MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۴۵
"ویو جنا"
.
مخصوصا اوایل که تهیونگ بهم اهمیت نمیداد.
از بقلش بیرون امدم.
زن عمو:شباهتت به مادرت بیشتر شده....
از بچکی شنیده بودم که شباهت زیادی به مامانم دارم.
ولی درباره تغییرم که خودم چییزی احساس نمیکنم.
زن عمو با هیجان بیشتری دستشو رو بازوم گزاشت.
زن عمو:بیا برات یه لباسی اوردمکه تو جشن به درخشی..
عمو: اروم باش زن بزار برسی....
بعد چرخید سسمت من.
عمو: تهیونگ و ندیدی؟؟
جنا: جلو در وایساده بود.
عمو: اوکی،من میرم پیش اون یکم باهاش حرف دارم.
جنا: اهوم..
و از کنارمون رفت.
زن عمو به بازوم چسبید و برد سمت خوابگاه.
زن عمو: بدو بدو بریم ببینیم اندازته یا نه...
____
رو تخت نشوندم.
و در چمدونش و باز کرد.
زن عمو:..این لباس مادرت بود،اینو تو جشن سال اخر پدرت پوشید و به مراسم امد...
مگه مادرم تو مدرسه بود؟!
جنا: نمیشه،مگه فقط دانش اموزایه اینجا به مهمونی نمیرن؟!
زن عمو:نخیر،اون زمان خیلیا پدرتو یه احمق میدونستن که با یه ادم عادی تو رابطس،ولی پدرت عشق کورش کرده بود،پدرت جزءبهترینایه مدرسه و برایه دخترا یه مرد ایده آل بود ،و این کارش برایه همه عجیب بود.
زن عمو داشت از بابا می گفت،ولی با چییزی که جونگکوک گفت نمیتونم از داشتن همچین پدری شادی کنم.
به حرفاش گوش میدادم و کاری رو که انجام می داد تماشا میکردم.
و به این فکر میکردم که چجوری همچین ادمی قاتله!؟؟
زن عمو در حالی که یه لباس که داخل کاور بود در میاورد گفت:
_ولی "پدر"با این موضوع مخالفت نکرد و این شد که پدرو مادرت ازدواج کردن.
منطورش از" پدر"پدر من نبود بلکه منظورش رهبر هزارن ساله شکارچیاس..
ایشون از هزاران سال پیش که ماها شکاچی شدیم زندس و رهبر ما به حصاب میاد.
اون راجب هرچیزییی اطلاعات داره و مرد باهوشیه..
و هر چییزی راجب اون مشکلی نداشته باشه انجام میشه و هر کاری با دونسته هاش جور نیاد و مشکل دار باشه،بر خلاف قوانینیه
GHAPTER:1
PART:۴۵
"ویو جنا"
.
مخصوصا اوایل که تهیونگ بهم اهمیت نمیداد.
از بقلش بیرون امدم.
زن عمو:شباهتت به مادرت بیشتر شده....
از بچکی شنیده بودم که شباهت زیادی به مامانم دارم.
ولی درباره تغییرم که خودم چییزی احساس نمیکنم.
زن عمو با هیجان بیشتری دستشو رو بازوم گزاشت.
زن عمو:بیا برات یه لباسی اوردمکه تو جشن به درخشی..
عمو: اروم باش زن بزار برسی....
بعد چرخید سسمت من.
عمو: تهیونگ و ندیدی؟؟
جنا: جلو در وایساده بود.
عمو: اوکی،من میرم پیش اون یکم باهاش حرف دارم.
جنا: اهوم..
و از کنارمون رفت.
زن عمو به بازوم چسبید و برد سمت خوابگاه.
زن عمو: بدو بدو بریم ببینیم اندازته یا نه...
____
رو تخت نشوندم.
و در چمدونش و باز کرد.
زن عمو:..این لباس مادرت بود،اینو تو جشن سال اخر پدرت پوشید و به مراسم امد...
مگه مادرم تو مدرسه بود؟!
جنا: نمیشه،مگه فقط دانش اموزایه اینجا به مهمونی نمیرن؟!
زن عمو:نخیر،اون زمان خیلیا پدرتو یه احمق میدونستن که با یه ادم عادی تو رابطس،ولی پدرت عشق کورش کرده بود،پدرت جزءبهترینایه مدرسه و برایه دخترا یه مرد ایده آل بود ،و این کارش برایه همه عجیب بود.
زن عمو داشت از بابا می گفت،ولی با چییزی که جونگکوک گفت نمیتونم از داشتن همچین پدری شادی کنم.
به حرفاش گوش میدادم و کاری رو که انجام می داد تماشا میکردم.
و به این فکر میکردم که چجوری همچین ادمی قاتله!؟؟
زن عمو در حالی که یه لباس که داخل کاور بود در میاورد گفت:
_ولی "پدر"با این موضوع مخالفت نکرد و این شد که پدرو مادرت ازدواج کردن.
منطورش از" پدر"پدر من نبود بلکه منظورش رهبر هزارن ساله شکارچیاس..
ایشون از هزاران سال پیش که ماها شکاچی شدیم زندس و رهبر ما به حصاب میاد.
اون راجب هرچیزییی اطلاعات داره و مرد باهوشیه..
و هر چییزی راجب اون مشکلی نداشته باشه انجام میشه و هر کاری با دونسته هاش جور نیاد و مشکل دار باشه،بر خلاف قوانینیه
- ۲۰.۲k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط