{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوی غروبِ جمعه می آمد

بوی غروبِ جمعه می آمد
صدای پچ پچ‌ خانم جان که پیچید
آقاجان قرآن به دست،
از بالای عینک ته استکانیش نگاهم کرد و سری تکان داد.
خانم جان گفت:
"مبارک باشد!"
سیب سرخ از دستم افتاد و قل خورد تا کنارِ گلدانِ شمعدانی...
خواهرم کل کشید
برادرم خندید
نگاهم کشیده شد تا سرخی سیب،
یک قطره ی اشک راه گرفت روی گونه هام...
خانم‌ جان صورتش را چنگ انداخت و لب به دندان گرفت.
آقاجان آهسته گفت:
"لا اله الا الله"
صورتم گل انداخت
سر به زیر از کنارِ شمعدانی ها گذشتم
نشستم لب پنجره
موهای پریشانم را جمع کردم روی شانه ام...
سکوت از میان لب های نیمه بازم جان گرفت
بیت به بیت شعر و غزل شد
رج به رج بافتمش لابلای موهایم‌‌
نسیمی وزید و از لابلای گیسوانم گذشت
عطرِ سیب جان گرفت در اتاق!
خواهرم گفت:
"گوش کنید؟!
میشنوید؟!
صدای شیونِ زنی در باد می آید انگار!"
دیدگاه ها (۱)

رفت و از تمام او برای من تنها یک شب ابدی جا ماند!یک نفر به گ...

همیشه در دسترس بودن لزوما چیز خوبی نیست...یه وقتایی باید قای...

آشوب‌تر از همیشه ام امشب...دلتنگی،طپانچه اش را چسبانده بیخِ ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۲: اولین روز، اولین دردسرنور صبح از لای پ...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۶"با غرغر زیر لب، روی صندلی نشستم..خدمتکاره...

فیک سکوت اتاق سیصدو هفت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط