GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۱ ✦
دختر سفیدپوش پشت در ایستاده بود.
و گریه میکرد.
اشکهای سیاه روی صورتش جاری بودند.
بورا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
بورا : ...
جونگکوک : ...
یونگی : ...
جیمین : ...
جیمین : خب من مردم.
---
ناگهان دختر سرش را بالا آورد.
چشمهایش مستقیم به بورا خیره شدند.
بعد آرام لب زد.
"کمکم کن..."
---
بورا : گفت کمکم کن.
جونگکوک : منم دیدم.
یونگی : منم.
جیمین : من ندیدم.
همه به طرفش برگشتند.
جیمین : چون چشمام بسته بود.
---
چند ثانیه بعد...
دختر دستش را روی شیشه گذاشت.
و آرام به سمت پایین اشاره کرد.
بورا : زیرزمین...
جونگکوک : آره.
---
ناگهان تمام چراغهای کلاس شروع به چشمک زدن کردند.
تق...
تق...
تق...
نورها خاموش و روشن میشدند.
صدای وزش باد در اتاق پیچید.
در حالی که تمام پنجرهها بسته بودند.
---
یونگی : این اصلاً عادی نیست.
جیمین : بالاخره قبول کردی؟
یونگی : خفه شو.
---
چراغها برای آخرین بار خاموش شدند.
و وقتی دوباره روشن شدند...
دختر ناپدید شده بود.
---
سکوت سنگینی برقرار شد.
بورا هنوز به در خیره بود.
بورا : فکر کنم واقعاً کمک میخواد.
جونگکوک : منم همین فکر رو میکنم.
---
جونگکوک کلید را داخل جیبش گذاشت.
جونگکوک : باید بریم زیرزمین.
جیمین : نه.
جونگکوک : چرا؟
جیمین : چون میخوام زنده بمونم.
---
یونگی : فردا بعد مدرسه میریم.
جیمین : چی؟!
یونگی : هرچه زودتر تمومش کنیم بهتره.
جیمین : شماها دیوونهاین.
---
بورا خندید.
بورا : خودتم میای.
جیمین : نمیام.
بورا : میای.
جیمین : نمیام.
یونگی : میای.
جیمین : ...
جونگکوک : میای.
جیمین : باشه میام.
---
همه وسایلشان را جمع کردند.
و از کلاس خارج شدند.
راهرو دوباره ساکت شده بود.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
---
وقتی از ساختمان بیرون آمدند...
باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود.
بورا : عالیه...
چترم یادم مونده خونه.
---
جونگکوک بدون حرف چترش را باز کرد.
و بالای سر بورا گرفت.
بورا چند ثانیه به او نگاه کرد.
بورا : لازم نبود.
جونگکوک : مریض بشی دردسره.
بورا : نگرانمی؟
جونگکوک : نه.
بورا : دروغگو.
---
جیمین : اوه...
یونگی : شروع شد.
جیمین : خیلی تابلوئه.
یونگی : خیلی.
---
بورا خجالتزده نگاهش را دزدید.
اما لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
---
آن طرف خیابان...
در میان باران...
دختری ایستاده بود.
لباس سفید.
موهای بلند.
و لبخندی غمگین.
او از دور به چهار نفر نگاه میکرد.
و آرام زمزمه کرد:
"فقط سه روز مونده..."
---
اما هیچکدام از آنها صدایش را نشنیدند.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۱ ✦
دختر سفیدپوش پشت در ایستاده بود.
و گریه میکرد.
اشکهای سیاه روی صورتش جاری بودند.
بورا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
بورا : ...
جونگکوک : ...
یونگی : ...
جیمین : ...
جیمین : خب من مردم.
---
ناگهان دختر سرش را بالا آورد.
چشمهایش مستقیم به بورا خیره شدند.
بعد آرام لب زد.
"کمکم کن..."
---
بورا : گفت کمکم کن.
جونگکوک : منم دیدم.
یونگی : منم.
جیمین : من ندیدم.
همه به طرفش برگشتند.
جیمین : چون چشمام بسته بود.
---
چند ثانیه بعد...
دختر دستش را روی شیشه گذاشت.
و آرام به سمت پایین اشاره کرد.
بورا : زیرزمین...
جونگکوک : آره.
---
ناگهان تمام چراغهای کلاس شروع به چشمک زدن کردند.
تق...
تق...
تق...
نورها خاموش و روشن میشدند.
صدای وزش باد در اتاق پیچید.
در حالی که تمام پنجرهها بسته بودند.
---
یونگی : این اصلاً عادی نیست.
جیمین : بالاخره قبول کردی؟
یونگی : خفه شو.
---
چراغها برای آخرین بار خاموش شدند.
و وقتی دوباره روشن شدند...
دختر ناپدید شده بود.
---
سکوت سنگینی برقرار شد.
بورا هنوز به در خیره بود.
بورا : فکر کنم واقعاً کمک میخواد.
جونگکوک : منم همین فکر رو میکنم.
---
جونگکوک کلید را داخل جیبش گذاشت.
جونگکوک : باید بریم زیرزمین.
جیمین : نه.
جونگکوک : چرا؟
جیمین : چون میخوام زنده بمونم.
---
یونگی : فردا بعد مدرسه میریم.
جیمین : چی؟!
یونگی : هرچه زودتر تمومش کنیم بهتره.
جیمین : شماها دیوونهاین.
---
بورا خندید.
بورا : خودتم میای.
جیمین : نمیام.
بورا : میای.
جیمین : نمیام.
یونگی : میای.
جیمین : ...
جونگکوک : میای.
جیمین : باشه میام.
---
همه وسایلشان را جمع کردند.
و از کلاس خارج شدند.
راهرو دوباره ساکت شده بود.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.
---
وقتی از ساختمان بیرون آمدند...
باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود.
بورا : عالیه...
چترم یادم مونده خونه.
---
جونگکوک بدون حرف چترش را باز کرد.
و بالای سر بورا گرفت.
بورا چند ثانیه به او نگاه کرد.
بورا : لازم نبود.
جونگکوک : مریض بشی دردسره.
بورا : نگرانمی؟
جونگکوک : نه.
بورا : دروغگو.
---
جیمین : اوه...
یونگی : شروع شد.
جیمین : خیلی تابلوئه.
یونگی : خیلی.
---
بورا خجالتزده نگاهش را دزدید.
اما لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
---
آن طرف خیابان...
در میان باران...
دختری ایستاده بود.
لباس سفید.
موهای بلند.
و لبخندی غمگین.
او از دور به چهار نفر نگاه میکرد.
و آرام زمزمه کرد:
"فقط سه روز مونده..."
---
اما هیچکدام از آنها صدایش را نشنیدند.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۰
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط