{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Fell in Love with My Little Secretary

I Fell in Love with My Little Secretary

Part 15

🔻 آشپزخونه – ظهر

بوی تخم‌مرغ نیمرو و نون تست کل آشپزخونه رو پر کرده بود. یونگی جلوی گاز ایستاده بود، آستین‌هاشو بالا زده بود و با تمرکز ماهیتابه رو تکون می‌داد.

ات روی میز نشسته بود، پاهاشو تاب می‌داد و با ذوق به یونگی زل زده بود.
ات (با لبخند کوچیک): «وای، باورم نمیشه رئیس بزرگ مافیا داره برام نیمرو درست می‌کنه.»

یونگی (با خونسردی اما لبخند گوشه لبش): «برای تو هر کاری می‌کنم کوچولو…»

همون لحظه در عمارت محکم باز شد. سونجی با قدم‌های تند وارد شد، نفس‌نفس‌زنان. چشمش به صحنه خورد: ات نشسته روی میز، با لبخند به یونگی نگاه می‌کنه… و یونگی که با آرامش آشپزی می‌کنه.

سونجی سر جاش میخکوب شد. دلش لرزید. بغض گلویشو گرفت. سریع رفت سمت یونگی.

سونجی (با صدای خفه و پر بغض): «یونگی…»
یهو دستشو بلند کرد و محکم یه چک خوابوند توی صورت یونگی.

صدای ضربه کل آشپزخونه رو پر کرد. ات ناخودآگاه از جا پرید.

ات (هراسون): «یونگی!»
سریع پرید پایین، با دستای لرزون گونه یونگی رو گرفت و نگاهش کرد.
ات (با نگرانی، تقریبا گریه): «خوبی؟! وای… خیلی محکم زد… درد گرفت؟»

یونگی اصلاً به سونجی نگاه نکرد. لبخند کمرنگی زد، چشم‌هاشو دوخت به ات.
یونگی (آروم، زمزمه): «نه… اصلاً درد نداره.»

سونجی ناباور نگاه می‌کرد. اشک توی چشم‌هاش حلقه زد.
یونگی خم شد، بدون هیچ حرفی لب‌هاشو روی لب‌های ات گذاشت.

ات شوکه شد، چشم‌هاشو گرد کرد اما تکون نخورد. دست‌هاش هنوز روی گونه یونگی بود.

سونجی دستشو جلوی دهنش گرفت، بغضش ترکید. اشکاش ریخت. بدون اینکه چیزی بگه، عقب‌عقب رفت، دل‌شکسته و نابود، و از آشپزخونه بیرون زد.


---
با عکس دوم حال کردید؟ 😁
دیدگاه ها (۴۲)

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 16🔻 عمارت پدری –...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 17نور صبح از لای...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 14🔻 شب – اتاق کا...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 13🔻 صبح، عمارت ی...

#تک.پارتی.از.باچیرا-----------------------------------------...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟎ات با حرص از روی تخت بلند شد...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ ات: والا منم نمی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط