دددی
𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 14
-د-ددی...
-ج-جون دلم؟
سرش رو از رو سینش برداشت و با چشمای براق و لبخند خرگوشی بهش نگاه کرد ولی یهویی زد زیر گریه.
-ددییییی
درد شونش رو نادیده گرفت و پاشد نشست و صورتش رو قاب گرفت.
-چیشده؟! درد داری؟! اسیب دیدی؟!
جین و نامجون سریع سمتش اومدن.
-هی! نباید تکون بخوری!!
همزمان گفتن و سعی کردن دوباره بخوابوننش ولی تهیونگ تو یه دنیای دیگه بود.
-چیشده بیبی هوم؟
-ددییییی درد د-داله؟ ت-تگسیر ک-کی بود؟ ن-نامژونی؟( ددییییی درد داره؟ تقصیر کی بود؟ نامجون؟)
-هی!! به من چه!!
جونگکوک با اخم غلیظ و کیوتی به نامجون نگاه کرد. تهیونگ خندید و موهاش رو نوازش کرد.
-با اینکه بدم نمیاد نامجون رو گاز بگیری ولی کار اون نبود. کار یه سری ادم بد به اسم پلیس بود.
جونگکوک با گیجی به تهیونگ نگاه کرد.
-و-وری پ-پریشا ت-ته ا-امد ح-حوبین!( ولی پلیسا که ادم خوبین! )
-پلیسا الفا رو دوس ندارن!
جونگکوک دوباره اخم کرد.
-نیمیخاممم! پ-پش ک-کوکی ه-هم د-دوششون ن-نداله!( نیمیخواممم! پس کوکی هم دوسشون نداره!)
جین با لبخندی بهش نگاه میکرد.
-اون واقعا خیلی نینیه! قربونش بشمم
نامجون و تهیونگ با اخم بهش نگاه کردن.
-فقط من حق دارم قربون صدقش برم!
-تو فقط حق داری قربون صدقه من بری!
همزمان گفتن.
-باشه بابا حسودا
جونگکوک با گیجی به جین نگاه کرد.
-ح-حشود ی-ینی ش-شی؟( حسود یعنی چی؟ )
جین خنده ای کرد.
-یعنی چشم نداره ببینه کس دیگه حتی بهت لبخند بزنه.
جونگکوک با وحشت به تهیونگ نگاه کرد ولی بعد نفس راحتی کشید.
-و-ولی د-ددی که چ-چشم د-داله!( ولی ددی که چشم داره! )
همه بهش خندیدن.
-یعنی نمیتونه تو رو با کس دیگه ببینه عزیزم
-ددی چ-چشم ن-نداله م-منو ب-با ب-بقیه ب-ببینه؟ ( ددی چشم نداره منو با بقیه ببینه؟ )
-چون تو مال خودمی
-ک-کوکی م-مال د-ددیه؟
-اره تو مال ددی ای
و بوسه ای نوک بینیش کاشت.
-ددی هم مال کوکیه!!
-هوم... ددی هم مال کوکیه...
...
کلی اصرار کرده بود که برگرده خونه قدیمیش تا یه سری وسایلی که جا گذاشته بود برداره و حالا دل تو دلش نبود که خونشون رو ببینه و یه سری به تنها دوستش بزنه. تهیونگ به چشم های براق امگا که به بیرون از شیشه ماشین خیره شده بودن نگاه کرد. اولش نمیخواست بزاره انگار بیاد اینجا ولی اون خیلی اصرار کرده بود و دلش نیومد بگه نه...
-رسیدیم قربان.
جونگکوک در رو باز کرد و بیرون دوید.
-وایسا ببینم شیطون!!!
جونگکوک به جای اینکه به سمت خونه خودشون بره به کوچه پایینی دوید و جلوی در یه خونه نقلی و ناناز وایساد و در زد که همون موقع تهیونگ گرفتش.
-نباید از جلوی چشمم دور شی امگا...خطرناک-
همون لحظه در باز شد.
-مین یونگی؟!
-د-دتر؟!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
مرسی که شرط هارو رسوندیننن
از اونجایی که گفته بودم دوتا پارت میزارم
-د-ددی...
-ج-جون دلم؟
سرش رو از رو سینش برداشت و با چشمای براق و لبخند خرگوشی بهش نگاه کرد ولی یهویی زد زیر گریه.
-ددییییی
درد شونش رو نادیده گرفت و پاشد نشست و صورتش رو قاب گرفت.
-چیشده؟! درد داری؟! اسیب دیدی؟!
جین و نامجون سریع سمتش اومدن.
-هی! نباید تکون بخوری!!
همزمان گفتن و سعی کردن دوباره بخوابوننش ولی تهیونگ تو یه دنیای دیگه بود.
-چیشده بیبی هوم؟
-ددییییی درد د-داله؟ ت-تگسیر ک-کی بود؟ ن-نامژونی؟( ددییییی درد داره؟ تقصیر کی بود؟ نامجون؟)
-هی!! به من چه!!
جونگکوک با اخم غلیظ و کیوتی به نامجون نگاه کرد. تهیونگ خندید و موهاش رو نوازش کرد.
-با اینکه بدم نمیاد نامجون رو گاز بگیری ولی کار اون نبود. کار یه سری ادم بد به اسم پلیس بود.
جونگکوک با گیجی به تهیونگ نگاه کرد.
-و-وری پ-پریشا ت-ته ا-امد ح-حوبین!( ولی پلیسا که ادم خوبین! )
-پلیسا الفا رو دوس ندارن!
جونگکوک دوباره اخم کرد.
-نیمیخاممم! پ-پش ک-کوکی ه-هم د-دوششون ن-نداله!( نیمیخواممم! پس کوکی هم دوسشون نداره!)
جین با لبخندی بهش نگاه میکرد.
-اون واقعا خیلی نینیه! قربونش بشمم
نامجون و تهیونگ با اخم بهش نگاه کردن.
-فقط من حق دارم قربون صدقش برم!
-تو فقط حق داری قربون صدقه من بری!
همزمان گفتن.
-باشه بابا حسودا
جونگکوک با گیجی به جین نگاه کرد.
-ح-حشود ی-ینی ش-شی؟( حسود یعنی چی؟ )
جین خنده ای کرد.
-یعنی چشم نداره ببینه کس دیگه حتی بهت لبخند بزنه.
جونگکوک با وحشت به تهیونگ نگاه کرد ولی بعد نفس راحتی کشید.
-و-ولی د-ددی که چ-چشم د-داله!( ولی ددی که چشم داره! )
همه بهش خندیدن.
-یعنی نمیتونه تو رو با کس دیگه ببینه عزیزم
-ددی چ-چشم ن-نداله م-منو ب-با ب-بقیه ب-ببینه؟ ( ددی چشم نداره منو با بقیه ببینه؟ )
-چون تو مال خودمی
-ک-کوکی م-مال د-ددیه؟
-اره تو مال ددی ای
و بوسه ای نوک بینیش کاشت.
-ددی هم مال کوکیه!!
-هوم... ددی هم مال کوکیه...
...
کلی اصرار کرده بود که برگرده خونه قدیمیش تا یه سری وسایلی که جا گذاشته بود برداره و حالا دل تو دلش نبود که خونشون رو ببینه و یه سری به تنها دوستش بزنه. تهیونگ به چشم های براق امگا که به بیرون از شیشه ماشین خیره شده بودن نگاه کرد. اولش نمیخواست بزاره انگار بیاد اینجا ولی اون خیلی اصرار کرده بود و دلش نیومد بگه نه...
-رسیدیم قربان.
جونگکوک در رو باز کرد و بیرون دوید.
-وایسا ببینم شیطون!!!
جونگکوک به جای اینکه به سمت خونه خودشون بره به کوچه پایینی دوید و جلوی در یه خونه نقلی و ناناز وایساد و در زد که همون موقع تهیونگ گرفتش.
-نباید از جلوی چشمم دور شی امگا...خطرناک-
همون لحظه در باز شد.
-مین یونگی؟!
-د-دتر؟!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
مرسی که شرط هارو رسوندیننن
از اونجایی که گفته بودم دوتا پارت میزارم
- ۱۴.۸k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط