MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۴۴
"ویو جنا"
.
بعد از طرفی تو همچین مهمونی برف بیاد جذاب میشه..
.
در باز شد و از سمت راست در تهیونگ و چپ در چونگکوک امدن داخل...
چشمام از اول ورودش روش بود.
و عین بد بختا زول زدم بهش...
دیدنش بعد این همه مدت یه هیجانی و ایجاد کرده بود.
که نمیشد ازش چشم ورداشت.
کلا خوشم می امد نگاهش کنم.
یه تغییر کوچیک کرده بود..
اخماش و جدیتش بیشتر شده بود.
اولایه سال سریع نگاهش به من می افتاد و بعد چپ چپ نگا می کرد ولی الان اصلا نگام نمیکرد.
خیلی دیوونم که با اینکه اگه چشمش بهم بخوره کاری میکنه یبار بمیرم و زنده شم بازم دلم میخواد یه نگاه کوچیک بهم بندازه.
خیلی سریع صدایه قدمایه والدین به گوش رسید و با ورود یهویشون به سالن جونگکوک از دیدم پنهان شد.
بازم عین کصخلا داشتم سعی می کردم پیداش کنم ولی نمی شد.
صدایه پر هیجان کسی به گوشم رسید و تشخیصش سخت نبود.
_وایییییی نگاششش کنن....چقدر دلم برات تنگ شده بود......
سمت چپم و نگاه کردم که زن عمو رو دیدم داره سمتم میاد.
و عمو ام با لبخند پشت سرش بود .
زن عمو وقتی بهم رسید محکم بغلم کرد .
منم منقابل محکم بقلش کردم..
جنا: سلامممم،چقدر دلم براتون تنگ شده بود.
ازم جدا شد و با لبخند و هیجانی نگام می کرد.
_چقدر تغییر کردی..
جنا: چه تغییری؟!!!
عمو بهمون رسید.
عمو:...دیگه داری عین یه خانوم میشی...
عمو رو هم بقل کردم .
بیشتر از همه دلم برایه عمو تنگ شده بود.
تو این سالها نزاشت برایه ثانیه ایی حس تنهای کنم.
و یه دفعه جدا شدنم ازشون باعث بود حس تنهایی کنم.
مخصوصا اوایل که تهیونگ بهم اهمیت نمیداد
GHAPTER:1
PART:۴۴
"ویو جنا"
.
بعد از طرفی تو همچین مهمونی برف بیاد جذاب میشه..
.
در باز شد و از سمت راست در تهیونگ و چپ در چونگکوک امدن داخل...
چشمام از اول ورودش روش بود.
و عین بد بختا زول زدم بهش...
دیدنش بعد این همه مدت یه هیجانی و ایجاد کرده بود.
که نمیشد ازش چشم ورداشت.
کلا خوشم می امد نگاهش کنم.
یه تغییر کوچیک کرده بود..
اخماش و جدیتش بیشتر شده بود.
اولایه سال سریع نگاهش به من می افتاد و بعد چپ چپ نگا می کرد ولی الان اصلا نگام نمیکرد.
خیلی دیوونم که با اینکه اگه چشمش بهم بخوره کاری میکنه یبار بمیرم و زنده شم بازم دلم میخواد یه نگاه کوچیک بهم بندازه.
خیلی سریع صدایه قدمایه والدین به گوش رسید و با ورود یهویشون به سالن جونگکوک از دیدم پنهان شد.
بازم عین کصخلا داشتم سعی می کردم پیداش کنم ولی نمی شد.
صدایه پر هیجان کسی به گوشم رسید و تشخیصش سخت نبود.
_وایییییی نگاششش کنن....چقدر دلم برات تنگ شده بود......
سمت چپم و نگاه کردم که زن عمو رو دیدم داره سمتم میاد.
و عمو ام با لبخند پشت سرش بود .
زن عمو وقتی بهم رسید محکم بغلم کرد .
منم منقابل محکم بقلش کردم..
جنا: سلامممم،چقدر دلم براتون تنگ شده بود.
ازم جدا شد و با لبخند و هیجانی نگام می کرد.
_چقدر تغییر کردی..
جنا: چه تغییری؟!!!
عمو بهمون رسید.
عمو:...دیگه داری عین یه خانوم میشی...
عمو رو هم بقل کردم .
بیشتر از همه دلم برایه عمو تنگ شده بود.
تو این سالها نزاشت برایه ثانیه ایی حس تنهای کنم.
و یه دفعه جدا شدنم ازشون باعث بود حس تنهایی کنم.
مخصوصا اوایل که تهیونگ بهم اهمیت نمیداد
- ۱۷.۵k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط