I Fell in Love with My Little Secretary
I Fell in Love with My Little Secretary
Part 13
🔻 صبح، عمارت یونگی
📱 سونجی (با صدای لرزون): «یونگی… تو رو خدا… بیا حرف بزنیم… اون درخواست طلاق رو پس بگیر… ما هنوز میتونیم مثل قبل باشیم… تو شوهر منی… تو نمیتونی اینجوری همه چی رو تموم کنی…»
یونگی گوشی رو روی اسپیکر گذاشته بود، ولی حتی نگاهشم نکرد. یه تیکه تست برداشته بود و با حوصله روش شکلات صبحونه میمالید.
نگاهش به ات بود که روی صندلی نشسته بود، پاهاشو هی تکون میداد و غرق لذت لقمهاش رو گاز میزد. دور دهنش پر شکلات شده بود.
یونگی (لبخند کج، آروم به ات): «کثیفکاری کردی کوچولو. بیا اینجا.»
با دستمال گوشه لب ات رو پاک کرد.
سونجی پشت خط همچنان با گریه: «داری به من گوش میدی؟! داری؟! منو طلاق نده…»
یونگی بیهیچ احساسی فقط گوشی رو برداشت، نگاه کرد، یه لحظه سکوت کرد… بعد تلفن رو قطع کرد.
سونجی از اون طرف، گوشی رو محکم کوبید به زمین و با صدای بلند جیغ کشید: «یـــــــونگــــــــــی!»
فریاد میزد تا گلوی خودش درد گرفت.
---
🔻 ظهر، دفتر کار یونگی در عمارت
ات رو صندلی نشسته بود، یه مداد رنگی دستش گرفته بود. یهو خم شد روی میز و شروع کرد روی یکی از قراردادهای یونگی خط خطی کشیدن.
یونگی (ابروشو بالا انداخت): «هه… میدونی این قرارداد چقدر طول کشید تنظیم بشه؟ میدونی چقدر مهم بود؟»
ات بدون توجه، برگه بعدی رو برداشت و شروع کرد با ذوق یه خورشید و چند تا گل نقاشی کردن.
ات (بیخیال): «خب قشنگتر شد. ببین.»
یونگی نفسشو سنگین بیرون داد، انگار داشت عصبی میشد. همه خدمتکارا از ترس خشکشون زده بود. اما… ناگهان لبخند زد، خم شد و یه بوسه کوتاه روی سر ات گذاشت.
یونگی (آروم): «باشه. اگه تو بکشی، ارزشش بیشتر میشه.»
برگهها رو جمع کرد، بعد از کشوی میز یه بسته مداد رنگی درآورد گذاشت جلوی ات.
یونگی: «اینا رو بگیر. راحت نقاشی بکش. قراردادارو ول کن.»
ات یهو سرشو بالا آورد و با عصبانیت داد زد: «مگه من بچهام؟! من… من همسرتم!»
یونگی خشکش زد. چشمهاش برق زد، انگار دنیا رو بهش داده بودن. یه لبخند بزرگ نشست روی لباش.
یونگی (شوکه ولی خوشحال): «چی گفتی؟»
ات با تعجب پلک زد، تازه فهمید چی گفته.
ات (هولشده): «من… نه… منظورم… چیز دیگهای بود…»
یونگی خندید، سرشو عقب برد و با رضایت کامل دستاشو روی شقیقههاش گذاشت.
یونگی: «خودت گفتی. خودت… همسرم.»
ات (با خجالت): «نه! من نگفتم…»
یونگی خم شد، خیلی آروم در گوشش گفت: «دیگه لازم نیست انکار کنی کوچولو… تو همین الان قلبمو از جاش کندی.»
ات: خـــ... خفه شو بابا چندش بازی ها رو در نیار این فقط از دهنم پرید تو هنوز اقای یونگی هستی برام!
یونگی(خنده): بله درست میگی من اقای یونگی هستم شوهر تو
Part 13
🔻 صبح، عمارت یونگی
📱 سونجی (با صدای لرزون): «یونگی… تو رو خدا… بیا حرف بزنیم… اون درخواست طلاق رو پس بگیر… ما هنوز میتونیم مثل قبل باشیم… تو شوهر منی… تو نمیتونی اینجوری همه چی رو تموم کنی…»
یونگی گوشی رو روی اسپیکر گذاشته بود، ولی حتی نگاهشم نکرد. یه تیکه تست برداشته بود و با حوصله روش شکلات صبحونه میمالید.
نگاهش به ات بود که روی صندلی نشسته بود، پاهاشو هی تکون میداد و غرق لذت لقمهاش رو گاز میزد. دور دهنش پر شکلات شده بود.
یونگی (لبخند کج، آروم به ات): «کثیفکاری کردی کوچولو. بیا اینجا.»
با دستمال گوشه لب ات رو پاک کرد.
سونجی پشت خط همچنان با گریه: «داری به من گوش میدی؟! داری؟! منو طلاق نده…»
یونگی بیهیچ احساسی فقط گوشی رو برداشت، نگاه کرد، یه لحظه سکوت کرد… بعد تلفن رو قطع کرد.
سونجی از اون طرف، گوشی رو محکم کوبید به زمین و با صدای بلند جیغ کشید: «یـــــــونگــــــــــی!»
فریاد میزد تا گلوی خودش درد گرفت.
---
🔻 ظهر، دفتر کار یونگی در عمارت
ات رو صندلی نشسته بود، یه مداد رنگی دستش گرفته بود. یهو خم شد روی میز و شروع کرد روی یکی از قراردادهای یونگی خط خطی کشیدن.
یونگی (ابروشو بالا انداخت): «هه… میدونی این قرارداد چقدر طول کشید تنظیم بشه؟ میدونی چقدر مهم بود؟»
ات بدون توجه، برگه بعدی رو برداشت و شروع کرد با ذوق یه خورشید و چند تا گل نقاشی کردن.
ات (بیخیال): «خب قشنگتر شد. ببین.»
یونگی نفسشو سنگین بیرون داد، انگار داشت عصبی میشد. همه خدمتکارا از ترس خشکشون زده بود. اما… ناگهان لبخند زد، خم شد و یه بوسه کوتاه روی سر ات گذاشت.
یونگی (آروم): «باشه. اگه تو بکشی، ارزشش بیشتر میشه.»
برگهها رو جمع کرد، بعد از کشوی میز یه بسته مداد رنگی درآورد گذاشت جلوی ات.
یونگی: «اینا رو بگیر. راحت نقاشی بکش. قراردادارو ول کن.»
ات یهو سرشو بالا آورد و با عصبانیت داد زد: «مگه من بچهام؟! من… من همسرتم!»
یونگی خشکش زد. چشمهاش برق زد، انگار دنیا رو بهش داده بودن. یه لبخند بزرگ نشست روی لباش.
یونگی (شوکه ولی خوشحال): «چی گفتی؟»
ات با تعجب پلک زد، تازه فهمید چی گفته.
ات (هولشده): «من… نه… منظورم… چیز دیگهای بود…»
یونگی خندید، سرشو عقب برد و با رضایت کامل دستاشو روی شقیقههاش گذاشت.
یونگی: «خودت گفتی. خودت… همسرم.»
ات (با خجالت): «نه! من نگفتم…»
یونگی خم شد، خیلی آروم در گوشش گفت: «دیگه لازم نیست انکار کنی کوچولو… تو همین الان قلبمو از جاش کندی.»
ات: خـــ... خفه شو بابا چندش بازی ها رو در نیار این فقط از دهنم پرید تو هنوز اقای یونگی هستی برام!
یونگی(خنده): بله درست میگی من اقای یونگی هستم شوهر تو
- ۱۳.۰k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط