چشمان امیلی با شنیدن اسم لونا گرد شد و نگاهی به نیکولاس انداخت نیکولاس ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁰
.................................................
چشمان امیلی با شنیدن اسم لونا گرد شد و نگاهی به نیکولاس انداخت. نیکولاس پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یکی از آن لبخند های واقعی اش بود که به ندرت در میان جمع نشان میداد. زمزمه های زیادی از میان جمع شنیده میشد. وِر های زیادی از نیکولاس خوششان نمی آمد و با اخم یا کمی خشم به او و امیلی که حالا در کنارش بود نگاه میکردند. آنها نیکولاس را قاتل لئوناردو میدانستند اما آنقدری عاقل بودند که چیزی نگویند؛ یا شاید هم فقط میترسیدند. چون کوچکترین اشتباهی برای آنها منجر به دفن شدنشان همینجا و در کنار لئوناردو بود. نیکولاس برای بار آخر با تأسفی ساختگی گفت"بابت مرگ لئوناردو متاسفم..." و اخمی نمایشی کرد و همانطور که دستش را روی کمر امیلی نگه داشته بود او را با خارج از جایگاه هدایت کرد و خودش هم دنبالش از جایگاه خارج شد. در میان انبوه نگاه های خیره و سرگردان و پر از خشم و تعجب وِر ها، امیلی و نیکولاس آنها را پشت سر گذاشتند و به طرف ماشین رفتند. نیکولاس اول در را برای امیلی باز کرد و بعد خودش هم سوار ماشین شد و از جمعیت دور شد و از گورستان خارج شدند. بعد از حدود یک ربع رانندگی، امیلی سرش را به شیشه ماشین تکیه داده بود و به بیرون نگاه میکرد. نیکولای از گوشه چشم نگاهی به امیلی انداخت و پرسید"ناراحتی؟..." امیلی کمی در جایش جابجا شد و جواب داد"نه... فقط داشتم فکر میکردم..." نیکولاس ابرویی بالا انداخت و گفت"فکر میکردی؟...." امیلی سرش را به نشانه تایید بالا و پایین کرد و گفت"آره... به لایرا فکر میکردم... دلم براش تنگ شده و هنوز چیزی درباره ما نمیدونه..." نیکولاس شانه اش را بالا انداخت و گفت"خب بهش بگو، کوچولو...." امیلی درحالی که دستش را به سمت جیب کتش، جایی که گوشی اش بود، میبرد با چشمان کاملا باز گفت"بگم!...." نیکولاس سرش را تکان داد. امیلی که حالا گوشی اش را بیرون آورده بود، وارد صفحه چت لایرا شد و تایپ کرد"هی، لایرا" طولی نکشید که جواب از لایرا آمد"امیلی! حس میکنم باز فراموشم کردی! بعد کافه دوباره غیبت زد!" امیلی به صفحه گوشی اش لبخند زد و تایپ کرد"نه، اینطور نیست" لایرا پرسید"چرا مثل پازل حرف میزنی؟ چیزی شده؟ یا باید خودم جورچین رو بچینم؟" امیلی با کمی مکث نوشت"جفتم رو ملاقات کردم." و بعد برای مدت کوتاهی پیامی از لایرا نرسید اما طولی نکشید که موجی از انفجار پیام های لایرا رسید"چی!؟"،"منظورت چیههه؟"،"جفت واقعی؟"،"داری شوخی میکنی؟"،"هی دختر! حرف بزننن!" لایرا سریع تایپ میکرد و سوالات زیادی داشت. امیلی فقط نوشت"الان خونه نیستم؛ رفتم خونه باهات تماس میگیرم..........
.....................................................
پارت اولمون💖
.................................................
چشمان امیلی با شنیدن اسم لونا گرد شد و نگاهی به نیکولاس انداخت. نیکولاس پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یکی از آن لبخند های واقعی اش بود که به ندرت در میان جمع نشان میداد. زمزمه های زیادی از میان جمع شنیده میشد. وِر های زیادی از نیکولاس خوششان نمی آمد و با اخم یا کمی خشم به او و امیلی که حالا در کنارش بود نگاه میکردند. آنها نیکولاس را قاتل لئوناردو میدانستند اما آنقدری عاقل بودند که چیزی نگویند؛ یا شاید هم فقط میترسیدند. چون کوچکترین اشتباهی برای آنها منجر به دفن شدنشان همینجا و در کنار لئوناردو بود. نیکولاس برای بار آخر با تأسفی ساختگی گفت"بابت مرگ لئوناردو متاسفم..." و اخمی نمایشی کرد و همانطور که دستش را روی کمر امیلی نگه داشته بود او را با خارج از جایگاه هدایت کرد و خودش هم دنبالش از جایگاه خارج شد. در میان انبوه نگاه های خیره و سرگردان و پر از خشم و تعجب وِر ها، امیلی و نیکولاس آنها را پشت سر گذاشتند و به طرف ماشین رفتند. نیکولاس اول در را برای امیلی باز کرد و بعد خودش هم سوار ماشین شد و از جمعیت دور شد و از گورستان خارج شدند. بعد از حدود یک ربع رانندگی، امیلی سرش را به شیشه ماشین تکیه داده بود و به بیرون نگاه میکرد. نیکولای از گوشه چشم نگاهی به امیلی انداخت و پرسید"ناراحتی؟..." امیلی کمی در جایش جابجا شد و جواب داد"نه... فقط داشتم فکر میکردم..." نیکولاس ابرویی بالا انداخت و گفت"فکر میکردی؟...." امیلی سرش را به نشانه تایید بالا و پایین کرد و گفت"آره... به لایرا فکر میکردم... دلم براش تنگ شده و هنوز چیزی درباره ما نمیدونه..." نیکولاس شانه اش را بالا انداخت و گفت"خب بهش بگو، کوچولو...." امیلی درحالی که دستش را به سمت جیب کتش، جایی که گوشی اش بود، میبرد با چشمان کاملا باز گفت"بگم!...." نیکولاس سرش را تکان داد. امیلی که حالا گوشی اش را بیرون آورده بود، وارد صفحه چت لایرا شد و تایپ کرد"هی، لایرا" طولی نکشید که جواب از لایرا آمد"امیلی! حس میکنم باز فراموشم کردی! بعد کافه دوباره غیبت زد!" امیلی به صفحه گوشی اش لبخند زد و تایپ کرد"نه، اینطور نیست" لایرا پرسید"چرا مثل پازل حرف میزنی؟ چیزی شده؟ یا باید خودم جورچین رو بچینم؟" امیلی با کمی مکث نوشت"جفتم رو ملاقات کردم." و بعد برای مدت کوتاهی پیامی از لایرا نرسید اما طولی نکشید که موجی از انفجار پیام های لایرا رسید"چی!؟"،"منظورت چیههه؟"،"جفت واقعی؟"،"داری شوخی میکنی؟"،"هی دختر! حرف بزننن!" لایرا سریع تایپ میکرد و سوالات زیادی داشت. امیلی فقط نوشت"الان خونه نیستم؛ رفتم خونه باهات تماس میگیرم..........
.....................................................
پارت اولمون💖
- ۲.۷k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط