{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یونگی تنها کسی بود که جونگکوک بهش اعتماد داشت یکم لاشی بود ولی نارفیق ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁸
یونگی تنها کسی بود که جونگکوک بهش اعتماد داشت... یکم لاشی بود ولی نارفیق نبود پس بهش گفته بود کجاست و حالا یونگی اومده بود پیششون...
روی مبل نشسته بود و تهیونگ سرشو رو سینه اش گذاشته بود و خواب بود و خودش هم میخواست بخوابه که یونگی اومد.
-اخه الان وقت اومدنه؟
-پس واقعا مارکش کردی؟!
-اهوم... الان تو هیتشه و-
-باهاش خوابیدی؟!!
-معلومه که نه! خوابوندمش بین بازو هام که از عوضی هایی مثل تو در امان باشه...
-منم که نگفتم باهاش بخواب!
-ولی مطمعنم داشتی بهش فکر میکردی...
-نع!
تهیونگ ملچ ملو چی کرد و کمی تکون خورد که جونگکوک چشم غره ای به یونگی رفت.
-میدونی چقدر طول کشید تا خوابش ببره؟! ساکت باش! امگام بیدار میشه...
-او چه غیرتی شدی واسه من( یواش )
-واسه تو نیست واسه اونه... ( یواش )
-هرچی... میدونی بعد رفتنت چی شد؟ ( یواش )
در حالی که با لبخندی موهای تهیونگ رو نوازش میکرد و بهش نگاه میکرد گفت
-مهم نیست-( یواش )
-بین دو سرزمین دعوا شده... انگار اون لوسه هم مثل تو گم شده و اره دیگه.. ( یواش )
جونگکوک اهمیتی نداد و بوسه ای رو موهاش گذاشت.
-هنوزم میگم مهم نیست... فدای یک تار موش... ( یواش )
-اه اه اه حالم بهم خورد بابا جمع کنید من زیر ۱۸ سالمه! ( یکم بلند )
-خفه شو عوضی
-کوکی؟
-هوم؟ بیدار شدی؟
به یونگی نگاه کرد ولی اخمی کرد و با چشم های نیمه باز به جونگکوک نگاه کرد.
-این الفای زشت کیه؟
-هاه! الان به من گفتی زشت؟!! امگای-
جونگکوک با چشم غره ای حرفش رو قطع کرد و با چشم های نرم شده به تهیونگ نگاه کرد و دهن باز کرد ولی تهیونگ ادامه داد.
-تازه بو گندو هم هست
در حالی که اخم کیوتی کرده بود و چشمش رو میمالید گفت.
-هاههه!!! من دیگه تو این خراب شده نمیمونم!
و در حالی که پاهاش رو میکوبید بیرون رفت.
-هی یونگ همونجا وایسا!... یادت نمیاد؟
-نه!
-تنها دوستم...
-نیمیخاممم مگه تنها دوستت من نبودم؟
-تو امگامی بحثت فرق میکنه
یونگی ادای عق زدن در اورد و تهیونگ زبونی برای یونگی در اورد. این رفتارش طبیعی بود چون توی هیت بود و برعکس خودش امگاش که به سطح اومده بود خیلی پرو بود.
-من دیگه میرم کوک تو هم میتونی به امگاااات برسی...
و بیرون رفت.
-منظورش چی بود؟
-هیچی کوچولو من ولش کن...
...
جونگکوک رفته بود بیرون توی روستای نزدیک اینجا که شیاطین توش سکونت داشتن تا کمی خرید کنه و تهیونگ داشت غذاهایی که جونگکوک بهش یاد داده بود رو براش درست میکرد.
یه نوع سالاد و پاستا
وسط درست کردن بود که ناگهان تکه چوبی از تخته برش رفت توی دستش و کمی بعد قطرات خون همینجور از انگشتش میرفت و تهیونگ داشت از درد میمرد... تخته چوبی بود و تکه ای که توی دستش رفته بود چوبی بود.... این اصلا خوب نبود... سعی داشت چوب رو دراره ولی نمیتونست... خیلی درد داشت و بی وقفه گریه میکرد که ناگهان در باز شد.
دیدگاه ها (۱۸)

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ⁹صورتش رو با کلاه شنلش پو...

ₘᵧ ₗᵢₜₜₗₑ ᵦₐₗₗₑᵣᵢₙₐ | ₚₐᵣₜ ₇پلک های سنگینش رو باز کرد و با ی...

بچه ها دچار کمبود ایده شدم برای این فیکککک ㅠㅠو از اونجایی که...

قبل از اینکه جمله اش تموم بشه یونگی مثل گربه وحشی پرید روش و...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 15-نباید از جلوی چشمم دور شی امگا...خطرناک-ه...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 14-د-ددی... -ج-جون دلم؟سرش رو از رو سینش برد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط