MY FAVORITE ENEMY
"MY FAVORITE ENEMY"
GHAPTER:1
PART:۴۶
"ویو جنا"
،بر خلاف قوانینیه
اون یکی از دلایلیه که پدرو مادرم ازدواج کردن و من و یکسال زودتر به این مدرسه اورد.
زن عمو:بفرمااا...
زیپ کاور و کشید پایین و یه لباس مشکیه بلند از توش در اورد.
با دیدن لباس از جام بلند شدم.
چقدر ناز بود.
بخش ماین لباس و تو دستم گرفتم.
دیدن این لباس باعث شد برایه پوشیدنش لحظه شماری کنم.
زن عمو با لبخند گفت:
_از اونجا که مادرتو خودم اماده کردم تو رو هم خودم اماده میکنم...که بشی کپی مادرت..
و منی که اصلا یادم رفت میخوام ازش سوالایه زیادی بپسرم.
___
زن عمو:شروع کرده بود به میکاپ کردنم.
وخیلی دقت به خرج میداد.
دل و زدم به دریا و پرسیدم:
_زن عمو؟
زنعمو:جانم؟!!
جنا:پدرم ادم بدی بود؟!!
لبخند کوتاهی زد و گفت:
_این چه حرفیه عزیزم؟!!پدرت یه مرد کاملا خوب بود.چرا میپرسی؟!
جنا:همین جوری..
به خودم تو اینه نگاه کردم.
میخوام از حقیقت فرار کنم و حرف جونگکوک و باور نکنم.
زن عمو سایه قهوه ایی خیلی ملایمی پشت پلکام زده بود و و فقط رژ لب مونده بود.
که رژمم با سایم ست کرد.
و بعد رو موهام کار کرد.
به موهام حالت داد و تمام.
زنعمو:خب عزیزم من برم خودمم اماده بشم.
جنا: باشه،ممنون بابت کمک..
زن عمو: این چه حرفیه؟؟!!خیلی وقته منتطر امشب بودم..
لبخند زدم و اون رفت.
یبار دیگه به خودم تو اینه نگاه کردم.
یک ساعت و نیم تا شروع مهمونی مونده بود.
ولی از هیجان زیاد خواستم سریع لباسم و بپوشم..
لباس و تنم کردم و تا جایی که تونستم زیپشو بالا کشیدم .
باورم نمیشه انگار مخصوص خودم دوخته شده بود.
تغیری که امشب با یکممیکاپ کرده بودم باور نکردنی بود.
دلممیخواست همینجوری جلو اینه قربون صدقه خودم برم..
کفشام و پام کردم.
چقدر خوشگلههههههههه
_
عکس لباس
GHAPTER:1
PART:۴۶
"ویو جنا"
،بر خلاف قوانینیه
اون یکی از دلایلیه که پدرو مادرم ازدواج کردن و من و یکسال زودتر به این مدرسه اورد.
زن عمو:بفرمااا...
زیپ کاور و کشید پایین و یه لباس مشکیه بلند از توش در اورد.
با دیدن لباس از جام بلند شدم.
چقدر ناز بود.
بخش ماین لباس و تو دستم گرفتم.
دیدن این لباس باعث شد برایه پوشیدنش لحظه شماری کنم.
زن عمو با لبخند گفت:
_از اونجا که مادرتو خودم اماده کردم تو رو هم خودم اماده میکنم...که بشی کپی مادرت..
و منی که اصلا یادم رفت میخوام ازش سوالایه زیادی بپسرم.
___
زن عمو:شروع کرده بود به میکاپ کردنم.
وخیلی دقت به خرج میداد.
دل و زدم به دریا و پرسیدم:
_زن عمو؟
زنعمو:جانم؟!!
جنا:پدرم ادم بدی بود؟!!
لبخند کوتاهی زد و گفت:
_این چه حرفیه عزیزم؟!!پدرت یه مرد کاملا خوب بود.چرا میپرسی؟!
جنا:همین جوری..
به خودم تو اینه نگاه کردم.
میخوام از حقیقت فرار کنم و حرف جونگکوک و باور نکنم.
زن عمو سایه قهوه ایی خیلی ملایمی پشت پلکام زده بود و و فقط رژ لب مونده بود.
که رژمم با سایم ست کرد.
و بعد رو موهام کار کرد.
به موهام حالت داد و تمام.
زنعمو:خب عزیزم من برم خودمم اماده بشم.
جنا: باشه،ممنون بابت کمک..
زن عمو: این چه حرفیه؟؟!!خیلی وقته منتطر امشب بودم..
لبخند زدم و اون رفت.
یبار دیگه به خودم تو اینه نگاه کردم.
یک ساعت و نیم تا شروع مهمونی مونده بود.
ولی از هیجان زیاد خواستم سریع لباسم و بپوشم..
لباس و تنم کردم و تا جایی که تونستم زیپشو بالا کشیدم .
باورم نمیشه انگار مخصوص خودم دوخته شده بود.
تغیری که امشب با یکممیکاپ کرده بودم باور نکردنی بود.
دلممیخواست همینجوری جلو اینه قربون صدقه خودم برم..
کفشام و پام کردم.
چقدر خوشگلههههههههه
_
عکس لباس
- ۱۷.۹k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط