انگار که آماده و منتظر تماس امیلی بود صدای بلند و کر کننده لایرا ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶²
...................................................
انگار که آماده و منتظر تماس امیلی بود. صدای بلند و کر کننده لایرا گوشی را پر کرد و با جیغ و فریادی گوش خراش گفت"امیلیییی!.... همین الان حرف بزن!" امیلی گوشی را از گوشش فاصله داد و گفت"لایرا! آروم! حاضرم قسم بخورم که پرده گوشم پاره شد!..." لایرا جواب داد"پرده گوشت بره به جهنم!... الان کجایی! باید رو در رو باهات حرف بزنم!"امیلی با مکث کوتاهی گفت"راستش.... خب... توی عمارت آلفا هستم..." لایرا با مکث فریاد زد"چییی!.... دیوونه شدی!؟.... خدای من، امیلی!... تو احمقی!؟... اون تو رو میکشه!... همین الان بیا بیرون تا دیر نشده...." امیلی گفت"لایرا! آروم باش!" لایرا حرف امیلی را قطع کرد و گفت"آروم باشم!؟.... هه... امیلی!... اون تو رو تیکه تیکه میکنههه!... همین الان بیا بیرون!" صدای لایرا به قدری بلند بود که نیکولاس هم قادر بود صدای او را بشنود. حرف های لایرا باعث ایجاد پوزخند محوی روی صورت نیکولاس شد. لایرا ادامه داد"امیلی!... تو تازه جفتت رو دیدی!.... تازه هنوز هم جوونی!... اون وِر روانی تو رو میکشه!... اون قاتله.... چند روز پیش آلفای یه پک دیگه رو کشت!" با شنیدن اسم لئوناردو، پوزخند نیکولاس گشاد تر شد. امیلی جواب داد"لایرا! بزار حرف بزنم، دختر!" لایرا گفت"نمیزارم!... اول از اونجا بیا بیرون!" اما ایندفعه امیلی صحبت های لایرا را قطع کرد و گفت"لایرا! اون جفتمه!" و بعد دیگر چیزی شنیده نشد. سکوت. سکوت. و سکوتی که کمی بیش از حد طولانی شد. بالاخره لایرا گفت"منظورت کیه... امیلی..." امیلی گفت"بالاخره آروم شدی... آلفا منو نمیکشه... چون من جفتشم..." صدای خنده لایرا به گوش رسید"امیلی... شوخی میکنی!" امیلی گفت"کاملا جدیم..." و باز هم سکوتی از طرف لایرا. لایرا این دفعه دوباره فریاد زد و گفت"آلفا جفتته!؟.... اون قاتل جذاب!.... نمیدونم باید بابتش بهت تسلیت بگم یا تبریک!" در همین حین نیکولاسی گوشی را از دست امیلی گرفت و گفت"درسته... اون قاتل جذاب!..." لایرا فورا ساکت شد. سپس با لکنت گفت"آلفا؟... من... من معذرت میخوام... منظوری نداشتم..." پوزخند نیکولاس پهن تر شد و گفت"نترس... من قرار نیست جفتم رو بکشم... اون لونای آیندهست... و تو هم نمیمیری... وگرنه امیلی از من دور میشه... پس نترس..." و گوشی را به امیلی برگرداند. امیلی گفت"لایرا؟... اونجایی؟..." و بعد خندید و گفت"نترس... تمام این مدت اون مراقب من بوده..." لایرا با مکث گفت"باشه... بازم مراقب باش... حداقلش خوبیش اینه که با یه وِر جذاب میخوای بخوابی..." امیلی مکثی کرد. لایرا گفت"صبر کن... خوابیدی!؟... میدونی چیه... بیخیالش... زندگی شخصی شما به من مربوط نیست... من نیاز به تنهایی دارم تا با این موضوع کنار بیام!" امیلی خندید و باشه ای گفت و لحظه ای بعد به تماس پایان داد.........
............................................................
آخرین پارت امروز👍🏻💞
لایک یادتون نرههه❤🎀
...................................................
انگار که آماده و منتظر تماس امیلی بود. صدای بلند و کر کننده لایرا گوشی را پر کرد و با جیغ و فریادی گوش خراش گفت"امیلیییی!.... همین الان حرف بزن!" امیلی گوشی را از گوشش فاصله داد و گفت"لایرا! آروم! حاضرم قسم بخورم که پرده گوشم پاره شد!..." لایرا جواب داد"پرده گوشت بره به جهنم!... الان کجایی! باید رو در رو باهات حرف بزنم!"امیلی با مکث کوتاهی گفت"راستش.... خب... توی عمارت آلفا هستم..." لایرا با مکث فریاد زد"چییی!.... دیوونه شدی!؟.... خدای من، امیلی!... تو احمقی!؟... اون تو رو میکشه!... همین الان بیا بیرون تا دیر نشده...." امیلی گفت"لایرا! آروم باش!" لایرا حرف امیلی را قطع کرد و گفت"آروم باشم!؟.... هه... امیلی!... اون تو رو تیکه تیکه میکنههه!... همین الان بیا بیرون!" صدای لایرا به قدری بلند بود که نیکولاس هم قادر بود صدای او را بشنود. حرف های لایرا باعث ایجاد پوزخند محوی روی صورت نیکولاس شد. لایرا ادامه داد"امیلی!... تو تازه جفتت رو دیدی!.... تازه هنوز هم جوونی!... اون وِر روانی تو رو میکشه!... اون قاتله.... چند روز پیش آلفای یه پک دیگه رو کشت!" با شنیدن اسم لئوناردو، پوزخند نیکولاس گشاد تر شد. امیلی جواب داد"لایرا! بزار حرف بزنم، دختر!" لایرا گفت"نمیزارم!... اول از اونجا بیا بیرون!" اما ایندفعه امیلی صحبت های لایرا را قطع کرد و گفت"لایرا! اون جفتمه!" و بعد دیگر چیزی شنیده نشد. سکوت. سکوت. و سکوتی که کمی بیش از حد طولانی شد. بالاخره لایرا گفت"منظورت کیه... امیلی..." امیلی گفت"بالاخره آروم شدی... آلفا منو نمیکشه... چون من جفتشم..." صدای خنده لایرا به گوش رسید"امیلی... شوخی میکنی!" امیلی گفت"کاملا جدیم..." و باز هم سکوتی از طرف لایرا. لایرا این دفعه دوباره فریاد زد و گفت"آلفا جفتته!؟.... اون قاتل جذاب!.... نمیدونم باید بابتش بهت تسلیت بگم یا تبریک!" در همین حین نیکولاسی گوشی را از دست امیلی گرفت و گفت"درسته... اون قاتل جذاب!..." لایرا فورا ساکت شد. سپس با لکنت گفت"آلفا؟... من... من معذرت میخوام... منظوری نداشتم..." پوزخند نیکولاس پهن تر شد و گفت"نترس... من قرار نیست جفتم رو بکشم... اون لونای آیندهست... و تو هم نمیمیری... وگرنه امیلی از من دور میشه... پس نترس..." و گوشی را به امیلی برگرداند. امیلی گفت"لایرا؟... اونجایی؟..." و بعد خندید و گفت"نترس... تمام این مدت اون مراقب من بوده..." لایرا با مکث گفت"باشه... بازم مراقب باش... حداقلش خوبیش اینه که با یه وِر جذاب میخوای بخوابی..." امیلی مکثی کرد. لایرا گفت"صبر کن... خوابیدی!؟... میدونی چیه... بیخیالش... زندگی شخصی شما به من مربوط نیست... من نیاز به تنهایی دارم تا با این موضوع کنار بیام!" امیلی خندید و باشه ای گفت و لحظه ای بعد به تماس پایان داد.........
............................................................
آخرین پارت امروز👍🏻💞
لایک یادتون نرههه❤🎀
- ۳.۲k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط