{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 67

["ویو آوا"]

من فکر می‌کردم بیشترین واکنش رو جونگ‌کوک نشون میده.

بالاخره خودش پدر می‌شد.

اما اشتباه می‌کردم.

خیلی هم اشتباه می‌کردم.

چون تهیونگ...

رسماً کنترلش رو از دست داده بود.

_"من دایی میشم."

این جمله رو برای پنجمین بار توی ده دقیقه گذشته گفت.

جونگ‌کوک که روی مبل نشسته بود، اخم کرد.

+"من بابا میشم."

_"می‌دونم."

+"پس چرا انقدر خوشحالی؟"

تهیونگ برگشت سمتش.

انگار سؤال قرن رو پرسیده باشه.

_"چون دایی میشم!"

جونگ‌کوک چند ثانیه بهش خیره شد.

بعد خیلی آرام گفت:

+"این مرد بچه داره."

من خندیدم.

سلین هم خندید.

اما تهیونگ اصلاً اهمیت نداد.

دوباره سونوگرافی رو برداشت.

و نگاهش کرد.

بعد...

لبش لرزید.

اخم کردم.

_"تهیونگ؟"

چشم‌هاش قرمز شد.

و دقیقاً پنج ثانیه بعد...

اشکش دراومد.

سکوت.

کامل.

جونگ‌کوک پلک زد.

سلین پلک زد.

حتی آمِلیا هم پلک زد.

و بعد همزمان گفتیم:

+"داری گریه می‌کنی؟"

تهیونگ بینی‌شو بالا کشید.

_"خفه شین."

و همین جمله باعث شد همه از خنده بترکیم.

اشک‌هاش یکی یکی پایین می‌اومدن.

درحالی که هنوز به عکس سونوگرافی نگاه می‌کرد.

_"یه نی‌نی..."

جونگ‌کوک دستش رو روی صورتش کشید.

+"آره."

_"واقعاً یه نی‌نی."

+"آره تهیونگ."

_"من داییش میشم."

+"باشه فهمیدیم."

سلین از خنده روی شونه من افتاده بود.

اما اوج ماجرا وقتی بود که تهیونگ یهو بلند شد.

و مستقیم اومد سمتم.

اخم کردم.

_"چی شده؟"

و قبل از اینکه بفهمم...

منو بغل کرد.

محکم.

خیلی محکم.

_"آوا."

+"هوم؟"

_"ممنون."

و دوباره گریه کرد.

من رسماً شوکه شده بودم.

جونگ‌کوک از شدت خنده داشت خفه می‌شد.

سلین هم اشک خنده می‌ریخت.

و من وسط اون بغل عجیب فقط گفتم:

+"داداش."

_"هوم؟"

+"داری منو له می‌کنی."

_"ببخشید."

ولی ول نکرد.

آمِلیا که تا اون لحظه ساکت بود، به تهیونگ نگاه کرد.

بعد خیلی جدی پرسید:

_"بابا."

_"جان بابا؟"

_"تو چرا گریه می‌کنی؟"

تهیونگ اشکش رو پاک کرد.

و با غرور گفت:

_"چون خوشحالم."

آمِلیا چند ثانیه فکر کرد.

بعد سرش رو تکون داد.

_"تو خیلی عجیبی."

جونگ‌کوک فوراً گفت:

+"بالاخره یکی گفت."

_"هی!"


چند دقیقه بعد هنوز همه می‌خندیدن.

تهیونگ کنار سلین نشسته بود.

سرش روی شونه زنش.

و هر از گاهی دوباره به عکس سونوگرافی نگاه می‌کرد.

انگار یه گنج پیدا کرده باشه.

جونگ‌کوک زیر لب گفت:

+"قسم می‌خورم این از من خوشحال‌تره."

سلین خندید.

و من هم سرم رو روی شونه شوهرم گذاشتم.

درحالی که به خانواده عجیبمون نگاه می‌کردم.

و به تهیونگی که از دایی شدن بیشتر از بابا شدن جونگ‌کوک ذوق داشت.

و راستش؟

همین عجیب بودن‌ها بود که دوستشون داشتنی می‌کرد...
دیدگاه ها (۳)

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 68["ویو سلین"]شب دیر وقت به خون...

آرزوی دیدارت را دارم.... پارت 69["ویو سلین"]_"فکر کردی فرار ...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 66[هفت ماه بعد]["ویو آوا"]دستم ...

پاک شده بودـ. آرزوی دیدارت را دارم... پارت 62["ویو تهیونگ"]م...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۶ ویو راوی تهیونگ قدم به قدم نزدیک ...

تو مال منی...p11 (آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط