GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۹ ✦
سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود.
جیمین : خب...
بورا : ...
جیمین : یکی یه چیزی بگه.
یونگی : منم منتظرم.
بورا هنوز به عکس خیره شده بود.
بورا : جونگکوک...
جونگکوک : هوم؟
بورا : این تویی؟
جونگکوک عکس را گرفت.
چند ثانیه نگاهش کرد.
اخمهایش در هم رفت.
جونگکوک : نه.
جیمین : مطمئنی؟
جونگکوک : آره.
یونگی : ولی خیلی شبیهته.
جونگکوک : میدونم.
---
بورا عکس را دوباره گرفت.
پسر داخل عکس دقیقاً شبیه جونگکوک بود.
همان موها.
همان چشمها.
حتی حالت صورتش.
بورا : عجیبه...
جیمین : خیلی عجیبه.
یونگی : فوقالعاده عجیبه.
---
ناگهان صدای افتادن چیزی از انتهای کلاس آمد.
تق!
همه از جا پریدند.
جیمین : من نبودم!
یونگی : کسی نگفت تو بودی.
جیمین : خواستم زودتر توضیح بدم.
---
جونگکوک چراغ قوه را به سمت صدا گرفت.
یک میز قدیمی روی زمین افتاده بود.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید...
صدایی آرام در کلاس پیچید.
"کمکم کن..."
بورا : ...
جیمین : ...
یونگی : ...
جونگکوک : شنیدین؟
بورا : آره...
---
صدا دوباره تکرار شد.
این بار واضحتر.
"کمکم کن..."
بورا آرام به سمت انتهای کلاس رفت.
جونگکوک : وایسا.
بورا : باید ببینم صدا از کجاست.
جونگکوک : تنها نه.
بورا : باشه.
---
آن دو جلو رفتند.
یونگی و جیمین هم پشت سرشان.
هرچه جلوتر میرفتند...
هوا سردتر میشد.
جیمین : چرا یخ زدم؟
یونگی : چون ترسیدی.
جیمین : نه.
یونگی : آره.
جیمین : یکم.
---
ناگهان بورا کنار یکی از کمدهای قدیمی ایستاد.
بورا : بچهها...
جونگکوک : چی؟
بورا : این کمد قبلاً اینجا بود؟
یونگی : فکر نکنم.
جیمین : من که اصلاً حواسم نبود.
---
روی کمد با خطی قرمز چیزی نوشته شده بود.
بورا چراغ قوه را نزدیکتر برد.
و جمله آرام آرام مشخص شد.
"کلید را پیدا کنید."
---
جیمین : اوه نه.
یونگی : اوه آره.
جیمین : من میدونم آخرش چی میشه.
بورا : چی؟
جیمین : ما کلید رو پیدا میکنیم.
یونگی : خب؟
جیمین : بعد یه چیز وحشتناک آزاد میشه.
---
جونگکوک به کمد نزدیک شد.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
بورا : صبر کن.
جونگکوک : چرا؟
بورا : حس خوبی ندارم.
جونگکوک : منم ندارم.
بورا : پس بازش نکن.
جونگکوک : کنجکاوم.
بورا : احمقی.
جونگکوک : میدونم.
---
جونگکوک دستگیره را کشید.
قییییژ...
درِ کمد باز شد.
همه نفسشان را حبس کردند.
داخل کمد...
فقط یک جعبه چوبی قدیمی قرار داشت.
و روی جعبه...
عکس هان سوآ چسبانده شده بود.
---
بورا : فکر کنم...
جیمین : نه.
بورا : چی نه؟
جیمین : حس خوبی نسبت به اون جعبه ندارم.
یونگی : برای اولین بار موافقم.
جونگکوک آرام دستش را به سمت جعبه برد.
اما درست قبل از لمس کردنش...
چراغ قوه خاموش شد.
و صدای جیغ دختری در تمام کلاس پیچید.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۹ ✦
سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بود.
جیمین : خب...
بورا : ...
جیمین : یکی یه چیزی بگه.
یونگی : منم منتظرم.
بورا هنوز به عکس خیره شده بود.
بورا : جونگکوک...
جونگکوک : هوم؟
بورا : این تویی؟
جونگکوک عکس را گرفت.
چند ثانیه نگاهش کرد.
اخمهایش در هم رفت.
جونگکوک : نه.
جیمین : مطمئنی؟
جونگکوک : آره.
یونگی : ولی خیلی شبیهته.
جونگکوک : میدونم.
---
بورا عکس را دوباره گرفت.
پسر داخل عکس دقیقاً شبیه جونگکوک بود.
همان موها.
همان چشمها.
حتی حالت صورتش.
بورا : عجیبه...
جیمین : خیلی عجیبه.
یونگی : فوقالعاده عجیبه.
---
ناگهان صدای افتادن چیزی از انتهای کلاس آمد.
تق!
همه از جا پریدند.
جیمین : من نبودم!
یونگی : کسی نگفت تو بودی.
جیمین : خواستم زودتر توضیح بدم.
---
جونگکوک چراغ قوه را به سمت صدا گرفت.
یک میز قدیمی روی زمین افتاده بود.
اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید...
صدایی آرام در کلاس پیچید.
"کمکم کن..."
بورا : ...
جیمین : ...
یونگی : ...
جونگکوک : شنیدین؟
بورا : آره...
---
صدا دوباره تکرار شد.
این بار واضحتر.
"کمکم کن..."
بورا آرام به سمت انتهای کلاس رفت.
جونگکوک : وایسا.
بورا : باید ببینم صدا از کجاست.
جونگکوک : تنها نه.
بورا : باشه.
---
آن دو جلو رفتند.
یونگی و جیمین هم پشت سرشان.
هرچه جلوتر میرفتند...
هوا سردتر میشد.
جیمین : چرا یخ زدم؟
یونگی : چون ترسیدی.
جیمین : نه.
یونگی : آره.
جیمین : یکم.
---
ناگهان بورا کنار یکی از کمدهای قدیمی ایستاد.
بورا : بچهها...
جونگکوک : چی؟
بورا : این کمد قبلاً اینجا بود؟
یونگی : فکر نکنم.
جیمین : من که اصلاً حواسم نبود.
---
روی کمد با خطی قرمز چیزی نوشته شده بود.
بورا چراغ قوه را نزدیکتر برد.
و جمله آرام آرام مشخص شد.
"کلید را پیدا کنید."
---
جیمین : اوه نه.
یونگی : اوه آره.
جیمین : من میدونم آخرش چی میشه.
بورا : چی؟
جیمین : ما کلید رو پیدا میکنیم.
یونگی : خب؟
جیمین : بعد یه چیز وحشتناک آزاد میشه.
---
جونگکوک به کمد نزدیک شد.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
بورا : صبر کن.
جونگکوک : چرا؟
بورا : حس خوبی ندارم.
جونگکوک : منم ندارم.
بورا : پس بازش نکن.
جونگکوک : کنجکاوم.
بورا : احمقی.
جونگکوک : میدونم.
---
جونگکوک دستگیره را کشید.
قییییژ...
درِ کمد باز شد.
همه نفسشان را حبس کردند.
داخل کمد...
فقط یک جعبه چوبی قدیمی قرار داشت.
و روی جعبه...
عکس هان سوآ چسبانده شده بود.
---
بورا : فکر کنم...
جیمین : نه.
بورا : چی نه؟
جیمین : حس خوبی نسبت به اون جعبه ندارم.
یونگی : برای اولین بار موافقم.
جونگکوک آرام دستش را به سمت جعبه برد.
اما درست قبل از لمس کردنش...
چراغ قوه خاموش شد.
و صدای جیغ دختری در تمام کلاس پیچید.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۲k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط