{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
part:5


صبح ۶:۲۵

با هر شنا نفس نفس میزد.
موهای خیس از عرقش رو صورتش ریخته بودن.
بالا تنه لختش از عرق برق میزد.
و تتو های چشمگیرش از همیشه جذاب ترش میکردن.
با زدن هزارمین حرکت متوقف شد.
ایستاد و از یخچال آبی برداشت و مشغول نوشیدن شد به ویو رو به روش نگاه کرد.
ناگهان گوشیش که روی میز بود ویبره زد.
با دیدن اسمش هوفی از سر کلافگی کشید.
تصمیم گرفت جوابشو بده و یه بار برای همیشه آدمش کنه.
به سرعت پاسخ داد:چی میخوای؟
میرا با صدای گریه آلود و گرفته گفت:باورم نمیشه..جونگکوک چرا اینجوری می‌کنی با من؟...درسته ازدواجمون اجباری بوده ولی من دوست دارم و تو شوهرمیی
با عصبانیت بهش توپید:یه بار دیگه..یه بار دیگه بهم زنگ بزن.. یه بلایی سرت میارم که حتی تصورشم نمیکنی.
و بعد بدون اجازه حرف دیگه ای قطع کرد.
گوشیو به سمت تخت پرت کرد و دستکش‌های بوکسش رو دستش کرد.
به سمت کیسه بوکسش رفت و شروع کرد به زدن مشت های محکمی بهش.
بعد چند ساعت تمرین بوکس تیشترتشو درآورد و به سمت حموم رفت تا دوش بگیره.

..................
دیار با سرو صدای زیاد از خواب بلند شد...و با جینا مواجه شد که روی تخت می پرید و جیغ میزد.
دیار خنده بی صدایی کرد و به جینا نگاه کرد.
جینا افتاد رو تخت و گفت:خاله بیدار شدی؟..میخواستم به خبر خوبی و بهت بدم...مامانم اینا دوروز دیگه میان دنبالم..و میتونم بیشتر پیشتون بمونم.
و بعد محکم دیارو بغل کرد.
دیار متقابل بغلش کرد و از جاش بلند شد.
دیدگاه ها (۸)

Chapter:1Part:6بعد انجام کار های لازم تو سرویس به بیرون اومد...

Chapter:1Part:7دیار و جینا که داشتن می‌خندیدن به مامان نگاه ...

Chapter:1part:4بعد از جمع کردن گل‌ها و به سمت خونه رفتن و وا...

Chapter:1Part:3دختر سری تکون داد._خیلی جالب به نظر میرسه.دخت...

Chapter:1Part:49جونگکوک انگار تازه به خودش اومده بود._ مدل ا...

Chapter:1Part:8دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط