{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صحنه جدید چند ماه بعد

صحنهٔ جدید – چند ماه بعد)

زوتوپیا – یک روز معمولی… ولی نه کاملاً!

ایستگاه پلیس مرکزی. جودی و نیک در حال بررسی نقشهٔ یک «شبکهٔ احساسی غیرقانونی» هستند که به نظر می‌رسد از بقایای سایه‌گرد باقی مانده و دارد احساسات حیوانات را در سطح شهر دستکاری می‌کند.

نیک: (با اِف کردن) باز هم بازی با احساسات… انگار بعضی‌ها از آشفتگی لذت می‌برند.

جودی: (با دقت به صفحهٔ کامپیوتر نگاه می‌کند) این بار متفاوت است، نیک. این فقط خشم یا ترس نیست… این حس «تعلق‌نداشتن» را هدف گرفته. حیوانات احساس می‌کنند در شهر خودشان غریبه‌اند.

در همین حال، در هتل هازبین…

امبر و وید در حال آموزش به کارکنان جدید هتل هستند — یک موجود سنگی به نام «گرنیت» که وقتی عصبی می‌شود، می‌لرزد و یک گلولهٔ برفی به نام «پوف» که با کوچکترین گرمایی آب می‌شود.

وید: (با صبر) گرنیت، یادت باشد وقتی مهمان عصبانی می‌شود، نفس عمیق بکش…

گرنیت شروع به لرزش می‌کند و یک گلدان از روی میز می‌افتد. امبر سریع می‌پرد و آن را پیش از شکستن می‌گیرد.

امبر: (با لبخند) خوب شد که واکنش‌های سریع من به درد می‌خورد!

مویس با بی‌قراری وارد می‌شود.

مویس: بچه‌ها، مشکلی پیش آمده. مهمان‌های جدیدی که از «دنیای سایه» آمده‌اند، می‌گویند یک نیروی نامرئی آنها را به اینجا کشانده… و این نیرو شبیه همان سایه‌گرد است، اما قوی‌تر.

---

هم‌زمان، در آزمایشگاه روان‌شناسی عواطح رایلی…

رایلی و تیم عواطفش در حال بررسی الگوهای احساسی غیرعادی در شبکه‌های اجتماعی زوتوپیا هستند.

ترس: (می‌لرزد) این نمودارها… انگار یک موج عظیم احساس بی‌هویتی در حال گسترشه!

انزجار: (با چشم‌غره) و این پست‌های غذایی ترکیبی عجیب… واقعاً چندش‌آوره!

شادی: (سعی می‌کند مثبت باشد) شاید فقط یک مد موقته!

غم: (آهی عمیق می‌کشد) نه… این عمیق‌تره. انگار کسی دارد «حس تعلق» را از ریشه می‌خشونه.

ناگهان تمام صفحه‌های نمایش همزمان یک پیغام نشان می‌دهند:

«تو مال اینجا نیستی. تو متفاوتی. تو تنها هستی.»

---

صحنهٔ بحرانی: حملهٔ احساسی گسترده

در سراسر زوتوپیا، حیوانات شروع به کناره‌گیری می‌کنند. فیل‌ها که همیشه اجتماعی بودند، در خانه‌هایشان می‌مانند. میمون‌ها که پر از شوخی و بازی بودند، ساکت و گوشه‌گیر شده‌اند. حتی در بازار شلوغ، حیوانات بدون تماس چشمی از کنار هم می‌گذرند.

جودی و نیک با سرعت به خیابان می‌دوند. امبر و وید از هتل خارج می‌شوند. رایلی و عواطفش نیز به آنها ملحق می‌شوند.

جودی: (نگران) این از موردهای قبلی خطرناک‌تره. این حس تنهایی می‌تازه جامعه را از درون نابود کنه.

رایلی: ما باید منبع این پیام‌ها را پیدا کنیم. اما این بار… این یک حملهٔ فیزیکی نیست. یک حملهٔ روانی گسترده است.

امبر: (مشتش را گره می‌کند) پس چطور با آن بجنگیم؟ من نمی‌تونم به یک «احساس» مشت بزنم!

وید: (با تأمل) شاید… شاید باید با احساس، احساس مقابله کنیم.

همه به او نگاه می‌کنند.

وید: اگر این نیرو حس تعلق‌نداشتن را گسترش می‌ده، ما باید حس تعلق را تقویت کنیم. خاطرات مشترک، مهربانی‌های کوچک، دوستی‌ها…

---
دیدگاه ها (۰)

🎵 موسیقی جدید: «خاطره‌های مشترک»صحنه به صورت فلش‌بک‌های موزی...

پیش‌درآمد:چند ماه پس از نابودی «کریستال احساس‌خوار»، جودی و ...

هازبین هتل hazbin hotel چیشد نفهیدم

#گاد #god

ای آزادی وطن عزادار است

my vampire. last part.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط