MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۴۲
"ویو جنا"
کوک:...بیخیال بشم؟؟..اونم زمانی که به راحتی بهش دست رسی دارم؟؟!..
تهیونگ با لحنی اروم و جدی گفت:
_با این کارت رفاقت خودمونم به هم میزنی..
توقعه داشتم جونگکوک بگه که بیخیال میشه.
حداقل بخواطر حرف تهیونگ..
بالاخره دوستن.
ولی جونگکوک با عصبانیت که انگار بین دوراهی بود به سر تا پایه تهیونگ نگاه کرد.
رو در رویه تهیونگ نزدیکش وایساد.
و گفت:
_پس دیگه همچی تمومه...
و بقیه پله ها رو رفت پایین.
این خیلی بده.
با این وظع جونگکوک تمام تلاششو برایه ازیت کردنم میکنه.
تهیونگم بخواطر من از بهترین دوستش گذشت.
این واقعا بده.
______
تهیونگ برایه اموزش دیدن من خیلی جدی بود.
و تمام سعیشو میکرد که من حرکتارو به روش درست انجام بدم.
و بعضی وقتا می دیدم وقتی نمیتونم کاری و انجام بدم چقدر عصبی میشه .
از جونگکوک خبری نبود.
و هر روز سر کلاسا و سالن غذا خوری صدایه گریه هایه الکی و رو مخ هانا رو میشنیدم.
چرا؟
چون جونگکوک خبری ازش نبود.
معلما هم چییزی نمیگفتن.
و مشخص بود که به دستور مدرسه یجا ناپدید شده و کاری میکنه.
الان وسط زمستون بود.
این ماها خیلی سخت داره پیش میره.
و من بازم احساس ناکافی بودن میکنم.
بعد اون شب همش احساس بد داشتم که یه وقت جونگکوک یجا تنها گیرم نیاره.
ولی خودم و با این امید که نمیتونه با سال اولیا کار داشته باشه امیدوار می کردم.
و کم کم دیگه جونگکوک از ذهنم محو شد.
و کل تمرکزم تمرینا، کلاسا و درسا بود.
خیلی دلم میخواست بیشتر راجب پدرم ،مادرم بدونم.
ولی پرسیدن از تهیونگ جرعت زیادی میخواد.
که من ندارم.
یعنی واقعا پدرم قاتل مادر جونگکوک بوده؟
همش نگران بودم که نکنه با فهمیدن حقیقت از پدرم متنفر شم
GHAPTER:1
PART:۴۲
"ویو جنا"
کوک:...بیخیال بشم؟؟..اونم زمانی که به راحتی بهش دست رسی دارم؟؟!..
تهیونگ با لحنی اروم و جدی گفت:
_با این کارت رفاقت خودمونم به هم میزنی..
توقعه داشتم جونگکوک بگه که بیخیال میشه.
حداقل بخواطر حرف تهیونگ..
بالاخره دوستن.
ولی جونگکوک با عصبانیت که انگار بین دوراهی بود به سر تا پایه تهیونگ نگاه کرد.
رو در رویه تهیونگ نزدیکش وایساد.
و گفت:
_پس دیگه همچی تمومه...
و بقیه پله ها رو رفت پایین.
این خیلی بده.
با این وظع جونگکوک تمام تلاششو برایه ازیت کردنم میکنه.
تهیونگم بخواطر من از بهترین دوستش گذشت.
این واقعا بده.
______
تهیونگ برایه اموزش دیدن من خیلی جدی بود.
و تمام سعیشو میکرد که من حرکتارو به روش درست انجام بدم.
و بعضی وقتا می دیدم وقتی نمیتونم کاری و انجام بدم چقدر عصبی میشه .
از جونگکوک خبری نبود.
و هر روز سر کلاسا و سالن غذا خوری صدایه گریه هایه الکی و رو مخ هانا رو میشنیدم.
چرا؟
چون جونگکوک خبری ازش نبود.
معلما هم چییزی نمیگفتن.
و مشخص بود که به دستور مدرسه یجا ناپدید شده و کاری میکنه.
الان وسط زمستون بود.
این ماها خیلی سخت داره پیش میره.
و من بازم احساس ناکافی بودن میکنم.
بعد اون شب همش احساس بد داشتم که یه وقت جونگکوک یجا تنها گیرم نیاره.
ولی خودم و با این امید که نمیتونه با سال اولیا کار داشته باشه امیدوار می کردم.
و کم کم دیگه جونگکوک از ذهنم محو شد.
و کل تمرکزم تمرینا، کلاسا و درسا بود.
خیلی دلم میخواست بیشتر راجب پدرم ،مادرم بدونم.
ولی پرسیدن از تهیونگ جرعت زیادی میخواد.
که من ندارم.
یعنی واقعا پدرم قاتل مادر جونگکوک بوده؟
همش نگران بودم که نکنه با فهمیدن حقیقت از پدرم متنفر شم
- ۱۶.۹k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط