{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

I Fell in Love with My Little Secretary

I Fell in Love with My Little Secretary

Part 14

🔻 شب – اتاق کار یونگی در عمارت

گوشی روی میز می‌لرزید. اسم سونجی روی صفحه می‌درخشید.
یونگی با یه مکث کوتاه جواب داد.

سونجی (صدای بی‌حال، خسته): «یونگی… خواهش می‌کنم… تمومش کن… قول میدم کاری به اون نداشته باشم. اصلاً هر چقدر می‌خوای زن بگیر… اما منو طلاق نده. ما فامیلیم… می‌دونی پشت سرت چی می‌گن؟ می‌گن با یه منشی نوزده ساله ازدواج کردی! یونگی… عزیزم… بیا خونه. همه خدمتکارا رو بردی، فقط دو تا تو عمارت موندن… همه رو بیار اینجا. زندگی کنیم… به اونم یه اتاق می‌دیم…»

یونگی (با خونسردی تلخ): «به ات یه اتاق بدیم؟… هوم… ایده‌ بدی نیست.
باید بگم افتضاحه. ات فقط یه اتاق نمی‌خواد… ات الان مالک بیشتر اموال منه.»

سونجی (با صدای لرزون، عصبی): «چی؟ اون هرزه کوچولو رامت کرد؟!»

یونگی (با عصبانیت، صداشو بالا برد): «خفه شو! درست حرف بزن… اون هنوز حتی خبر نداره!»

سونجی (با گریه): «یونگی… من—»

یونگی بدون لحظه‌ای صبر، تماس رو قطع کرد. گوشی رو محکم پرت کرد روی میز.


---

🔻 همون لحظه – اتاق خواب

صدای پای کوچیک، قدم‌های کشیده‌شده روی زمین. ات با موهای ژولیده و چشم‌های خواب‌آلود در چارچوب در ظاهر شد.

ات (با صدای گرفته): «یونگی؟… کجایی؟»

یونگی سریع نرم شد. رفت سمتش، با مهربونی خم شد جلو و پیشونیشو بوسید.

یونگی (آروم، زمزمه): «هی… چرا بیدار شدی کوچولو؟ بیا، برگرد بخواب.»

ات چشم‌هاشو مالید، هنوز گیج بود. دست کوچیکشو دور دست یونگی حلقه کرد.

ات (خواب‌آلود): «چرا نیستی پیشم؟… فکر کردم رفتی…»

یونگی لبخند زد، نفس عمیقی کشید و اون لحظه همه عصبانیتش از تماس سونجی محو شد.
یونگی: «نه عزیزم… هیچ جا نمی‌رم. تو بخواب… من همینجام.
دیدگاه ها (۷)

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 15🔻 آشپزخونه – ظ...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 16🔻 عمارت پدری –...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 13🔻 صبح، عمارت ی...

I Fell in Love with My Little SecretaryPart 12🔻 ظهر، دفتر وک...

پارت ششم ازدواج اجباری

وقتی به نارنگی حسودی می کنی 🤣🍊یونگی با ذوق : وای بلاخره فصل ...

سناریو بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط