{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

این بس نباشد خود تو را کگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر

وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو

بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
دیدگاه ها (۱)

گُفْتَم رَها کُن جانِ مَن، گُفْتِی کِه آزَادِی مَگَر؟گُفْتَم...

بسم رب المهدی(عج) می ترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید مهتا...

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

Attar-050525

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

#ابر می‌بارد و من می‌شوم از #یار جداچون کنم #دل به چنین روز ...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان داردزبان عاشقان چشم است و چ...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

ای خسته از جماعتِ غرقِ ریا حسینای دل بُریده از همه ی رنگ ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط