{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قول دادی بیایی

قول دادی بیایی
اما نیامدی،
و من عادتم شد کنار ساحل قدم بزنم
سنگ جمع کنم
برای پرنده ها دانه بریزم
و خیال ببافم

حالا
اندازه ی خانه ای که نداریم
سنگ جمع کرده ام ،
نمی آیی!؟!؟
دیدگاه ها (۱۰)

بوی رفتن میدهی،دررابازمیگذارم .وقتی بروکه گنجشکهاوستاره ها خ...

یا صاحب الزمان

میدونی ولنتاین یعنی چی ؟ یعنی اینكه یادمون باشه یه عاشق واقع...

خيلي سخته لباساي پدرت هنوز تو کمد باشه اما ديگه خودش نباشهسخ...

تمام ترسم از این است ڪهیڪ شب بخواهی به خوابم بیاییو من همچنا...

رمان: هرگز ترکت نمی‌کنم پارت ۲:علامت نارسیسا:×علامت ولدرموت:...

آدم‌هایی بودیم که با نقشه‌های بزرگ در سر و چشم‌های روشن از ف...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

پارت ۱۱۰ (پایانی)نه ماه بعد...بیمارستان در سکوت نیمه‌شب غرق ...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌وپنجم | آخرین رنگِ عشق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط