، حق ندارین از تخت پایین بیاین.
اینوسکه: من الان پایین میام.🗿
آئویی: امتحان کن.😐
اینوسکه:*همین که خواست از تخت بپره پایین...*
{تق!}
اینوسکه:*پاش به لبه تخت گیر کرد و دوباره افتاد روی تخت.* آخخخخخ!🗿💔
زنیتسو:*شروع کرد به خندیدن.* گفتممممم!🤣
تانجیرو:*خندهش گرفت.* حالت خوبه اینوسکه؟
اینوسکه: تخت بهم حمله کرد...🗿💔
کانائو:*بیاختیار خندهی آرومی کرد.* 🤭
تانجیرو:*صدای خندهی کانائو رو شنید و نگاهش کرد.*
کانائو:*وقتی فهمید تانجیرو نگاهش میکنه، سریع ساکت شد و نگاهشو پایین انداخت.*
تانجیرو:*با لبخند گفت:* ...خندهتون قشنگه.
کانائو:*چشمهاش گرد شد.* هه...؟😳🌸*گونههاش کمکم صورتی شد.*
زنیتسو:*با چشمهای گرد به تانجیرو نگاه کرد.*
زنیتسو: تموم شد...🗿
اینوسکه: چی تموم شد؟🗿
زنیتسو: این دوتا دیگه رفتن تو یه دنیای دیگه...🗿✨
آئویی:*آروم دستشو روی پیشونیش گذاشت.*
آئویی:*تو ذهنش: نه...الان دیگه مطمئنم یه خبرایی هست...🗿💔*
تانجیرو:*وقتی متوجه شد چی گفته، از خجالت سرشو خاروند.* ا...اممم...😀💔
کانائو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.*
ادامه دارد...🥺🎀
نویسنده ✍️:خووووو🥹🍓بالاخره تانجیرو جرئت کرد از لبخند کانائو تعریف کنه🥹💖به نظرتون بعد از این، زنیتسو شروع میکنه تانجیرو رو اذیت کنه یا فعلاً فقط داره شک میکنه؟🗿😂نظرتون؟🤓🎀تو کامنت بگینننن🎀کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖
- ۲۳۲
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط