آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 68
["ویو سلین"]
شب دیر وقت به خونه رسیدیم.
بعد از اون همه هیجان، خبر بارداری آوا، گریههای تهیونگ و خندههای آمِلیا...
بالاخره خونه ساکت شده بود.
آمِلیا از همون لحظهای که سوار ماشین شد خوابش برده بود.
تهیونگ آروم بردش توی اتاقش.
پتو رو روش کشید.
پیشونیش رو بوسید.
و در اتاق رو بست.
فکر میکردم قراره بیاد بشینه کنارم.
اما همین که وارد هال شد...
نگاه عجیبی بهم کرد.
اون نگاه شیطونی معروفش.
اخم کردم.
+"نه."
_"نه چی؟"
+"همین نگاهت."
خندید.
و چند قدم نزدیکتر شد.
+"تهیونگ..."
_"هوم؟"
+"من میشناسمت."
_"چه خوب."
قبل از اینکه چیزی بگم، دستم رو گرفت.
و آروم منو سمت اتاق برد.
خندهام گرفت.
+"ولم کن."
_"نمیشه."
+"چرا؟"
_"چون دو ماهه درست حسابی کنار هم وقت نگذروندیم."
اون شب...
بعد از مدتها فقط کنار هم بودیم.
بدون بیمارستان.
بدون ترس.
بدون دعوا.
فقط من و تهیونگ.
ساعتها حرف زدیم.
از گذشته.
از آمِلیا.
از بچه آوا و جونگکوک.
و از آیندهای که بالاخره داشت شکل میگرفت.
یه جایی وسط حرفها، سرم روی شونهاش افتاد.
و دستش دورم حلقه شد.
_"دوستت دارم."
آروم گفت.
لبخند زدم.
+"میدونم."
_"نه."
سرش رو روی موهام گذاشت.
_"واقعاً دوستت دارم."
قلبم گرم شد.
و برای اولین بار بعد از سالها...
بدون هیچ ترسی چشمهامو بستم.
صبح روز بعد
نور خورشید از لای پردهها وارد اتاق شده بود.
با حس گرمایی کنارم چشم باز کردم.
و اولین چیزی که دیدم...
بازوی تهیونگ بود که دور کمرم حلقه شده بود.
اما یاد شب قبل افتادم.
و اخم کردم.
خیلی هم اخم کردم.
آروم از بغلش بیرون اومدم.
و به سمت لبه تخت چرخیدم.
چند ثانیه بعد صدای خوابآلودش بلند شد.
_"صبح بخیر خانوم خوشگل."
هیچ جوابی ندادم.
سکوت.
چند ثانیه بعد دوباره گفت:
_"سلین؟"
بازم سکوت.
حالا کاملاً بیدار شده بود.
_"قهر کردی؟"
+"نه."
_"دروغ."
+"نه."
تهیونگ نشست روی تخت.
و با لبخند نگام کرد.
_"خیلی هم قهر کردی."
+"حقمه."
_"چیکار کردم؟"
با ناباوری برگشتم سمتش.
+"واقعاً نمیدونی؟"
_"نه."
+"کیم تهیونگ!"
خندهاش بلند شد.
و همین بیشتر حرصم داد.
چند لحظه بعد خودش رو نزدیکتر کشید.
و آروم موهام رو کنار زد.
+"ببخشید."
+"نه."
_"ببخشید."
+"نه."
_"خانوم خوشگل؟"
+"نه."
_"عشقم؟"
+"نه."
_"سلین؟"
+"نه."
تهیونگ سرش رو روی شونهام گذاشت.
و مثل بچهها گفت:
_"پس چجوری آشتی کنیم؟"
خواستم اخمم رو حفظ کنم.
واقعاً خواستم.
اما وقتی قیافه مظلومش رو دیدم...
خندهام گرفت.
و همین کافی بود که لبخند پیروزمندانهای بزنه.
_"گرفتمت."
+"اه."
و صدای خنده هر دومون توی اتاق پیچید...
پارت 68
["ویو سلین"]
شب دیر وقت به خونه رسیدیم.
بعد از اون همه هیجان، خبر بارداری آوا، گریههای تهیونگ و خندههای آمِلیا...
بالاخره خونه ساکت شده بود.
آمِلیا از همون لحظهای که سوار ماشین شد خوابش برده بود.
تهیونگ آروم بردش توی اتاقش.
پتو رو روش کشید.
پیشونیش رو بوسید.
و در اتاق رو بست.
فکر میکردم قراره بیاد بشینه کنارم.
اما همین که وارد هال شد...
نگاه عجیبی بهم کرد.
اون نگاه شیطونی معروفش.
اخم کردم.
+"نه."
_"نه چی؟"
+"همین نگاهت."
خندید.
و چند قدم نزدیکتر شد.
+"تهیونگ..."
_"هوم؟"
+"من میشناسمت."
_"چه خوب."
قبل از اینکه چیزی بگم، دستم رو گرفت.
و آروم منو سمت اتاق برد.
خندهام گرفت.
+"ولم کن."
_"نمیشه."
+"چرا؟"
_"چون دو ماهه درست حسابی کنار هم وقت نگذروندیم."
اون شب...
بعد از مدتها فقط کنار هم بودیم.
بدون بیمارستان.
بدون ترس.
بدون دعوا.
فقط من و تهیونگ.
ساعتها حرف زدیم.
از گذشته.
از آمِلیا.
از بچه آوا و جونگکوک.
و از آیندهای که بالاخره داشت شکل میگرفت.
یه جایی وسط حرفها، سرم روی شونهاش افتاد.
و دستش دورم حلقه شد.
_"دوستت دارم."
آروم گفت.
لبخند زدم.
+"میدونم."
_"نه."
سرش رو روی موهام گذاشت.
_"واقعاً دوستت دارم."
قلبم گرم شد.
و برای اولین بار بعد از سالها...
بدون هیچ ترسی چشمهامو بستم.
صبح روز بعد
نور خورشید از لای پردهها وارد اتاق شده بود.
با حس گرمایی کنارم چشم باز کردم.
و اولین چیزی که دیدم...
بازوی تهیونگ بود که دور کمرم حلقه شده بود.
اما یاد شب قبل افتادم.
و اخم کردم.
خیلی هم اخم کردم.
آروم از بغلش بیرون اومدم.
و به سمت لبه تخت چرخیدم.
چند ثانیه بعد صدای خوابآلودش بلند شد.
_"صبح بخیر خانوم خوشگل."
هیچ جوابی ندادم.
سکوت.
چند ثانیه بعد دوباره گفت:
_"سلین؟"
بازم سکوت.
حالا کاملاً بیدار شده بود.
_"قهر کردی؟"
+"نه."
_"دروغ."
+"نه."
تهیونگ نشست روی تخت.
و با لبخند نگام کرد.
_"خیلی هم قهر کردی."
+"حقمه."
_"چیکار کردم؟"
با ناباوری برگشتم سمتش.
+"واقعاً نمیدونی؟"
_"نه."
+"کیم تهیونگ!"
خندهاش بلند شد.
و همین بیشتر حرصم داد.
چند لحظه بعد خودش رو نزدیکتر کشید.
و آروم موهام رو کنار زد.
+"ببخشید."
+"نه."
_"ببخشید."
+"نه."
_"خانوم خوشگل؟"
+"نه."
_"عشقم؟"
+"نه."
_"سلین؟"
+"نه."
تهیونگ سرش رو روی شونهام گذاشت.
و مثل بچهها گفت:
_"پس چجوری آشتی کنیم؟"
خواستم اخمم رو حفظ کنم.
واقعاً خواستم.
اما وقتی قیافه مظلومش رو دیدم...
خندهام گرفت.
و همین کافی بود که لبخند پیروزمندانهای بزنه.
_"گرفتمت."
+"اه."
و صدای خنده هر دومون توی اتاق پیچید...
- ۳.۲k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط